آفتاب بی غروب ...
گفتمش ، گفتا که عقل یار خوش ست ...
گفتمش اما که دل را خوشتر ست ...
گفتمش ، گفتا که دل در مشکل ست ...
گفتمش ، آوای دلْ جان دلکش ست ...
گفتمش ، گفتا که در جنگ و نبرد ...
گفتمش ، دل کار بیهوده نکرد ...
گفتمش ، گفتا نشاید عقل و دل ...
گفتمش ، کشتی شکست بنشست به گل ...
گفتمش ، گفتا که دل خونم از این ...
گفتمش ، زین قصه آوازی حزین ...
گفتمش ، گفتا که بن بست خیال ...
گفتمش ، بگشا در باغ خیال ...
گفتمش ، گفتا که پاییز کوچه ها ...
گفتمش ، آن کوچه و گل بوته ها ...
گفتمش ، گفتا طلوعی در غروب ...
گفتمش ، آفتاب عمرت بی غروب ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۰ ساعت 16:33 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...