گفت یه مجنون روی تو چون سنگ پاست

گفت به قرآن ، شرم و فهم از تو جداست ...

روز و شب ، در پشت دیوار منی ...

همچو بختک ، همچو سربار منی ...

گفت و‌ گفت مجنون دَم از دَم وا نکرد

سر گذاشت پایین و خود رسوا نکرد ...

گفت به خود مجنون هزار داد و فغان ...

صد هزار لعنت به گفتار و لسان ...