دکتر شریعتی ، بیش از حد سیگار می‌کشید ...

با سیگار زندگی میکنند...

گویی عشقی دو طرفه ، سیگار و شریعتی را به هم پیوند داده بود ...

همسر دکتر ، تلاش داشت که شریعتی سیگار نکشد ...

دکتر می‌گفت ، نمی‌شه ...

یک شب شریعتی سیگار را روشن کرد و مشغول مطالعه ای عمیق شد ...

همسرش وقتی دید دکتر محو و غرق مطالعه شده و از سیگار غافل شده ...

فرصت را غنیمت شمرده و زیر سیگاری را برداشت ...

دکتر بعد از چند دقیقه همانطور که مشغول خواندن بود ...

بدون اینکه سر بلند کند ...

با دست دنبال سیگار گشت ...

وقتی دستش از یافتن سیگار ناامید شد ...

با تعجب سر بلند کرد و دید سیگار و زیر سیگاری نیست ...

متعجب این طرف و آن طرف را نگاه میکرد و در جستجوی سیگار ...

همسرش موقعیت را غنیمت شمرده و گفت ...

دیدی نکشیدی و چیزی نشد و‌گذشت ...

دکتر خنده ی تلخی کرد و گفت ...

دیدی که نکشیدم ...

ولی ...

ندیدی چی کشیدم که نکشیدم ...

 

پ ن ...

گذشت و تمام شد و چیزی نشد ...

نه ...

چجور گذشت ...

اینو باید درک کرد ...