حادثه خبر نمیکند ....
امروز چند ساعت با نوه جان تنها بودم و حسابی در حیاط و با جوجه ها و تفنگ آب پاش و ... بازی کردیم ...
عصر که بچه ها آمدند و تحویل گرفتند ...
چون سر درد بودم ، لحظه ای دراز کشیدم ...
نوه جان رفت اتاق دیگر وچادر بر سر خودش گذاشت و ظاهراً چادر زیر پایش گیر کرد و با گوشه ی صورت ، کنار چشم چپ و گوشه ی ابرو ، خورد به کناره ی تخت ...
چیزی در حد چند ثانیه ...
شکر خدا 🙌 شکستگی و پارگی ندارد ...
ورم ، کبودی و مختصر خونریزی ...
خطر هر لحظه در کمین است ...
خدا را سپاس که از بد ، بدتر نشد 🙌🙌🙌
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد ۱۳۹۷ ساعت 17:4 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...