عید قربان

امروز طبق تقویم ، روز عید قربان است ...

فارغ از آداب و رسوم و مناسک و فلسفه ی بزرگداشت این روز و ...

از منظر دیگری قصد دارم به روز قربان نگاه کنم ...

فرض حضرت ابراهیم ع طبق رویایی که دیده بود ...

اقدام به ذبح کردن و بریدن سر فرزندش کرده بود ...

فرض اسماعیل ع ، هم هیچ مخالفتی با تصمیم پدر نمی‌کرد ...

فرض خداوند قوچ را در عوض پسر برای پدر نمیفرستاد ...

سوال ؟

آیا در دین اسلام مراسم بریدن سر پسر توسط پدر در روز قربان امروزه ساری و جاری بود ؟

آیا پیامبر اسلام ص این عمل را شخصا انجام میداد و پیروان با تأسی از ایشان ، همه ساله چنین می‌کردند ؟

اگر کسی دارای پسر نبود مانند شخص پیامبر ، تکلیف چه بود ؟

وقتی پیامبر خود اصلا پسر نداشت ، چگونه پیروان می‌پذیرفتند کاری که خود پیامبرشان انجام نداده را انجام دهند ...

هر پدر آیا هر سال باید یک پسر را قربانی میکرد ؟

در این صورت ( کشتن پسر ) در واقع همان سنت عرب جاهلیت ( زنده بگور کردن دختران ) نبود ؟!

و ....

 

پ ن ...

راستی اگر چنین بود ...

بنده بعنوان کسی که متولد روز عید قربان هستم ...همان سال ۱۳۴۰ کشته و قربانی شده بودم ...

نادیدنی ها ...

مــاهـــی‌ها گریه شان دیده نمیشود ...

گـــرگـها خوابیدنشان ...

عقــــابـها سقوطشان ...

انــســان‌ها ذات  و سیرت و باطنشان ...

 

کاش ...

کاش کسی مجنون و بی مادر نبود ، کاشکی ...

هیچ کسی دلخون و بی یاور نبود ، کاشکی ...

کاش کسی دلگیر نبود از هیچ کسی ...

زندگی چون دشت پهناور نبود ، کاشکی ...

کاش میشد هیچ قفس دیوار نداشت ... کاشکی ...

هیچ کسی بر هیچ کسی آزار نداشت ، کاشکی ...

کاش میشد صاف و ساده بی ریا ، چون یک صدف ...

غیر مروارید به دل ، بازار نداشت ، کاشکی ...

حادثه خبر نمی‌کند ....

امروز چند ساعت با نوه جان تنها بودم و حسابی در حیاط و با جوجه ها و تفنگ آب پاش و ... بازی کردیم ...

عصر که بچه ها آمدند و تحویل گرفتند ...

چون سر درد بودم ، لحظه ای دراز کشیدم ...

نوه جان رفت اتاق دیگر و‌چادر بر سر خودش گذاشت و ظاهراً چادر زیر پایش گیر کرد و با گوشه ی صورت ، کنار چشم چپ و گوشه ی ابرو ، خورد به کناره ی تخت ...

چیزی در حد چند ثانیه ...

شکر خدا 🙌 شکستگی و‌ پارگی ندارد ...

ورم ، کبودی و مختصر خونریزی ...

خطر هر لحظه در کمین است ...

خدا را سپاس که از بد ، بدتر نشد 🙌🙌🙌

تولد نامه ...

۵۷ سال قبل ...

۴ خرداد ۱۳۴۰...

مصادف با عید قربان ...

به عالم خاکی قدم رنجه کردم ...

فردا ، عید قربان ، مصادف با سالروز تولد بنده هست ...

یک تولد شمسی دارم ( چهارم خرداد )

و 

تولد قمری ( عید قربان )

راستی اگر خداوند قوچ را برای حضرت ابراهیم نفرستاده بود ...ایشان قرار بود سر اسماعیل را بِبُرَد ؟؟؟!!!

البته اگر چنین میشد ...

لابد پنجاه و هفت سال قبل ، بنده هم سر بریده میشدم و ...

کاش حضرت ابراهیم در عوض و فدای اسماعیل ، کبوتری هوا میکرد ...درختی می‌کاشت ...فقیری را سیر میکرد ...بی خانمانی  را خانه دار میکرد و ....

 

پ ن ...

نام من به همین مناسبت ، قربانعلی ، انتخاب شد ...

پاچه خواری ...

روزی در کاخ جناب سلطان السلطنه 

سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند ...
سلطان فرمود ...
در این کله پاچه اندرزها نهفته است ...
سپس لقمه نانی برداشت  ...
و یک راست " مغز " کله را تناول نمود ...
سپس گفت ...
اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید ...

سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید ...
سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان کرده ...

فرمودند ...
اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید ...
سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود ...
برای این که ملتی را کنترل کنید ...
بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید ...
اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند ...

وزير اعظم عرض کرد ...
پادشاها ...

قربانت بروم ...

حکمت ها بسیار حکیمانه بودند ، اما جواب شکم ما را چه میدهید ؟
ذات ملوكانه ، در حالی که دست خود را بر سبيل های چرب خویش می کشیدند ...

با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودند ...
شما " پاچه " را بخورید و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهید تا حکومت مان مستدام بماند ...

زیبایی سیرت ...

يک جمله زيبا از نلسون ماندلا ...

نقص يا کمبود زيبايی ...
در چهره يک فرد را  ...
اخلاق خوب تکميل ميکند ...

اما کمبود يا نبود اخلاق را ...
هيچ چهرهٔ زيبايی ...
نميتواند تکميل کند ...

 

دعای نیمه شب ...

گفت با خود قنبرک در نیمه شب ...

از خدا باید بجویم ، صد طلب ...

هم بخواهم بخشش از جرم و گناه .‌.

هم ز درگاهش بخواهم من ادب ...

بر نگاه دل ، دو صد باید لگام ...

بر نگاه سر ، بباید زد لگام ...

بر زبان و دست و پا و چشم و دل ...

صد هزاران قفل و بست و صد لگام ...

سفر یک روزه ...

بسیار سفر باید ...تا پخته شود خامی ...

بچه ها پیشنهاد دادند برای فردا ( امروز ) مجددا به منطقه ی فیل بند در اطراف آمل برویم ...

همان منطقه ی بر فراز ابرها ...

ولی به پیشنهاد بنده ، قرار شد از مسیر گلوگاه به دامغان و منطقه ی چشمه علی دامغان برویم ...

خدا بخواهد فردا روز خوبی خواهد بود ...

جای همه ی دوستان فهیم و عزیز و محترم خالی ...

اشکالی ندارد ... جای ...نقطه هم خالی 🌹🌷🌺

دلها را خالی کنیم از بغض و‌ کینه و کدورت و عداوت و دشمنی و ...

دلی شاد و لبی خندان برای همه آرزو دارم 🙌🙌🙌 

توپم ....منم توپم ...😇

طرف داخل زیر زمین از صبح نشسته بود روی بساط جیز جیز و منقل و ...

حسابی کیفور شده بود ...

تازه داشت می‌رفت توی عالم هپروت ...

ناگهان در حیاط با شدت تمام کوبیده شد ...

طرف کوپ کرد ...

با خودش گفت حتما خلخالی اومده که همونجا اعدامش کنه و ...

سریع بند و بساط را جمع کرد و اون زهر ماری ها رو ریخت داخل چاه دستشویی و...

دستی به سر رو روی خودش کشید و با ترس و لرز رفت در را باز کرد ...

دید پسر کوچولوی همسایه می‌زنه به در ...

بنده خدا که از ترس نزدیک بود زَهْرِه ( زهله ) ترک بشه ...

نگاهی به این طرف و اون طرف کرد و خیالش راحت شد که خلخالی و دار و دسته اش نیستند ...

تازه یادش آمد که خلخالی سالهاست رفته اون دنیا واسه جواب پس دادن به جنایات خودش ...

نگاه به پسر همسایه کرد و پرسید چیه بابا جون ...

چرا در رو از جا کندی ...

پسره با یک شرم خاصی ...سر را پایین انداخت و گفت ...

توپم ...توپم ...

توپم افتاده توی حیاط شما ...

این بنده ی خدا که هر چه کشیده بود ...پریده بود ...

گفت...آخه بابا جون ...منم خیلی وقتا توپم ...

شده بیام در خونه شما رو بکوبم و بگم ...توپم ...توپم ...؟!

بودن  یا نبودن ... به چه قیمت ...

با کسی نباش که هر لحظه مجبور باشی خودت را به هر اجباری لایِ لحظه هایش جا بدهی ...
با کسی باش که لحظه هایش را روی مدار ِتو تنظیم کند ...
با کسی که مشغله هایش را به خاطرِ تو دوست داشته باشد ...
که تو را بخواهد ... که اولویتِ اولش باشی ... !
ارزشِ تو خیلی بالاتر از یدک بودن است ...
جنسِ اعلا باش ، جنسِ اعلا که یدک نمی شود !!!
یاد بگیر که هر ماندنی ارزشش را ندارد ... !
گاهی تنها بودن شرف دارد ؛ به ماندن هایِ یک طرفه ی تحقیر آمیز ! که تمام شخصیت و انسان بودنت را زیرِ سوال می برد ...
یاد بگیر گاهی تنها بودن ، ترجیحِ خودت باشد ... !
خیلی وقت ها "غرور" واقعا چیزِ خوبیست ... !

 

 

دیس کو ...؟

روزی شیخ بر سر سفره ی شام یا ناهار یا ...

دیسی که درونش کباب بودندی را برداشت و آن را در گوشه ای از عباس خویش ، پنهان کردندی🙄

و ناله سر داد که دیس کو؟؟؟😫

مریدان هرکدام به دنبال دیس روانه گشتندی...

و در پی آن در آمدندی ...


و مأیوس از پیدایش دیس پیش شیخ شرف یاب شدندی ...

ناگه شیخ خنده ای بس شیطانی سر داد ...

وبگفت همانا که دیس در نزد خود پنهان کردیم تا شما را سرکار بنماییم و بساط سرور و مفرح ذاتی فراهم کنیم ...

مریدان که از این شوخی شیخ به شگفت آمدندی و به شادی پرداختندی ...

و هلکوپتری ها و بریک ها زدندی و عده ای سر به ره بیابان نهادند ی ...
از آنجا بود که به مکانی که در آن به شادی
میپرداختند " دیس کو " گفته شد ...

وبر اثر گذشت زمان به " دیسکو " تبدیل گشت😂😂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

زندگی ساختنی ست ...

زندگی ساختنی ست...نه ماندنی ...
بمان برای "ساختن"  ...
نساز برای "ماندن"  ...
منتظر نباش کسی برایت گل بیاورد ...
خاک را زیرو رو کن ...
بذر بکار ...
از آن مراقبت کن ...
"گل" خواهد داد ...

دنبال ماهی نباش ...

ماهیگیری بیاموز ...

پرواز را بخاطر بسپار ...

پرنده رفتنی ست ...🌷🌺🌹

فلسفه ی مخالفت حاکمیت آخوندی ...

دیروز با نوه جان ، آب بازی کردیم ...

امروز سرما خوردیم ...

تازه فهمیدم چرا حاکمیت با چوب و چماق و بگیر و ببند و زندان و ...با کسانی که در پارک آب و آتش ...آب بازی میکردند ، برخورد قهر آمیز و تند و غیر منطقی و ...کرد 😋😋😋

شناخت اطرافیان ...

هر حیوان که از دور دیدی و ندانستی ...
سگ و گرگ است یا آهو ...
ببین رو به سمت مرغزار و سبزینه است ...
یا لاشه و استخوان ‌..
آدمی را نیز چون نشناسی ...
ببین کدام سو می رود ...

 

کچل

گفتنی را گفت کچل ، با موی خیس ...

هیچ نگفت اما کچل ، از موی خویش ...

رفت کچل بازار ، به سلمانی نشست ...

 

یادم میاد دوران دانش آموزی  ( دوره ی آن خدا بیامرز ) بقدری باران می‌بارید ...

بیشتر بخاطر روزهای زنگ ورزش یادم هست که هر وقت ( هفته ای دو بار و گاه سه بار ) ورزش داشتیم از شانس ما ، همیشه باران بود ..‌.

وقتی بارش باران روزهای متوالی و‌متمادی طولانی میشد ...

رسم و‌اعتقاد بود که اسم ۴۰ نفر آدم کچل ( چهل کَل ) باید روی کاغذ یا پوست و ... نوشته میشد و در فضای آزاد گذاشته میشد .‌.جهت اینکه باران بند بیاید ‌‌‌...

حالا نمی‌دانیم باید ۴۰ کلاه گیس ...چهل عمامه ...چهل کچل مو فرفری یا ...باید نوشت که بلکه باران ببارد ‌...😋😋😋

گفت به سلمانی دو حرف خوش ، با ابروی خویش ...

جوجه و آخر پاییز

گفته اند ...جوجه ها را آخر پاییز باید شمرد ...

دقیقا شب اول ماه رمضان ۲۰ عدد تخم مرغ روسی را گذاشتم زیر یک مرغ کرچ ...

کلا ۶ تخم نطفه دار نبود و ...بقول مازنی ها ، شِت شد ...

۱۴ جوجه با پایان ماه رمضان ، دونه دونه سر از تخم در آوردند ...

یکروز در حمله ی کلاغ یا گربه ...۶ جوجه در یکروز نابود شدند ...

موند ۸ جوجه که دیگه پر در آورده بودند ...

شبها آنها را با مادرشان داخل قفس می‌گذاشتم و ...

بودند تا اینکه در یک روز دیگر ، حوالی عصر ...

۴ جوجه دیگه یکجا ناپدید و خوراک موش یا گربه یا کلاغ شدند ...

چند روز قبل در یک حرکت غافلگیر کننده ...۳ جوجه دیگر بدون هیچ سر و صدا و ریخته شدن پر یا خون و ...ناپدید شدند ...

مونده بود یه دونه ...

دیروز این یکی هم به دیار باقی شتافت ...

اصلا کار به اول پاییز هم نکشید ...

چه برسه به آخر پاییز ...😋😊🙏

حکومت بی بی لرزون ...

امروز باتفاق نوه جان ماتیار داخل حیاط بازی میکردیم ...

یک تفنگ آب پاش ، برایش خریدند ...

آب رو می‌ریزی توی مخزن ...با تلمبه ی سر خود ، باد میزنی و بعد با فشار دادن ماشه ...آب با فشار به اطراف پاشیده میشه ...

یعنی با تفنگ ، آب شلیک می‌کنی و ...

نوه جان ، منو دنبال میکرد و آب را به سر و پای من میپاشید و خیس میشدم ...

جفتمون از ته دل می‌خندیدیم ...

او خوشحال بود و با صدای بلند می‌خندید که مثلا بنده را دنبال میکنه و من هم مثلا فرار میکردم و او هم آب میپاشید و ...

خیلی بازی شاد و قشنگ و جذاب و ....بود و هست ...

وسط بازی و دویدن و ...یادم آمد که مدتی قبل که در هوای گرم تابستان ، گروهی از بچه ها و جوانان در پارک آب و آتش ، از همین تفنگها داشتند و بازی میکردند ...

حاکمیت اخمو ، عبوس ، بد اخلاق و ضد شادی و ...

با آنها برخورد قهر آمیز کرد و دادستانی وارد معرکه شد و اعلام شد آب بازی ممنوع و مصداق بر هم زدن نظم و موجب اخلال در نظم می‌باشد .‌..

چه حکومت مقتدری ...

انتقاد ، جنبه ، کامنت ....

۱) دهه ی شصت معلم بودم در یکی از روستاهای اطراف ساری ...

یک روز مدیر از من خواست چنانچه انتقادی از مدیریت ایشان دارم ، انتقاد کنم ...

گفتم شما انتقاد پذیر نیستی ...

عصبانی شد و ...من انتقاد پذیر نیستم ...؟

سکوت کردم ...

خودش متوجه شد 😇😊

 

 

خواب  ...خیال ...

به تمنای وجود تو ، همه در خواب شدم ...

همچو تشنه به سراب تو ، پر از آب شدم ...

دیدمت بودی ولی آن تو نبودی به خیال ...

همچو مجنون به تمنای تو بی تاب شدم ...

کلبه ی چوبی من

کلبه ای خواهم ساخت ...

همه از جنس نگاه ...

در دل جنگل آه ...

کلبه ی چوبی ما ...

روشن است با چشم ماه ...

کلبه ای خواهم ساخت ...

در دل جنگل خیس ...

روز ابری و بارانی و سرد ...

آتش و چای و دو تا نغمه ی شاد ...

رقص نور در دل دود ...

کلبه ی کوچک و‌ چوبی و سفید ...

شد سیاه از دم و دود ِدل شیدایی من ...

از سویدای وجود ...

گرگ در لباس گوسفند ...

 

 

حکایت آشنای این روزهای مملکت ...

میراث خواران ...جای میراث داران 

خائنان ...جای خادمان ..

نا اهلان و نامحرمان ...جای همراهان انقلاب ...

نشسته اند ...

 

اندک اندک ..

اندک اندک ، جمع مستان ، کو کجاست ...

اندک اندک ، می پرستان ، کو کجاست ...

باده و می ، جمع دوستان ، شعر ناب ...

شمع و ساقی ، ساغر و گل ، کو کجاست ...

از اصل افتاده و بر اسب مانده ...اشعار از ساناز رئوف

بی پرده می گویم غزل هامان غزل نیست ...

چون زندگی جز صحنه ی جنگ و جدل نیست ...

 

زنبورها وقتی به آب و قند ، سیرند ...

بیچاره ما ، حتی عسل هامان ، عسل نیست ...

 

بر سفره ، جام شوکران و دشنه در دیس ...

مهمان نوازی هامان دگر ، ضرب المثل نیست ...

 

از اصل خود افتاده و بر اسب ماندیم ...

چون بین مان ، تشخیص اصلی از بدل نیست ...

 

نامرد ، پشت مردی اش پنهان ، ولیکن ...

مردانگی ، کار دورویان دغل نیست ...

 

پایین بیا از منبر وعظ و خطابه ...

هرکس که اهل لاف شد ، مرد عمل نیست ...

 

ای "جولقی" باید سرت بر ، دار باشد ...

چون قاضی ات عادل تر از "طوطی کل" نیست ...

 

این بیشه را کفتارها تاراج کردند ...

شیراوژنی ، در فطرت روباه شل نیست ...

 

میراث ما از جنگ های پشت پرده ...

غیر از عصای چوبی زیر بغل نیست ...

 

"خیام" و "مولانا"یمان را غصب کردند ...

ایرانیان ، خاموش ماندن ، راه حل نیست ...

 

در نقشه ی ما ، گربه نه ، یک شیر خفته ست ...

دنیا بداند ،  شیر ، بی عکس العمل نیست ...

 

"ارگ بم" و "نقش جهان" و "تخت جمشید"

در لرزه های قلب ما روی گسل نیست ...

 

با من ، پیامی هست ، غیر از بلبل و گل

این "قاصدک" دیگر غزل هایش ، غزل نیست ...

 

ساناز رئوف(قاصدک)

عشق و ماندلا ...

بگذار عشق خاصیت تو باشد

 

نه

رابطه ی خاص تو با کسی ...

                                           ( نلسون ماندلا ...)

 

قلبتان مالا مال از عشق به جهان هستی و بشریت و ...

راز با خدا ...

گفت با خود مرد مومن نیمه شب ...

با خدا راز دلم گویم من امشب زیر لب ...

گفت و‌ گفت هر چه در آن دل داشت بگفت ..

با خدا گفت ، گفتنی های فراوان ، تاق و جفت ...

اصالت وجود ...

براي حذف آدم های سمي از زندگيتان هيچ گاه احساس گناه و خجالت و پشيماني نكنيد ...

فرقي نميكند ، از بستگانتان باشد يا عشقتان يا يك آشناي تازه...

مجبور نيستيد براي كسي كه باعث رنج و احساس حقارت در شما ميشود جايي باز كنيد ...

جدايي ها تلخند و ازار دهنده ...
اما از دست دادن كسي كه قدر شما را نميداند و به شما احترام نميگذارد ...
در حقيقت منفعت است نه خسارت ...

هرگز سعي نكنيد كسي را متوجه ارزشتان كنيد ...
اگر فردي قدر شما را نميداند اين يعني لياقت شما را ندارد
به خودتان احترام بگذاريد ...

اصیل باش و اصالت خود را باور کن ...

با تند باد حوادث سر خم مکن ...

اگر هم برای شکسته نشدن ، چون درخت خم شدی ...با گذر تند باد ، راست بایست ...

خدای ...

خدای را بر آن بنده بخشایش است ...

که قلبش پر از رحمت و بخشش است ...

اگر بنده ای کرد خطایی درشت ...

بزرگان یقین راه بر گسترش است ...

انواع آدم ...

آدم ها انواع گوناگونی دارند ...

برخی آدم ها ، اصلا آدم نیستند ...

ولی مابقی ...

آدم های آسمانی ...

آدم های الهی که متصف به صفات الهی هستند ...

آدم های زمینی ...

کسانی که دل به دنیا و مافیها بسته‌اند ...

آدم های کاغذی ...

اونایی که دلشون مثل کاغذ هست و هر چه میشود روی آن نوشت و اثر گذاشت  ...

آدم های آهنی ...

کسانی هستند که مقاوم هستند ولی بعضی چیزها مثل آب که آهن را زنگ میاره ، زنگ زده و غبار گرفته میشوند ...

آدم های چوبی ...

هستند کسانی که اگر مثل چوب تازه شکل گرفتند ، میشوند چوب خشک و‌ دیگه نمیشود تغییرشان داد و میشکنند ...

آدم های بادی ...

آدمایی که آرام مثل نسیم ، تند مثل باد و شدید مثل طوفان میشوند ...

آدم های مگسی ...

کسانی که فقط روی نقاط ضعف دیگران دقت نظر دارند ...

آدم های برقی ...

اینها اونهایی هستند که شدیداً عصبی و خشمگین ، هستند و طرفشون نمی‌شود رفت ...

آدم های برفی ...

اینها مثل برف سفید ولی طبعی سرد و دیر جوش دارند 

آدم های یخی ...

اینها قلب سرد و بی احساس دارند 

آدم های خاکی ...

آدمای بی ادعا و خودمونی و‌ راحت و ... 

آدم های هوایی ...

اینا رو هوا بر داشته و مثل فیل بادی راحت هوا میروند ...

آدم های بیدی ...

با هر اتفاق کوچک و بزرگی بسمتی متمایل میشوند ...

آدم های درختی ...

کسانی که اهل تحرک و تنوع نیستند و یکجا نشین هستند ...

آدم های رنگین کمانی ...

پشت هر حادثه‌ و سختی ، شیرینی و مصلحت می‌بینند مثل رنگین کمان بعد از طوفان ...

آدم های دستمالی ...

آدمهای فرصت طلب و پاچه خوار ...

آدم های صحرایی ...

آنها که دلشان وسعت فراوان دارد ...

آدم های دریایی 

آنها که دلشان به زلالی دریاست  ...

آدم‌های کویری 

آنها که دلشان خالی از رنگ و ریاست   ...

آدمهای دریایی کویری 

آدمهایی که دلشان چون دریا وسیع و زلال  ، جیبشان چون کویر خالی 

و آدم‌های ....

خوب و بد ...

 

پ ن ...

هر نوع از انواع آدم ها ، توضیح دارد 🌹

پ ن ۲ ، آدم‌های متنوع دیگر هم میشه تصور کرد ...

پ ن ۳ ، تعاریف فوق ، مصداق هر کسی از ظن خود شد یار من ...از دید هر کسی میتواند تعریفی جدا داشته باشند ...

ملا و همسایه ...

ملا از کوچه رد میشد

یکنفر گفت

ملا

بله

همسایه تان آش پخته

ملا گفت ، خب ، به من چه ؟!

همسایه گفت ، آخه یک کاسه آش هم برای تو برده منزلتان

ملا گفت ، خب ، به تو چه ؟!

کاش ...

کاش می شد گفتنی را گفت و‌ گفت ...

آنچه می‌گفت را به گوش جان شنفت ...

کاش با ذهن و کلام و عاطفه یا گوش جان ...

می‌شنیدیم گفته های حق دادار ، تاق و جفت ...

طلب خیر و ...

دکتر الهی قمشه ای چه زیبا میگوید ...

وقتی دعا میکنی ...
دعای تو از این جهان خارج میشود و به جایی میرود که هیچ زمانی نیست ...
دعایت به قبل از پیدایش عالم میرود ...
دعایت به آنجا که دارند تقدیرت را مینویسند میرود ...
و تقدیر نویس مهربان عالم تقدیرت را با توجه به دعایت مینویسد ...

و مولانا میگوید :
گر در طلب گوهر کانی ، کانی
گر در هوس لقمه نانی ، نانی
این نکته رمز اگر بدانی ، دانی
هر چیز که در جستن آنی ، آنی..

خیر ترین دعا ، بهترین طلب ، زیباترین تقدیر ، نثار شما 🌹🌹🌹

پ ن ...

اینکه چهل سال است دائمی در حال آرزوی مرگ این و آن هستیم و نابودی این و آن را داریم ...

طبیعتاً نظام خلقت و آفرینش و کائنات ...عکس العمل نشون میده ...

چرا بعد از هر نماز جمعه و جماعت ...فقط میگوییم درود بر رزمندگان اسلام و بعد از یک درود ...

شروع میکنیم مرگ بر ‌...

مرگ بر ...

مرگ بر ...

خشونت در ربانی ترین عبادات ناب رحمانی رسوخ کرده و بجای ملتی آرام و نجیب و مهربان و ...

تبدیل شده ایم به ملتی خشن و جنگ طلب و در آرزوی نابودی میلیونها انسان ...

راستی ...این تذهبون ... 

تینار ...

گفتمش تینار تینارم ، ولی رفت سوی یار ...

از درون  بیمار بیمارم ، ولی دل داد به یار ...

آنکه نیست غمخوار تو را تینار گذاشت ...

چون طبیبی ست ، رفت ، تو را بیمار گذاشت ...

تینار ...تنها ...

تیناری...تنهایی ... 

 

گردو بازی زندگی ...

بچه که بودیم با گردو ، بازیهای مختلفی میکردیم ...

از جمله چاله بازی ...

زیر دیوار یا تنه درخت یک چاله کوچک می‌کنیدیم ...

با ظرفیت محدود ... که از پنج ، ده الی پانزده گردو جا گیری داشت ...

یکنفر صاحب چاله میشد ، بهش گفته میشد اوستا ...

اوستا وا می ایستاد کنار چاله و‌ دیگران اعلام می‌کردند که با چند گردو می‌خواهند بازی کنند ...

توضیح اینکه از فاصله ی خاصی که معمولا نشانه گذاشته میشد گردوها بسمت چاله با حالت نشانه گیری و با دقت ، انداخته میشد ...

اگر تعداد گردوهای که داخل چاله شده ، تاق ( فرد ) بود ، تمام گردوهای داخل به اوستا تعلق پیدا می‌کرد و اونکه گردوهای خود را بسمت چاله انداخته بود ، میباخت ...

اما اگر تعداد گردوهای داخل چاله جفت ( زوج ) بود ، به تعداد گردوهای داخل چاله ، اوستا به صاحب گردو ، گردو میداد و برنده می‌شدی ...

در واقع کسی که قصد بازی و انداختن گردو ها را داشت به اوستا اطلاع میداد و مثلا می‌گفت چهار تا ...یعنی چهار گردو دارم پرت میکنم ...اوستا وقتی اجاره می‌داد ...اجازه داشتی پرت کنی ...

نمیشد مثلا بگی هفت تا و اوستا بگه بیا ...و‌تو شش یا کمتر و هفت یا بیشتر انداخته باشی ...

گاهی دو دست خود را پر گردو می‌کردی و میگفتی اوستا ...نمی‌دونم ...یعنی نمی‌دونم تعداد گردوها چند تاست و نمی‌دونم تاق هست یا جفت ...

اگر اوستا می‌گفت بیا ... گردوها با یک شوق عجیبی پرت میشد و همه جمع می‌شدند دور چاله و اوستا شروع میکرد دونه دونه گردوها را خارج کردن از چاله ...وقتی به آخرای کار نزدیک می‌شدی ، اوستا دقت میکرد تعداد گردوهای داخل چاله فرد ( تاق ) باشند ...جوری باید گردوهای باقی مانده را خارج میکرد که مبادا گردوهای باقی مانده در بیرون چاله بداخل بیفته که زوج ( جفت ) بشه ...

بازی جالب و قانونمند و هیجان انگیزی بود ...

یکبار داخل باغ و زیر درختان گردو را حسابی گشتم و پنج عدد گردو پیدا کردم ...

رفتم کنار بازیکنان و به اوستا ( برادر بزرگم ) گفتم ، پنج تا ...

اینم بگم ...وقتی تعداد گردوهایی که اعلام میکردی و پرت میکردی و همه با هم داخل چاله می‌شدند و کنار هم چفت می شدند و حتی یک گردو به بیرون چاله نمی‌افتاد ، می‌گفتیم ، لوپ ...

خلاصه ...رخصت گرفتم و گفتم پنج تا ...

چشمتان روز بد نبینه ...

من که گویی تمام دارایی و هست و نیستم ، همان پنج گردو بود ...

اجازه ی اوستا همان ، پرت کردن پنج گردو بسمت چاله همان و لوپ شدن تمام پنج گردو همان و دنیا بر سر من خراب شدن همان ...

باختم ... آری باختم ، تمام زندگی و‌ دار و‌ندار و...

پ ن ...

گاه تمام دین و دنیا و داشت و هست و نیست را در یک بازی زندگی ، لوپ میشیم ...

زندگی ، عجیب شبیه گردو بازی و چاله بازی هست ...

خدا نکنه تاق بیاری ...

 

شب و سیاهی ...

شب است و سیاهی هست و پس کوچه ها ...

شب هست و سیاهی و این بیچاره ها ...

ندیدند که لیلی و مجنون ، افسانه اند ‌..

خماران ِ عالم به میخانه اند ...

گدایی ، گدایی کند مست ِ بیچاره را ...

به هنگام مستی نداند ره خانه را ...

بگفتند عقاب از چه رو گشته زار ...

چرا نیست چو‌ کرکس کنون مرده خوار ...

همه حرف خویش را زدند ، یک به یک ...

نشستند و مردار بخوردند همه دو به یک ...

نگفت نقش کرکس که بود یا شغال ...

ولی شد ز گفتارش آزرده حال ....

یکی گفت عقاب نیست کنون بی صفت ...

اصیل هست و نیست چون شغالان صفت ...

کسی کو نجیب بود و اصل و اصیل ...

عقاب باشد او ، در زمین همچو پیل ...

حق و تکلیف

یکی از دوستان بسیار عزیز و محترم و گرامی در پست خود در خصوص حق و حقوق دختران ( زنان ) و پسران ( مردان ) ، نکاتی را مطرح کردند ...

بنده نظر خودم را چنین بایشان اعلام کردم ...

نکته ظریف و مهم و معمولا مغفول اینست که ...
حق و تکلیف دو طرفه
و
لازم و ملزوم یکدیگرند ...


در یک رابطه ی دو طرفه ...


هر کدام بنوبه ی خود دارای وظیفه و تکلیف هستند ...
و
هر کدام بنوبه ی خود دارای حق و حقوق و منافع نیز هستند  ...


هیچ طرف نباید به حق خود برسد ...


مگر ...


وظیفه و تکلیف خود را عمل کرده باشد ...


وقتی تکلیف عمل شد ، محق هستی که به حق خود برسی ...

متاسفانه جامعه ی سنتی و واپس گرا و متحجر و ...

تاکنون با یک باور غلط رایج ، مرد سالاری را حاکم نمود و مردان گاها بدون انجام وظایف خویش بطور کامل و تام و تمام ...انتظار برآورده شدن و رسیدن به  تمام خواسته ها و حقوق انسانی خویش هستند ، غافل از اینکه در زندگی مشترک هر یک از طرفین ( زوجین ) ضمن بهره مندی از حقوق خویش ، باید به انجام وظایف و تکالیف خود ، کمر همت ببندند ....

ناگفته نماند ، اکنون نیز جامعه در یک حرکت شتابزده ، با بهره مندی کمتر از شعور و استفاده بیش از حد از عنصر شور و هیجان و استفاده از ابزار و اهرم قانون ، حق را به بانوان جامعه داده که با مطالبه ی عمدتا مهریه ( بعنوان یک حق شرعی و قانونی ) موجبات بروز مشکلات و مصائب سخت و تلخ در خانواده و جامعه شده اند ...

آمار بالای زندانیان مرد ، ناتوان از پرداخت مهریه ، مؤید این واقعیت تلخ و دردناک و اسفناک هست ...

فراموشی و ...

فراموش کردن کسی که دوستش داری ...

مثل ...

بخاطر آوردن کسی هست ...

که ...

هرگز او را ندیدی ...

 

اسلامی ترین کشور دنیا کجاست؟  

 

 

نتايج تحقيق دانشگاهی


با عنوان "كشورهای اسلامی چقدر اسلامی هستند؟

خيلی جالب است

متغير های بكار رفته در اين تحقيق در ابعاد حقوق سياسى، اقتصادی و زيست محيطی بر اساس قرآن و سنت پيامبر اسلام بوده است
و جمعا ١١٣ شاخص مورد بررسى قرار گرفتند.

مثلا در بعد اقتصاد، شاخص سلامت و عدم فساد و ربا و بهره پول و در بعد اجتماعى، شاخص آزادى مدنى، امر به معروف و نهي از منكر، صاحبان قدرت و رعايت حقوق زنان و در بعد زیست محیطی شاخص میزان آلوده کردن محیط زیست، توجه به بهبود کیفیت زندگی و ...


نتیجه:
اسلامی ترين كشورهاي دنيا با اين معيار ها:
رتبه اول نيوزيلند
رتبه دوم لوكزامبورگ
رتبه سوم کشورهای شبه جزیره اسكانديناوی (دانمارک-سوئد-نروژ-فنلاند)

جالب اينكه تا رتبه ٣٧ هيچ كشور اسلامى وجود نداره
بعد از اون هم رتبه ٣٨ مالزی اولین کشور اسلامی در این پژوهش هست ...

شفاعت ...به جون مادرت ....

خدایا خودت گفتی اگر کار مهمی داشتید ...

کسی را واسطه کنید ...

کسی باید شفاعت کند ...

شاید بحرمت آن شفیع و واسطه ...

ببخشی 🙏🙏🙏

 

پ ن ...

شب جمعه ... از جمله مواقع ، استجابت دعا هاست 🙏

باید بدنبال شفاعت بود 🙏🙏🙏🙌🙌🙌

پ ن ۲ 

وقتی شفاعت جواب نداد ...

چاره نیست و باید مستقیم با خدا حرف زد ...

اگر مستقیم هم جواب نداد ...

خدا را به جون مامانش قسم میدیم ، بلکه افافه کنه 🙌

خودت باش ...

حتی اگه فرشته هم باشی ...

بازم یکی پیدا میشه که از صدای بال زدنت خوشش نمیاد  ...

پس بی خیال حرف مردم ...

کاری که دوست داری رو انجام بده و شاد باش ...

مردم برای گفتن ...

همیشه هم حرف دارند ...

هم وقت ...

 

بخشیدن ...

وقتی آسان می‌بخشی ...

ولی 

سخت بخشیده میشی ...

خدا گونه باشیم 🙌🙌🙌

گرگ عادل ...

گرگ داخل طویله شد ...

بره سفیدی را خورد ...


گوسفند های سیاه خوشحال شدند ...


سپس بره‌‌ سیاهی را خورد ...

 

سفیدها گفتند گرگ عادلی است ...

 

و هنوز هم گرگ مشغول اجرای عدالت میان گوسفندان است !!!

حکایت آشنای نه چندان غریب ...

در این هوای ناجوانمردانه داغ ...

از آغازین روزهای سال ۵۷ ...

گروهی کاسب و ماهی گیر از آب گل آلود ...

شدند وارد کننده ی چادر مشکی ...

به اشکال مختلف مردم را تهییج میکردند که حتی شده ،صف بایستند و خوشحال از اینکه چادر ژاپنی سهمیه بهشون رسیده ...بعد ها تبلیغ و تهدید هم بکمک آنها آمد ...

کسانی با زبان تبلیغ ...گروهی با زور و چوب و چماق و ...

خلاصه شد اینکه الان شده ...

بحث حجاب نیست ...

که اگر هم هست ...

از بیشعوری و‌ناپاکی مردان جامعه هست که به خورشید می‌گویند طلوع نکن که چشم من حساسیت دارد به نور ...

به درخت میگویند گرده افشانی نکن و گل نده که بدن من کهیر میزنه ...

یکی نیست بگه مرد نامومن ، تو مشکل داری و با دیدن دو خال مو ، تحریک میشی ....

چرا باید زنان را با ضرب و شتم و تهدید و ....وادار به پوشش های اینچنینی کنی ...

مرد نامومن ...آخوندها عبای تابستانی و زمستانی دارند ...

بگذریم ...

کاش حالا که هوا بس ناجوانمردانه داغ شده و همه جا شده شعبه ای از جهنم ...

لااقل زنان ما هم ، مانند زنان مالزی ، اندونزی ، هند ، پاکستان و ...ضمن رعایت پوشش ، از رنگهای روشن که لااقل در بازتابش نور و گرما تاثیر دارند ،استفاده کنند  ...

 

وحدت و همدلی

در شرایط حساس فعلی که دنیا آماده ی ضربه زدن به نظام هست ...

در شرایطی که همه ی عقلا ، اندیشمندان و متفکران و دلسوزان نظام ، دم از وحدت و یکپارچگی میزنند ...

در شرایطی که رهبری اخیرا در واکنش به تهدیدهای رییس جمهور آمریکا ، تنها راه مقاومت و پیروزی را وحدت و همدلی و یکپارچگی و اتحاد و دوری از تشتت و ....اعلام کرد ...

شورای امنیت ملی در یک حرکت عاقلانه ، تصمیم به رفع حصر سران جنبش سبز گرفت و رای به رفع حصر داد ...

مصوبه ی شورای عالی امنیت ملی توسط مقام رهبری ، وتو شد و در مرحله ی تصویب باقی ماند و اجرایی نشد ...

چگونه وحدت و همدلی ...

حداقل ۱۷ میلیون نفر که به گفته ی نظام ، به میر حسین موسوی رای دادند ...چه وحدت و همدلی می‌توانند با شما داشته باشند ...

دو صد گفته چون نیم کردار نیست ....

دولت میخواد .....

ضرب المثل مازندرانی هست که میگه ...

هِمسایه ها یاری هاکانِن ، عاروس خوانه شی داری هاکانه ...

همسایه ها ، یاری کنند ، عروس خانم میخواد شوهر داری کنه ...

یکی برنج بیاره ....یکی نمک و روغن بیاره ...یکی آتش کنه ...یکی دیک بیاره ...یکی نمک ترشی را میران کنه و ....

حالا شده حکایت حکومت ما ...

مردم آب کمتر مصرف کنید ، دولت میخواد مملکت داری کنه ...

مردم بنزین کمتر مصرف کنید ...برق کمتر مصرف کنید ... گاز کمتر مصرف کنید ...نون نخورید ...صبر کنید فصل بارندگی بشه ، آبها را مدیریت کنه و ‌...

دولت همه جا خودشو کشیده کنار و بار را گذاشته روی دوش مردم ...

پمپ بنزین دولتی را فروخت ....

دلار را رها کرد که بازار عرصه و تقاضا ، تعیین کننده باشه ....

از مردم خواسته شده ، هر کسی دلار و طلا در منزل داره بیاره تحویل دولت بده که ...

بابام جان ...

اینجوری دولت ، نباشه هم مشکلی پیش نمیاد ...

چنین حکومتی بود و نبودش نه تنها یکی نیست که بودنش هر روز زیان هست ...

مردم کمک کنید که دولت میخواد مدیریت چیزی به من مربوط نیست را انجام بده ....

لیلی و مجنون ...

گفت یه مجنون روی تو چون سنگ پاست

گفت به قرآن ، شرم و فهم از تو جداست ...

روز و شب ، در پشت دیوار منی ...

همچو بختک ، همچو سربار منی ...

گفت و‌ گفت مجنون دَم از دَم وا نکرد

سر گذاشت پایین و خود رسوا نکرد ...

گفت به خود مجنون هزار داد و فغان ...

صد هزار لعنت به گفتار و لسان ...

گفتگو

خدا یک کلمه از موسی پرسید ...

اون چیه توی دستت ؟

آدمای بی حوصله ...

چی میگن ...

یا حوصله ی اونی که سوال کرده رو ندارن ...

میگن ... عصا ...

یک کلمه ....خلاص ...

ولی موسی چی جواب داد ...

این عصای من هست ...

به آن وقتی خسته شدم ، تکیه میکنم ...

با آن برگ درختان را برای گوسفندان بر زمین می‌ریزم ...

با آن گوسفندان را هدایت میکنم و ....

شاید خدا جلوی موسی را نمی‌گرفت ، حالا حالا ها ، حرف و توضیح موسی ادامه داشت ...

چرا ؟!

موسی آدم پر حرفی بود ؟!.

نه ...

موسی داشت با معشوق خودش حرف میزد ...

 

مراقب باشید...

دیروز که برای مراسم ختم یکی از اقوام رفته بودم ...

دیدم برای یکنفر دیگر از هم محلی ها ...بنر زدند و ...

بنده ی خدا رفته بود محل کار ( کارواش ) بعلت اتصال برق و آب ... دچار برق گرفتگی شد و از دنیا رفت ...

برگشتیم ...شنیدم یکی از اقوام بعلت اینکه آبگرمکن برقی استفاده میکرده ...بعلت سوراخ شدن مخزن و برق دار شدن جریان آب ، چون داخل حمام بوده ‌... دچار برق گرفتگی میشود ...همسرش با شنیدن فریاد و ناله های او ، خود را میرساند و میرود که او را نجات دهد ، خودش هم اسیر برق می‌شود و هر دو با هم از دار دنیا میروند ...

آدمی به هیچ چیز بند نیست ...

به لقمه نانی که در گلویش گیر کند یا ضربه ای به ...یا برق و ...

پرواز در آسمان خیال ...

گاهی نباید حرفی که میزنی ...

طبق روال معمول باشه ...

گاهی نیاز نیست ...حتما ، فعل و فاعل و مفعول و زمان و ...داشته باشه ...

گاهی میشه جمله رو ناقص گذاشت و نقطه چین کرد و گفت ...

ولی ...

اما ...

اگر ...

شاید ...

مخاطب باید خودش پرواز ذهنی کنه و بقیه جمله رو حدس بزنه ...

مثلا میگم ...

کار شما درست بود ، ولی ...

کار شما بهتر میشد ، اگر ...

به همان نسبت که ، مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد ...

مستمع باید عاقل باشد ...

پیمانه و پروانه ....

من و ساغر و رقص پیمانه ها ...

به پروازی آرام چو پروانه ها ...

به شب اندرون نیمه شب های سرد ...

چو آواز بارون ، چو‌ فریاد و درد ...

دل تنگ و آواز چو فریاد ، سکوت ...

بلندای فریاد ، چو گردد ، سکوت ...

دلی پر ز درد و تباهی و رنج ...

سخن گر چو زر ، باد سکوت همچو گنج ...

گفتمش ...

گفتمش ، گفتم ولی با ما چرا ...

گفتمش ، بی گفتگو ، حالا چرا ...

میروی آسوده چون طاووس ، در دشت و دمن ...

میروی شاد و خرامان همچو مرغ ها ، در چمن ...

گفت ولی بی تو به صحرا رفته ام ...

شاد و سرمست من به دریا رفته ام ...

بلبلی مستم ، غزلخوانم ، به آواز گران ...

نیمه شب در باغ و بستان فارغ از هر دو جهان ...

گفت ...

گفت که می‌خواهی مرا ، اندازه کن ...

دوستی با فیل گر ، دَرَت دروازه کن ...

لاف دوستی و صفا و غیرت و مردی مزن ...

گر زدی ، رسم رفاقت را تو پر آوازه کن ...

مراقب باش ...

حکیمی سفارش کرد ...

 

بس در غایت حکیمانه ...

گفت ...

هرگز به گاو از روبرو نزدیک نشو ...شاخ می‌زند ...

به الاغ از پشت ، نزدیک نشو ...جفتک پرانی می‌کند ...

به جاهل و نادان و ابله و مغرور ، از هیچ سمت نزدیک نشو  ...

اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما ..

از دروغگو فاصله بگیر ... مبادا با دروغی دیگر تو را بفریبد ...

از شَرِّ کسی که برای خود ارزش و شخصیت قائل نیست ، ایمن مباش ...

بی خِرَد را امتحان نکن ...فرصت بده ، خودش امتحان پس میدهد ...

کودک باش ...برداشت آزاد ...

‍ گاهی کودک باش ...
شیطنت ولجبازی کن ...
بلند بلند بخند ...
جدی بودن رافراموش کن ...
نذار کودک درونت ...
احساس پیری کند ...
گاهی طراوت و شاد ...بودن را به خودت ...
گوشزد کن ...
کودکان آرامش بیشتری دارند ...

 

رفیق شفیق ...

آن که خواند سِرِّ درون ، هیچ ندید رنگ رُخَم ...

او رفیقی ست چو شفیق ، قدر وجودش تو بدان ...

سِرِّ درون ...

آنکه رخسار مرا دید و نخواند سِرِّ درون ...

تو رفیقش مخوان ، اوست یکی چون دگران ...

؟!

مرحَم یا مرهم ...خطا اینجاست ...

گاه

گاه کسی از زندگی ات ، بی خبر می‌ره بیرون ...

میشی مثل بالن که سوخت تمام کرده ...

یا ...

برنامه ای پخش میشد از تلویزیون میلی ....

عمو پورنگ و پهلوون پنبه ...

هر وقت عمو پورنگ میزد بغل پهلوون پنبه ...

پهلوون بادش در می‌رفت و می‌افتاد زمین ...

بعد عمو پورنگ میومد و مثلا با تلمبه باد میزد و پهلوون دوباره سرپا میشد و ...

خربزه 🍈

ساعت ۴ صبح هیچ عاقلی خربزه 🍈 میخوره ...

عجیب طعم و بوی خربزه ی محلی را دوست دارم ....

اگر بهشت رفتم ...فقط توی جالیز خربزه گردش میکنم ...

کسی با من کار داشت ...

مستقیم ...بهشت ...ایستگاه اول ...باغ خربزه 🍈...

اگر هم جهنم رفتم ... قسمت آب داغ خربزه 🍈 ...

اینجا دیگه دنبالم نیایید ...شما تشریف ببرید همان باغ بهشت ...

زود بر میگردم  ...

فعلا تا خربزه ی بعدی ... 🍈

 

پ ن ...

عاشق عطر بهار نارنج ...

و‌

بو و طعم خربزه 🍈 

هستم ...

نت داغونه ...

ساعت نزدیک سه نیمه شب شده ...

نت بقدری ضعیفه که وبلاگ دوستان باز نمیشه ...

وقتی باز میشه ( بروز ) قسمت نظرات فعال نمیشه ...

مملکته داریم ...

گل و بلبل ...

در مسابقه ی لاک پشت و حلزون و اینترنت ایران ...

نت به مقام عالی برنز نائل شد 😇😇😇

آدمای  اطراف ما ...

🍂

به گمانم بزرگترین دارایی ِ زندگی آدمیزاد ...

همین انسانهای اطرافش ...
همین کسانی که برایت پیغام می گذارند ...
که اعلام می کنند حواس شان به تو هست ...
همین کسانی که با دو سه خط پیغام نشان می دهند چقدر دل شان پی ِ تو ...

دل ِ تو و درد ِ توست...
که چقدر خوب تو را می خوانند ...
همین افرادی که پیگیرند ...

که نباشی دلگیرند...
همین آدم هایی که دلتنگ ات می شوند و بی مقدمه برایت می نویسند ...
وقت هایی دو سه خط شعر می فرستند ...
که بدانی خودت... وجودت... خوب بودن حال و احوالت برای کسی مهم است...

آدمیزاد چه دلخوش می شود گاهی، با همین دو سه خط نوشته...

دوسه خط پیغام ، از کسی حتی آن سر ِ دنیا...


حس ِ شیرینی ست که بدانی بودن ات برای کسی اهمیت دارد نبودن ات کسی را غمگین می کند...
وقت هایی هست که می فهمی حتی اگر دلت پُر درد است ...

بایدبخندی و شاد باشی ... تا آدم هایی که دوستت دارند را ....غمگین نکنی...

خواستم بگویم که چقدر این دارایی های زندگی ام ...
این انسانها ،  برایم پُر ارزش ند...
که چقدر خوب است داریمشان

 

سکوت نیمه شب ..

رفته ام با خود کمی خلوت کنم ...

خواسته ام کاری در این جلوت کنم ...

گفته ام من گفتنی ها ی زیاد ...

گفتنی از گفته‌های ناب و شاد ...

نیمه شب گفتم ولی دل وا نشد ...

گفتم اما این دلم رسوا نشد ...

نیمه شب بود و سیاهی و سکوت ...

جنس فریاد من از جنس سکوت ...

خوش بحال متوفی

هوا بس ناجوانمردانه داغ است

باید برم تشییع جنازه یکی از اقوام ...

متنفرم از هوای داغ و شرجی ...

کاش جای متوفی بودم 😇😆😋

نه سردی متوجه میشدم نه گرما و نه شرشر عرق می‌ریختم ...

بپرس

بپرس هر چه خواست آن دل تنگ تو ...

بپرس تا که گویم به آهنگ تو ...

بپرس من سر و پا همه گوش ، گوش ...

ندیدم سوال کو کجاست ؟ کوش ، کوش ...

پاسخ به یک سوال ...

دلی دارم اکنون که بی کینه است ...
تو گویی که دل نیست که در سینه است ...
دلی بی غرض ، خالی از خشم و کین ...
ز هیچکس در آن خشم و کینه مبین ...

خدای را بر آن بنده ، مهر و درود ...
به مهر اندرون ، بر لبانش سرود ...
دلی از همه جن و انس پر ز مهر ...
پر از مهر یزدان و گردون سپهر ...

مباد در درون خشم و کین و غرور ...
مباد سینه مغرور و دل دور ز نور ...
بیا بی غرور باش و بی غصه باش ...
پر از خنده چون باغ پر پسته باش ...

تو گفتی بگو حرف آخر که چیست ...

بگفتم در این سینه هیچ کینه نیست ...

زمان داور هست و زمین بستر است ...

کسی کینه ورزید ز پست پست تر است ...

روزگار عجیبی ست ...

امروز یکی از اقوام ، مادرش به رحمت خدا رفت ...

باید بریم تشییع جنازه ...

امروز صبح  یکی از اقوام ، فرزندش متولد شد ...

باید رفت برای تبریک و ...

دنیا مثل استخری ست که از یکطرف آب وارد میشه ...

از طرفی خارج میشه ...

نوازش روح ...

دو چيز
روح انسان را نوازش مي كند ...

يكي صدا زدن خداست ...

و ديگري گوش سپردن به صداي او ...

اولي در نيايش ...

دومي در سكوت ...🍁

احمق ها ...

وینستون چرچیل گفته ...

اقتصاد ضعیف و فقر یعنی ...

حاکمان احمقند ...

یا...

احمقها حاکمند ....

جنگ و خشکسالی بهانه است ...

گل ...

گفت با گل نیمه شب آن گل صفت ...

بوی گل همچو گلاب باشد ، صحت ...

گفت به گل ، ای گل ز گلها سر تری ...

در گلستان از گل و ریحان ، سری ...

گزارش سه پرونده ...

درگیر سه پرونده جداگانه هستم ...

۴۹۰ میلیون ...

۱۵۰ میلیون ...

۱۳۰ میلیون ...

اولی ...

ضامن یکی از همکاران شدم ...

در طی چند سال ، سود روی  سود و‌دیر کرد و ...اخیرا بانک پرونده را ارسال کرد به دادگاه و بعنوان یکی از ضامنین  احضار شدم ...

البته این آقای همکار ، بخشی از بدهی را به بانک داد و مجددا وام تمدید شد و پرونده فعلا راکد شده ...

پرونده دوم ...

در یک معامله ملکی ...فروشنده با حیله و فریب ، نامه ای از دفترخانه ی محل تنظیم سند ، گرفت و بعد از چند سال ..‌. با کلاهبرداری و ...محکوم به حدود صدور پنجاه میلیون شدم و یک قطعه زمین را بعنوان خسارت به دادگاه معرفی کردم ...

البته پیگیر هستم و از طریق مراجع قضایی طرح دعوی کرده ام و معلوم نیست چه بشود ...

پرونده سوم ...

سال ۸۶ یک آپارتمان خریدم و سال ۸۷ به شخص دیگری فروختم ...

بعد از چند سال شخص ثالث پیدا شد و مدعی شد قبلا این ملک را خریداری کرده است ...

البته این شخص ، ظاهراً با نوعی کلاهبرداری نسبت به فروشنده ی قبلی ، مدرکی در دست داشت و نهایتا حکم بنفع او صادر شد و بنده ملزم و محکوم به پرداخت حدود ۱۳۰ میلیون به خریدار شدم و باید بعد از طریق مراجع قضایی ، خسارت را از فروشنده دریافت کنم ...

ولی فعلا محکوم شده ام ...

حکم محکومیت امروز  ( دیروز ) به بنده ابلاغ شد ...

البته فرصت اعتراض و تجدید نظر ، دارم ...

توکلت علی الله 🙌

 

جاری باش ...بر گرفته از تلگرام ...

ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ...
ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﺑﺎﺵ ...
ﺍﮔﺮ ﻧﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺵ ...
ﺍﮔﺮ ﻧﻪ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺵ ...
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﯾﮏ ﺭﻭﺩ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎﺵ ...
ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺮﺩﺍﺏ ﻧﺸﻮ ...
ﻧﻬﺮﯼ ﺑﺎﺵ ﺟﺎﺭﯼ، ﺯﻻﻝ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺟﻮﺷﺶ ﺯﯾﺒﺎﯾﺖ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﮐﻦ ...

ﻭﻗﺘﯽ ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺎﺷﯽ، ﻫﻢ ﺯﻧﺪﻩﺍﯼ ﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﺪﻫﯽ ...
ﺳﺒﺰﻩﻫﺎﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩﺍﯼ ...؟
ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﭼﺸﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﺪهد ﻭ ﻣﺎﻭﺭﺍﯼ ﺁﻥ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪﻫﺎﯼ ﻟﻄﯿﻒ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ...

ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﺨﺎﻭﺕ ﻧﻬﺮ ﮐﻮﭼﮏ ...

ﺍﻣﺎﺟﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ...


ﭘﺲ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎﺵ، ﺍﻣﺎ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﻮ...

اگر تونستی دست خدا باش در زمین ...

اگر نشد ... سایه‌ ی خدا باش بر سر بندگان خدا ...

جاری باش فقط ...

 

گاه رفتن ...

گاه باید رفت و رفت ، رفت در غبار ...

محو و نیست و گم شدن در یک کنار ...

گاه باید نقطه شد در زیر صفر ...

هیچ باشی همچو نقطه همچو صفر...

خدا پنداری ...

گفت با خود من یقین هستم خدا ...

چون ز من هرگز نمی‌گردی ، جدا ...

گفت به من داری نیاز ای بی نیاز ...

چون دو روزی دست خود کردی دراز ...

گفتمش شاید تو باشی چون خدا ...

کی ؟ کجا !؟ گفتم که تو هستی خدا ...

دال و راء و دال و دل گفتم تو را ...

دال و لام را درد تو آوردی چرا ...؟!

کلمات ...

کلمه و حرف ...

بار داره ...

بار معنایی داره ...

مثلا ...درد ...دل ...

دل ...درد ...

درد ...سر ...

سر ...درد ...

کافیه دقت نکنیم و کلمه ای را جابجا کنیم ...

مراقب حرف های خود باشیم ...

یک حرف ممکنه سر درد ایجاد کنه ...( فشار عصبی )

حرف دیگه ممکنه درد سر درست کنه ... ( حرف نابجا )

ایرج میرزا ...

این شعر ایرج میرزا رو انگاری برای همه دورانها میشه استفاده کرد ؛

ﻫﺮ ﻭﻋﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺩ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩ
ﻫﺮ ﻧﮑﺘﻪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﯾﺎ ﺑﻮﺩ

ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﺎﻥ ﺑﺴﭙﺮﺩﻧﺪ
ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﻫﺎ ﺭﺳﻢ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ ؟

ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﻭ ﺑﯿﺤﺎﻟﯽ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ!

ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﮑﺎﻧﺪﻧﺪ
ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﺑﺮﮒ ﻭ ﻧﻮﺍ ﺑﻮﺩ

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﭼﻨﺎﻧﯿﻢ ﺩﺭﯾﻐﺎ ...
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﻻﻻﯾﯽ ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ!

ﺍﯾﮑﺎﺵ ﺩﺭ ﺩﯾﺰﯼ ﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﯾﺎ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻤﯽ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺣﯿﺎ ﺑود


ایرج میرزا ...

نزدیک نشو ...

 

هرگز به گاو از روبرو  ...

به الاغ از پشت  ...

به نادان  ، از هیچ سمت نزدیک نشو  ...

سلام ...

سلام بر عشق و بر معشوق و عاشق ...

سلام بر سنبل و عود و شقایق ...

سلام بر ساعت صفر ، ساعت عشق ...

سلام بر نیمه شب ، رویای عاشق ...

سکوت ...

گاه سکوت بلند ترین فریاد است ...

خوشا فریاد زیر آب ...

صدای سکوت را شنیدی اگر ...

میتوانی ادعا کنی شنیدی ...

هنر شنیدن سکوت را فرا بگیریم ...

مبادا کر و ناشنوا بمیریم ...

نکشیدم ولی چی کشیدم ...

دکتر شریعتی ، بیش از حد سیگار می‌کشید ...

با سیگار زندگی میکنند...

گویی عشقی دو طرفه ، سیگار و شریعتی را به هم پیوند داده بود ...

همسر دکتر ، تلاش داشت که شریعتی سیگار نکشد ...

دکتر می‌گفت ، نمی‌شه ...

یک شب شریعتی سیگار را روشن کرد و مشغول مطالعه ای عمیق شد ...

همسرش وقتی دید دکتر محو و غرق مطالعه شده و از سیگار غافل شده ...

فرصت را غنیمت شمرده و زیر سیگاری را برداشت ...

دکتر بعد از چند دقیقه همانطور که مشغول خواندن بود ...

بدون اینکه سر بلند کند ...

با دست دنبال سیگار گشت ...

وقتی دستش از یافتن سیگار ناامید شد ...

با تعجب سر بلند کرد و دید سیگار و زیر سیگاری نیست ...

متعجب این طرف و آن طرف را نگاه میکرد و در جستجوی سیگار ...

همسرش موقعیت را غنیمت شمرده و گفت ...

دیدی نکشیدی و چیزی نشد و‌گذشت ...

دکتر خنده ی تلخی کرد و گفت ...

دیدی که نکشیدم ...

ولی ...

ندیدی چی کشیدم که نکشیدم ...

 

پ ن ...

گذشت و تمام شد و چیزی نشد ...

نه ...

چجور گذشت ...

اینو باید درک کرد ...

انسان ‌...دکتر شریعتی...

«انسان نقطه‌ای است میان دو بی‌نهایت بی‌نهایت لجن و بی‌نهایت فرشته»

از کتاب انسان
«بشر» یک بودن است و «انسان» یک شدن.
مجموعه آثار ۲۵
«واقعیت، خوبی و زیبایی. در این دنیا جز این سه هیچ چیز دیگر به جستجو نمی‌ارزد، نخستین با اندیشیدن، علم. دومین با اخلاق، مذهب. و سومین با هنر.»
در وصیت نامه[۱]
«همیشه حرف‌هایی است برای گفتن و حرف‌هایی است برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد حرف‌هایی اهورایی و برآمده از دل ...»
از کتاب هبوط

گذشت ...ولی ...

دیدی گذشت ولی ...

بر من گذشت ...

ولی ...

دیروز گذشت ...

ولی ...

دیشب هم ، چنین ...

بر من گذشت ...

ولی ...

امروز هم ، چنین ...

ولی ...

فردا نیامده ...

ولی ...

بر من گذشت ...

ولی ...

انگشت میانه ی ...

چرخ های آسیاب ...

هم دست و هر دو پا ...

در زیر کوه یخ ...

بر من گذشت ...

ولی ...

آسوده بوده ای ...

بر من گذشت ...چو‌ مرگ ...

 

 

قشنگ است ...

همگی رهگذر هستیم...

به ‌کسی کینه نگیرید ...
دل بی‌کینه قشنگ است ...

به همه مهر بورزید ...
به خدا مهر قشنگ است ...

بشناسید خدا را ...
هر کجا یاد خدا هست ...
سقف آن خانه قشنگ است ...

دست افتاده بگیرید ...

گل خنده بفشانید ...

چقدر خنده قشنگ است ...

 

گل شادی بنشانید ...

شمع و آیینه بیارید ...

خنده در آینه قشنگ است ‌‌‌...

 

بنشینید ، بنویسید ...

روزی صد بار بنویسید ...

آری عشق خیلی قشنگ است ...

گاه رفتن...

گاه باید بود ، ولی از راه دور ...

یا شنید یا دید او را همچو نور ...

گاه باید رفت و رفت ، رفت تا ابد ...

گاه باید نقطه شد از صفر و صد ...

تاوان ...

امروز یکم خندیدم ...
خدا گفت ...

بذار شب بشه ...


باهات تسویه میکنم ...

امشب در سر شوری دارم ...

امشب در دل نوری دارم ...🙌🙌🙌

حکایت مولانا ...

یکنفر زیر درخت سیب ، با دهان باز خوابیده بود !

سواری در حال گذر بود ، وقتی به نزدیکی مرد خفته رسید ، شروع کرد به داد و فریاد تا مرد بیدار شود ...

وقنی مرد خفته  هراسان و وحشت زده ، از سر و صدا و فریاد مرد اسب سوار ،  بیدار شد ... 

سوار ، شلاقش را کشید و شروع کرد به زدن مرد خفته !

مرد از درد و با وحشت از جای پرید و دید  اسب سوار ، شلاق بدست بالای سرش ایستاده و او را تهدید میکند که باید هر چه سیب گندیده و پوسیده زیر درخت ریخته است را بخورد !

مرد بیچاره خواست اعتراض کند که ضربه ی دیگری شلاق به پشتش خورد و مرد سوار با خشم به او گفت هر چه سریعتر سیبها را بخورد ، وگرنه همچنان شلاق میخورد !

مرد با تعجب پرسید : آقا جان مرا اشتباه گرفتید ، من شما را نمی شناسم و ....

ناگهان شلاق بعدی !

حرف نزن و فقط بخور !

مرد بخت برگشته شروع کرد به خوردن سیب های پوسیده و گندیده !

وقتی چندین سیب را خورد ، سوار به او دستور داد که دور درخت بِدَوَد !

و خود سواره و با شلاق او را دنبال کرد !

بعد از چندی ، مرد حالش بهم خورد و هر چه خورده بود ، بالا آورد !

آنگاه با تعجب توأم با ترس دید که در میان آنچه بالا آورده ، یک مار سیاه هم وجود دارد !

اسب سوار ، پیاده شد و از او دلجوئی کرد و گفت :

دیدم که دهانت باز بود و مار به دهانت وارد شد !

اگر ترا بیدار نمی‌کردم که میمردی !

اگر هم بیدارت میکردم و می گفتم که ماری به دهان و شکمت فرو رفته ، از ترس میمردی !

چاره ای نداشتم جز اینکه وادارت کنم به خوردن سیب های گندیده و دواندن و چرخاندن و ...

 

گاه خداوند در نقش اسب سوار حاضر می‌شود ...

گاه اسب سوار را مأمور می‌کند ...

ما باید مراقب باشیم ...

لطف حق ...

لطف حق با تو مدارا میکند ...

چون که از حد بگذرد ...

رسوا کند ....

حکایت همون ...

در دیزی بازه ...

حیای گربه 🐈 کجا رفته ...

همون داستان ...

یک بار جستی ملخک ...

دو بار جستی ملخک ...

آخر به چنگی ملخک ...

 

بر فراز ابرها ...

جای شما خالی ...

در این هوای واقعا داغ ، جمعه پنجم مرداد 

بقول قدیمی ها ...فصل انجیر پزون ... 

رفتیم جایی در ارتفاعات...

چندین کیلومتر بعد از آمل ...

جاده ی هراز ...

منطقه ی چلاو ...روستای دیدنی و جذاب و بر فراز ابرها ها ...فیل بند ...

...منطقه ای بالای ابرها ...فوق العاده زیبا و جذاب و دیدنی ...

در عین حال خنک 

البته غروب در واقع سرد ...

عجایب خلقتی دیدم در آن کوه ...

بقول درویش جاویدان ...

من خدا را دیده ام ...

بشکند دست صیاد نامرد ...تقدیم به مادران فرزند از دست داده ...

برارون ، خواخرون ......... برادران و خواهران
امروز چه روز ِ ............... امروزه چه روزگاری هست
گمونِم حال مَردِم .......... فکر کنم احوال مردم
روز به روز ِ ...................هر روز در حال تغییر است
اتا مردی بیئه ................ یک مرد بود ...
تیفنگ ونه دست .......... تفنگ و قدرت داشت
بزو آهو ره تیر .............. تیر زد به سمت آهو
بزو ونه دست ............... تیر را زد به دست آهو ...
آهو وچه بیئه ............... آهو بچه بود
وِشنا بئیئه ... ................. گرسنه بود
شیر خواسته مار جه .... از مادرش شیر میخواست
ونه دل دئیه .‌................ دل بچه آهو بود
شه خواخرا جه .............پیش خواهران خودش
ونه مار تا بیئِه ............. تا مادر خودشو برسونه
وچه ی پَلی ..................پیش بچه آهو ...
مردی کارد جه بزو ....... اون مرد با کارد زد
وچه ی گَلی ................. گلوی بچه آهو را برید
ونه لاش ره بیئشته ..... جسد بچه آهو را گذاشت
شه دوش ِ سر ..............روی دوش خودش ..
بورده بیئشته .............. برد و گذاشت ...
وره نفار سر ................ روی سکوی خانه
آهو دور دور هاکارده .‌.. آهو هر چه گشت
تا نماشون ...................تا شب
ندیئه وچه جه ............ هیچ ندید از بچه اهو
هیچ نام و نشون ‌........ نه نام و نه نشان ...
خدا بِشکِندِه اون ........ خدا بشکند آن ...
تیفنگ و اون دست .... تفنگ و آن دست را
نکوشه آهویی ره ....... هیچ آهویی را نکشد
مردکی پست ............ مردکی پست و حقیر


هدیه به مادران جوان از دست داده ...

بانو گوهر عشقی ، بانو اکرم زینالی ، بانو کریم بیگی و ....

زخم  ...

از زخم‌هایی که زندگی و کسانی که ازشون انتظار نداری ...
بر تنت خراش می‌اندازند ، شکایت نکن ...

بعضی زخم‌ها را
باید درمان کنی
تا بتونی به راهت ادمه بدی !
ولی ....
بعضی زخم‌ها
باید باقی بمونه
تا هیچ وقت راهت رو گم نکنی !

تنهایی ارزشمند ...

زمانے حرف بزن ڪہ ارزش حرفت

بیشتر از سڪوتت باشد و زمانے

دوست انتخاب ڪن ڪہ ارزش

دوستت بیش از تنهاییت باشہ...

قبول دارید ؟! برداشت آزاد از پست یک دوست گرامی 🌺

قبول دارید ؟!

آدم در هر سنی هم که باشد یکی را می خواهد ...

یکی که بشه باهاش هم حس باشه ...

یکی که هم زبونی کنه باهاش ...

یکی که بشه باهاش هم دلی کنه ...

یکی که برایش بچگی کند و بدون هیچ ترسی ، خودش باشد..

آدم هر چه قدر هم که قوی و مغرور باشد ،

در درون شکستنی ست ...

دلش می خواهد یکی را داشته باشد...

که تمام ضعف هایش را توی آغوشش بیندازد

و از شر بی رحمی های دنیا ، به دستان گرمش پناه ببرد !!!

یکی که بشنود تمام غصه و دردهای انکار شده اش را

و حتی نشنیده و‌نگفته اش را ...

برایش تعریف کند و آرام بگیرد ...

تا کجا می شود قوی بود ؟!!

تا کجا می شود ادای آدم بزرگ های بی درد را در آورد؟!!

تا کی می شود بدون یک عشق بی قید و شرط، زنده بود و نفس کشید ؟!!

آدم نیاز دارد یکی را داشته باشد ؛

یکی که بی منت ، هوای بغض های یواشکی اش را داشته باشد ...

که بشود برایش با خیال راحت دلبری کرد ...

جایی که نه از قضاوت خبری باشد ، نه از دلزدگی !!!

آدم بدون عشق می میرد !!!

باید یکی باشد ...

یکی که با همه جهان ، فرق داشته باشد...

کسی که بتونی بهش بگی ...

یکی که بی دغدغه زیر گوشش بگی ...

ممنونم ... ولی نیست ... کجاست 🌹

حکیمی گفت ، ....اینجا نیامد ...

خودت باش .... برگرفته از تلگرام ...

خودتـــ باش ...
کسی هم اگر خوشش نیامد ...
نیامد ...
دنیا کارخانه مجسمه سازی نیست ‌...


آدما و غرور ... برگرفته از تلگرام ..

آدما دو جور زندگی می‌کنن...

یا 

غرورشونُ زیر پاشون میزارن  ...

با آدما زندگی می‌کنن...


یا 

آدمارو زیر پاشون می‌ذارن ...

با غرورشون زندگی می‌کنن...

نامه ی یک معلم به شاگردان  کلاس اول ...برگرفته از وبلاگ یک دوست ...


نامه فروغ غلامشاهی به محمد باقر نوبخت و علی ربیعی 
نامه فروغ غلامشاهی معلم کلاس اول محمد باقر نوبخت سخنگوی دولت و علی ربیعی وزیر کار به آنان 

علی ،،،، امروز به تو فکر میکردم به تو و علی های دیگر ، به حسن به رضا به ممدباقر ها 
سی سال ایستادم وبعد نتیجه اش این شد که نتوانم درتجمع اعتراض بازنشسته هابرای وظیفه نشناسی شماها بایستم وشرکت کنم 
یادت می آید که در کلاس اول هیچوقت مادرت دستمال در کیفت نمی گذاشت و من باید هر روز با جیبهای پر دستمال به سر کار می امدم تا آب بینی تو را پاک کنم که توی دهانت نرود زمستان و تابستان نداشت آب دماغت همیشه روان بود 
علی ها ، حسن ها ، ممدباقرها ، یادتان هست در کلاس 40 نفره از بوی بد بچه ها نمیشد نفس کشید و حقوق ما که برخی نامردم ها آن را زیاد و حرام می‌دانند پاداش تحمل این عطرهای اساطیری بود 
به جز شغل معلمی چه شغلی با این مزایا سرو کار دارد ؟ 
و اما امروز تو علی ! تو ممدباقر ! چگونه بخودت اجازه میدهی که ایام کهولت من را به بازی بگیری و وعده سر خرمن بدهی ؟و چقدر به خود بد وبیراه بگویم که کسانی همچون شما تحویل جامعه داده ام 
یادت می آید حرف زدن بلد نبودین و مخرج ( ل و ر ) راقاطی می کردین وحالا شدین سخنگوی دولت و وزیر کار و امور اجتماعی ( الحمدررلا ) بجای الحمدالله یادتان هست ؟ 
سی سال بهمین منوال گذشت ، ایستادن و گچ خوردن و هوای مطبوع ! تنفس کردن و اینک نه پای ایستادن دارم نه سینه ی نفس کشیدن و نه توان پرداخت بهای دارو و درمان - و تو محمد باقر نوبخت و تو علی ربیعی چگونه بخودتان اجازه میدهید با ولی نعمت خود که مدت 11 سال حقوقش پایمال شده اینگونه رفتار کنید و آنها را بچه فرض کنید که دروغهای شما را باور کنند ؟ لحظه ای انسانی فکر کنید و چهره کسانی که در اوج جوانی به شما آموخت که انسان باشیدو پا روی حق نگذارید را بخاطر بیاورید و دین خود را به آنان ادا کنید 
اینک مثل همان زمان به شما امر می کنم تا فرصت باقی است جبران مافات کنید و خانواده 2/200 میلیون باز نشسته را در این تنگنای زندگی شاد کنید نه قطره چکانی بلکه درعرض 2سال شنیدید چی گفتم ؟ بگو چشم و عمل کن 

http://balaroud53.blogfa.com/

بی عنوان 😋

یکنفر آمد پیش ملا ...

گفت چشمم خیلی درد می‌کنه 😋

درمان چکار کنم ؟!

ملا گفت ...

چند وقت پیش دندونم همینجور درد میکرد ...

کندم و انداختم دور و راحت شدم ...😋😀

.....

چند سال قبل ، دوران دانشجویی ، تابستان ۶۷ ...، مشهد ...

یک ساعت دو زمانه داشتم خیلی شیک و نسبتا قیمتی و ...

افتاد داخل چاه دستشویی ...

سنگ دستشویی از  این قدیمی ها بود که حدود یک متر و نیم عمق داشت ...

دوستان جمع شدند که هر جور شده در بیاورند ...

حتی نزدیک بود سنگ را بشکنند ...

قبول نکردم ...

گفتم اگر در بیاد هم هرگز دستم نمی‌گذارم ....

گذشت ...

امروز عینک افتاد داخل سنگ و رفت پایین ...

منتها چون از این سنگهای جدید بود ، نرفت داخل چاه ...

با یک وسیله در آوردم و حسابی شستم و با الکل ضد عفونی کردم و الان هم با اجازه ، با همون عینک دارم میبینم و می‌نویسم ...

........

اصلا اینا چه ربطی به هم داشت 😋😀

هیچی ...

صبح تا حالا به ذهنم رسیده اگر کسی دندون مصنوعی اش بیفته و از من بپرسه ...

چی بگم ؟!😋😋😋

داستان ساعت 

با 

عینک 😀😀😀

 

چرا ....چرا ...چرا ...برگرفته از تلگرام ...

آقای مهدی خزعلی پسر مرحوم آیت الله خزعلی در فیس بوک اینطور نوشته :

چرا نمیگیم مرگ بر عربستان؟!!
چطور می گیم مرگ بر اسراییل در حالیکه عراقی ها نزدیک یک میلیون ایرانی را کشته و معیوب کردند تو 8 سال جنگ تحمیلی!!!
چرا میگیم مرگ بر اسراییل وقتی که عربستان در سال 67 نزدیک به 500 زائر بیگناه ایرانی رو به خاک و خون کشید در مکه ؟!!!
چرا می گیم مرگ بر اسراییل اونوقت عراقی ها به صورت گروهی به نوامیس ایرانیان توی جنگ تجاوز می کردند!!!
چرا میگیم مرگ بر اسراییل اونوقت که ایران تو جنگ با عراق فقط 1700 اسیر فلسطینی گرفته بود ؟!!!
چرا میگیم مرگ بر اسراییل وقتی که عرب ها به خلیج پارس میگن خلیج عرب!!! و اونوقت که اسراییل میگه خلیج پارس درسته ، دیگه صداتون درنمیاد!!!
چرا مرگ بر اسراییل میگیم اونوقت که همین بشار الاسد به خلیج عربی رای داد!!!
وقتی که حسن نصرالله میگه ایران تمدن نداشت و عرب ها تمدن رو بردن ایران!!!!
بعید میدانم اسراییل تاکنون حتی 4 ایرانی را کشته باشد!!! در حالیکه میلیونها ایرانی از زمان حمله عمر تا صدام به ایران، شهید شده اند !!
اندیشیده ای؟!؟
همین فلسطینی ها در جنگ ایران و عراق به طرفداری از صدام با ایرانیان
می جنگیدند ؟!
کاسه داغ تر از آش یعنی چی ؟!!
بزار برات بگم ...
کاسه داغ تر از آش یعنی اینکه ورزشکارای ما که یه عمر زحمت کشیدن،تو مسابقاتی که میخوان نتیجشو بگیرن میخورن به یه حریف اسراییلی و درحمایت از مردم مظلوم فلسطین ،آینده حرفه ای شون رو باطل میکنن و با حریف بازی نمیکنن و با اشک زمین رو
ترک میکنن؛ اونوقت توی تیم ملی فلسطین در جام ملت های آسیا 5 تا بازیکن اسراییلی وجود داره !!!
بعدشم خود فلسطين با اسرائيل بازى دوستانه ميكنه !!
و از همه جالبتر اینه که تیم فوتبال فلسطین بازی دوستانه با تیم ملی ما را رد میکنه...!!!

شناسنامه ی گل ...

هر گلی یک شناسنامه داره ...

شناسنامه ی یک گل ...

عطر ...

بو ...

رنگ ...

لطافت ...

ظرافت ...

هر کسی ممکنه خاطره ای با یک گل داشته باشه ...

این هم نوعی شناسنامه هست ...

چاووشی درست خونده ...

پاسخ بده ... برگرفته از تلگرام ‌...

هیچ چیزی را بی جواب نگذار ...

جواب سلام را باسلام بده ...
جواب تشکر را با تواضع ...
جواب کینه را با گذشت ...
جواب بی مهری را با محبت ...
جواب دروغ را با راستی ...
جواب دشمنی را با دوستی ...
جواب خشم را به صبوری ...
جواب سرد را به گرمی ...
جواب نامردی را با مردانگی ...
جواب پشت کار را با تشویق ...
جواب بی ادب را با سکوت ..‌
جواب نگاه مهربان را با لبخند ...
جواب لبخند را با خنده ...
جواب دل مرده را با امید ...
جواب منتظر را با نوید ...
جواب گناه را با بخشش ...
هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار ...
مطمئن باش هر جوابی بدهی ...

یکروزی ، یک جوری ‌...


یک جایی به تو باز گردد ...

 

عزت نفس ....کرامت نفس ...اعتماد بنفس ...

از شَرِّ کسی که کرامت و عزت نفس ندارد ، ایمن نباش ‌...

امام هادی ع ...

حس عزت و کرامت نفس ، بستگی به میزان ارزشی که برای خود و ظرفیت وجودی خود قائل هستیم ، دارد 

باید در خود نظاره کرد که تا چه حد برای خود ارزش و اعتبار و کرامت انسانی در نظر داریم ...

جایگاه خود را در جهان هستی ، کجا میدانیم ...

چه تکلیف و وظیفه ای برای خود در نظام خلقت در نظر گرفته ایم ...

کسی که خود را عاطل و باطل و سربار و بی خاصیت و بی نقش و تکلیف میداند ...

نمی‌تواند برای خود ارزش ذاتی در نظر بگیرد و طبیعتاً ممکن است دست به هر کاری برند و تن به هر ذلتی بدهد ...

از توهین و‌تمسخر دیگران گرفته تا رساندن آسیب و صدمه به دیگران ...

در واقع عزت و کرامت نفس ، یک امر درونی ست ....

چیزی بین انسان و خودش ...

و جایگاه او در جهان هستی که برای خود باور دارد ...

اما اعتماد بنفس ، بر اساس توانمندی ها و قابلیت ها و استعداد ها و ...ایجاد میشود ...

حس اعتماد بنفس ، یک امر بیرونی ست ...

کسب مهارتها و توانمندی ها و تبدیل استعداد ها از قوه به فعل ...می‌تواند بعنوان یک امر بیرونی ، به ایجاد حس اعتماد بنفس منجر شود ...

لزوما کسانی که دارای اعتماد بنفس هستند ، دارای کرامت و عزت نفس نیستند ...

ولی کسانی که دارای شخصیت عزتمند و با کرامت هستند دارای اعتماد بنفس هم هستند ‌...

 

پ ن ...

عزت و کرامت ، به پست ، مقام ، موقعیت ، شغل ، ابلاغ ، مدرک و جایگاه اجتماعی نیست .‌.

عزت نفس ، امری حقیقی ست  نه حقوقی ...