امروز چند ساعت با نوه جان تنها بودم و حسابی در حیاط و با جوجه ها و تفنگ آب پاش و ... بازی کردیم ...

عصر که بچه ها آمدند و تحویل گرفتند ...

چون سر درد بودم ، لحظه ای دراز کشیدم ...

نوه جان رفت اتاق دیگر و‌چادر بر سر خودش گذاشت و ظاهراً چادر زیر پایش گیر کرد و با گوشه ی صورت ، کنار چشم چپ و گوشه ی ابرو ، خورد به کناره ی تخت ...

چیزی در حد چند ثانیه ...

شکر خدا 🙌 شکستگی و‌ پارگی ندارد ...

ورم ، کبودی و مختصر خونریزی ...

خطر هر لحظه در کمین است ...

خدا را سپاس که از بد ، بدتر نشد 🙌🙌🙌