گفت با خود من یقین هستم خدا ...

چون ز من هرگز نمی‌گردی ، جدا ...

گفت به من داری نیاز ای بی نیاز ...

چون دو روزی دست خود کردی دراز ...

گفتمش شاید تو باشی چون خدا ...

کی ؟ کجا !؟ گفتم که تو هستی خدا ...

دال و راء و دال و دل گفتم تو را ...

دال و لام را درد تو آوردی چرا ...؟!