لیلی و مجنون ...
گفت یه مجنون روی تو چون سنگ پاست
گفت به قرآن ، شرم و فهم از تو جداست ...
روز و شب ، در پشت دیوار منی ...
همچو بختک ، همچو سربار منی ...
گفت و گفت مجنون دَم از دَم وا نکرد
سر گذاشت پایین و خود رسوا نکرد ...
گفت به خود مجنون هزار داد و فغان ...
صد هزار لعنت به گفتار و لسان ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 2:34 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...