دلی دارم اکنون که بی کینه است ...
تو گویی که دل نیست که در سینه است ...
دلی بی غرض ، خالی از خشم و کین ...
ز هیچکس در آن خشم و کینه مبین ...

خدای را بر آن بنده ، مهر و درود ...
به مهر اندرون ، بر لبانش سرود ...
دلی از همه جن و انس پر ز مهر ...
پر از مهر یزدان و گردون سپهر ...

مباد در درون خشم و کین و غرور ...
مباد سینه مغرور و دل دور ز نور ...
بیا بی غرور باش و بی غصه باش ...
پر از خنده چون باغ پر پسته باش ...

تو گفتی بگو حرف آخر که چیست ...

بگفتم در این سینه هیچ کینه نیست ...

زمان داور هست و زمین بستر است ...

کسی کینه ورزید ز پست پست تر است ...