خدا پنداری ...
گفت با خود من یقین هستم خدا ...
چون ز من هرگز نمیگردی ، جدا ...
گفت به من داری نیاز ای بی نیاز ...
چون دو روزی دست خود کردی دراز ...
گفتمش شاید تو باشی چون خدا ...
کی ؟ کجا !؟ گفتم که تو هستی خدا ...
دال و راء و دال و دل گفتم تو را ...
دال و لام را درد تو آوردی چرا ...؟!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 18:9 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...