نمیشه نمیشه ....

وقتی دو نفر دو‌چیز می‌گن

یا دو‌چیز می‌فهمن

یا در دو مسیر میرن

امکان ندارد 

هر دو درست بگن

هردو راه درست باشه 

مگر مقصد متفاوت باشه 

آنوقت درسته 

هر کسی در مسیر خودش درست می‌ره 

وقتی هم دو نفر در مورد دو‌چیز متفاوت حرف میزنن ممکنه هر دو درست بگن

ولی در موضوع واحد و‌ مقصد واحد 

امکان ندارد 

یکی بگه  خدا هست و یکی بگه نیست 

یکی بگه قیامت نیست و یکی بگه هست 

یکی بگه مشهد از اینطرف و دیگری بگه از طرف دیگه 

و

هر دو درست باشه ....

البته ناگفته نمونه 

درسته که هر دو درست نمیشه گفته باشن

ولی ممکنه برخی مواقع هر دو اشتباه بگن

 

دوستی گفته 

 
پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۶ ساعت: 11:13 توسط:پ...
سلام
خب نتیجه ی گفتگو این شد:
ما تفاهم نداریم.
دیگه من سکوت میکنم.
هرچند حرفاتونو.قبول دارم همشو ولی حرفای خودمم قبول دارم.
یعنی هردومون درست حرف میزنیم.
ولی برداشت شما از حرفای من یحور دیگه س در حالی ک من حرفای شما رو کاملا درک میکنم و ب درست بودنشون ایمان دارم

 

خب اگر ما دو حرف می‌زنیم پس یکی اشتباه می‌کنه 

یا هر دو 

ولی هر دو درست نیست ....

 

کتاب ، دوست ، انسان

دوستی کامنت گذاشته 

 

 
پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۶ ساعت: 10:0 توسط:پ...
سلام
اگر میگفتیم کلا دوست انسان چ کسی است حرف شما کاملا درست بود 
دوست انسان خود انسان است خود .اقعیش
ولی اینجا حرف از کتاب است نویسنده ک از شاعران و نویسندگان بنام کشور هستند اشاره ب این دارند ک انسان با انسان دوست بشود بهتر از تنهایی و انزوا و مطالعه ی زیاد هست.
انسان با نشست و برخاست با همنوع خودش خودش ر میشناسد
من اگر ب تنهایی زندگی کنم و با انسان دیگه ای تعامل نداشته باشم جطور خودم ر بشناسم و ب نقطه ضعفهای خودم پی ببرم؟
پس من با دوستی با انسان دیگه پی به خیلی از خصایصم میبرم ک گاها پسندیده هم نیستند......

و

ایشان دقت نکرده 

کبوتر با کبوتر ، باز با باز 

اگر انسان به خودشناسی نرسد و خود سازی نکرده باشد در ابتدا با کفتار و‌گرگ و‌کرکس و روباه و شغال و ... آشنا میشود و با همکلامی و همراهی و بودن با آنها ، دیگر اصالت خویش را فراموش میکند باید خود را شناخت و گوهر وجودی خویش را کشف کرد آنگاه با هم کیشان و هم شأن خویش مراوده خواهد کرد 

کجا صنف چاه کن و فاضلاب کِش با جماعت عطار همراه خواهد شد ؟

اگر با دوستان چاه کن و فاضلاب کِش مدتی بودیم دیگر عطر فروشان با ما دوستی نخواهند کرد ....

پسر نوح با بدان بنشست 

خاندان نبوتش گم شد ...

 

کاش ...

کاش که در قله ی قاف بودمی
یا که چو گندم به غلاف بودمی

کاش که در این میکده ی عشق و شور
بی سر و بی دل به شراب بودمی

کاش که در این باغ چو مرغی اسیر
بی نفس از هر چه قفس بودمی

کاش شوم مست شراب و قمار
در هوس از یار ، خراب بودمی

کاش که یار در بر من خفته بود
از نفس یار خمار بودمی

کاش فقط جاده و راه بود و بس
در سفر و سوی خدا بودمی

کاش چو مجنون و چو فرهاد و جم
در پی معشوق به دیار بودمی

کاش که نفس گرچه فرو رفت که رفت
بی نفس از هر چه قفس بودمی

کاش که در کوی رفیق پر زنان
از قفس آزاد و رها بودمی

کاش که آن کودک دل زنده بود

همره کودک به سفر بودمی

کاش که به دل آرزو داشتن نبود

همره او روز و شبان بودمی

انتخاب ...


هر انسانی در هر لحظه ناچار از انتخاب است 

 


ما دائم در حال انتخاب هستیم 


چه بخوریم ، چه بپوشیم ، چه بگوئیم ، چه کنیم ، کجا برویم ، با که باشیم ......
ماندن و نماندن 


بودن و رفتن 
و....


هزاران هزار دو راهی های همیشگی ....


شما بر سر هر دو راهی انتخاب 


ناچار باید یکی را انتخاب کنید 


دیگر مختار و آزاد نیستید 


مجبورید انتخاب کنید 


ولی 


کدام را انتخاب کنید 


آزاد هستید 


مختار هستید 


اراده با شماست 


شما هم مانند من و‌میلیونها انسان 


بین ماندن و رفتن 


مُخَیٌَر هستید 


معمولا می‌مانیم 


رفتن بیشتر جسارت میخواهد تا ماندن 


ماندن چیزی مشخص است 


ولی در پیِ  دیوارِ رفتن نمی‌دانیم چه خواهد بود 


البته ماندن و سوختن و ساختن 


همیشه بمعنای 


سوختن و‌نالود شدن و تسلیم نیست 


می‌تواند نوعی مبارزه 


نوعی درست کردن 


نوعی زندگی باشد 


از زندگی همان نصیب ما میشود 


که 


جسارت بدست آوردنش را داریم ....
 

بدست آوردن 

اراده می‌طلبد و‌ قدرت و صلابت و استواری و ...

 

گاه دیر تصمیم می‌گیریم 

و

دیر دست به انتخاب می‌زنیم 

شاید گاهی فقط یک فریاد بموقع 

یا گاهی 

یک سکوت بجا 

کافیست اشتباه انتخاب کنیم 

گاهی بر سر دو راهی ها 

یک انتخاب نابجا 

و

افتادن در یکی از دو  مسیر

زندگی را دچار نابودی همیشگی 

و بدون بازگشت می‌کند 

گاهی انتخاب ، انتخاب رشته ی تحصیلی یا دانشگاهی نیست 

که بشود تغییر داد و انتخاب رشته ی مجدد کرد ...

گاه انتخاب ، انتخاب یک عمر زندگی ست ....

زمان ....

دیروز روزی بود 

امروز روزی دیگر 

فردا هم روزی خواهد بود 

اینکه دیروز چگونه گذشت 

امروز را چطور می‌گذرانیم 

و

فردا چگونه سپری میشود 

شاید تا حدودی به ما بستگی دارد 

روزها از پی هم می‌آیند و می‌روند 

باشیم یا نباشیم 

آنچنان که بودند 

و

نیستند 

چه آرزو مندانی با دنیا دنیا آرزو 

بودند و نیستند 

و چه آرزو خواهانی 

که امروز هستند 

و

فردا را 

کَس نمی‌داند کدامین روز می آید 

کَس نمی‌داند کدامین روز می‌میرد ( داریوش عزیز )

مهم تر 

از

آرزو داشتن 

و

آرزو کردن 

رسیدن به آرزوست ....

زمان و زمان ....

دو نفر در زندان 

اولی فردا آزاد 

دومی صبح اعدام 

اولی 

خدایا چرا ساعت راه نمیره 

چرا ثانیه ها کش دار شده اند

خدایا مگر به زمان سنگ بسته ای

خدایا کی صبح میشه

اصلا این شب نمیخواد​ صبح بشه ....

 

دومی

خدایا ساعت داره دو می‌گیره

خدایا ثانیه ها گوئی مسابقه دارند

چقدر سریع میگذره ....

 

موجر و مستاجر

موجر

تازه برج نیمه شده 

 

ای بابا کی سر برج میشه  

 

مستاجر 

خدایا انگار دیروز اجازه دادم 

تکون نخورده برج شد 

ای بابا چقدر زود زود سر برج میشه

 

راستی چرا گاهی زمان سریع و گاهی کند حرکت می‌کنه ؟

 

یا وقتی برای زندانی 

ملاقاتی بیاد 

تا زمان ملاقات نشده 

وقت مگه می‌ره 

حالا که 

ملاقاتی میاد 

انگار هنوز خیلی چیزها گفته نشده 

وقت ملاقات تمام ....

 

دیدار عاشق و معشوق 

یا مکالمه تلفنی 

هنوز دیدن و شنیدن 

آغازیده نشده

ظهر شده 

شب شده 

شارژ تمام شده ....

باید رفت ....

باید قطع کرد ....

راستی چرا گاهی صبح تا ظهر 

ظهر تا شب 

شب تا صبح 

به سرعت برق و باد

و

گاهی با سرعت 

خرس تنبل ...؟

 

 

موذه یا موعظه....

دوست محترم که غلط املائی در پست

به تو چه ...بینش پژوه

گرفته بود 

علیرغم اصلاح

در

پ ن 

پیام دادند که 

 

سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت: 10:28 توسط:پ.....
سلام
اصلا راه نداره باید برید همون پست رو دوباره ویرایش کنید وگرنه هنوزم نمره ی کامل رو دریافت نمیکنید.

لذا در همان پست اصلاح و ویرایش کردم 

رو به آینه خودت را بنشین موذه ( موعظه ) کن....

موذه یا موعظه....

در دو پست قبل

در شعر 

به تو چه

از آهنگهای

شاهکار بینش پژوه

عینا متن آهنگ را از گوگل سرچ و کپی و پست کردم

در چند سطر آخر 

کلمه ی 

موعظه

اشتباها

موذه

نوشته شده

و

بنده چون عینا متن را کپی کردم

این غلط املایی از چشمم دور ماند 

لذا ضمن اینکه 

در

پ ن

اصلاح کرده بودم 

مجددا و مستقلا

اینجا اصلاح می‌کنم 

مشاعره ی چهار نفره ی به تو‌چه ....

مشاعره چهارنفره من اگر کافر و بی دین و خرابم، به ...
(اول شعر سیمین بهبهانی)
مشاعره چهارنفره

من اگر کافر و بی دین و خرابم، به تو چه؟
من اگر مست می و شرب و شرابم، به تو چه؟

تو اگر مستعد نوحه و آهی، چه به من؟
من اگر عاشق سنتور و ربابم، به تو چه؟

تو اگر غرق نمازی، چه کسی گفت چرا؟
من اگر وقت اذان غرقِ به خوابم، به تو چه؟

تو اگر لایق الطاف خدایی، خـوش باش
من اگر مستحق خشم و عتابم، به تو چه؟

دنیـا گر چه سراب است به گفتار شما
من به جِد طالب این کهنه سرابم، به تو چه؟

تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلـوص
و مـن ار رایحـهٔ مثل گلابم، به تو چه؟

من اگر ریش، سه تیغ کرده ام از بهر ادب
و اگر مونس این ژیلت و آبم، به تو چه؟

تو اگر جرعه خور بادۀ کوثر هستی
من اگر دردکش بادۀ نابم، به تو چه؟

تو اگر طالب حوری بهشتی، خب باش
من اگر طالب معشوق شبابم، به تو چه؟

تو گر از ترسِ قیامت نکنی عیشِ عیـان
من اگر فارغ ازین روز حسابم، به تو چه؟

*************

(جواب میثم صفرپور به سیمین)

کفر و بی دینی ات ای یار، به ما مربوط است
بشنو این پند گهربار، به ما مربوط است

تو که با لهو و لعب در پی مستی هستی
میکنی جمـع گرفتار، به ما مربوط است

بی خیالت بشـوم بارش طـوفان بلا
میرسد از در و دیوار، به ما مربوط است

آنچه آمـد به سر طایفـهٔ نـوح نبی،
میشود واقعه تکرار، به ما مربوط است

من اگر لایق الطاف خـدایم، به تو چه؟
تو کنی جامعه بیمار، به ما مربوط است

تو اگر می بخوری در پس خانه، چه به من؟
گر بیایی برِ انظار، به ما مربوط است

تو به این کوه گُنه، عامل شیطان گشتی
شده ای نوکر دربار به ما مربوط است

گـر نبنـدیم بر پـوزۀ او قـلاده
میدرد همچو سگ هار، به ما مربوط است

گر تو سوراخ کنی کشتی این جامعه را
میشود غرق، به ناچار به ما مربوط است

مست کن لیک نبینم که تو مستی کردی
اربده، کوچه و بازار، به ما مربوط است

تو که با چنگ و ربابت همهٔ مـردم را
میکنی مستعد نار، به ما مربوط است

به جهنم که خودت را بکشی در خانه
در خیابان بزنی دار، به ما مربوط است

دین من داده اجـازه که دخالت بکنم،
تا نبینم ز تو آزار، به ما مربوط است

امر معروف کنم، نهی ز منکر بپـذیر
تا ابد، ترمز اشرار، به ما مربوط است

**************

(جواب "صادق.ع.بیقرار" به میثم صفرپور)

بشنو این شعر صفرپور، به تو مربوط است
لحن تند و کمی ناجور، به تو مربوط است

کفر و بی دینیِ سیمین و من و آن، چه به تو؟
شهوت زاهـد مغرور، به تو مربوط است

اگر از ساز نداری دل خوش، خب تو نرقص
رقصِ با سازِ خودت جور، به تو مربوط است

مستی و عیش و کمی باده تو را حاجت نیست
کِیف با منقل و وافـور، به تو مربوط است

اگر از شعـر رسد بارش طـوفـان بلا
مردن و خفتنِ در گور، به تو مربوط است

قصـهٔ نوح نبی، وَهـمِ قشنگیست ولی
قصهٔ "هاله ای از نور"، به تو مربوط است

ریش در ریش، به اندیشـهٔ ما زخم زدید
ملّتی گُنگ و کَر و کور، به تو مربوط است

تو اگر لایق الطاف خـدایی، خوش باش
باغ و فاحشکدۀ حور، به تو مربوط است

در و دربار که دستِ تو و همکیشان است
نوکر و ناظر و منظور، به تو مربوط است

تو دم از پوزه و قلاده زدی؟ شرمت باد
پوزه و گرمیِ آخور، به تو مربوط است

چهارده قرن شده کشتی این جامعه غرق
قایق صید و پُر از تور، به تو مربوط است

میکنم مست ببینی که چـه بی آزارم
اذیت و اربده و زور، به تو مربوط است

تو که بیزار ز چنگی و ربابی، چه به من؟
به عزا، عرعرِ شیپور، به تو مربوط است

من اگر خانه بمیرم چه به تو؟ در کوچه
کشتن مردم رنجور، به تو مربوط است

دین تو داده اجـازه که دخالت بکنی؟
دخل در مقبره و گور، به تو مربوط است

امر معـروف تـو از جاهلی و نادانیست
رسم اعراب شَل و کور، به تو مربوط است

***********

جواب علیرضا اعلمی به صادق.عین بیقرار


خانه ی فکر تو دیجور، بما مربوطست
ادب از دست تو رنجور، بما مربوطست!

ظلمت کفر تو بر شانه ی شهرم پیداست
زخمه ی بال و پر نور بما مربوطست!

گوشت ارزانی هر ساز ولی در خلوت
قیل و قال دف و طنبور بما مربوطست!

تا دم مرگ بیفت از هوس مستی خویش
نقل عریانی انگور بما مربوطست!

خیمه، در ظلمت اوهام زدی رو خوش باش!
خدشه بر بارگه نور، بما مربوطست!

ریشه در روشنی دین محمد داریم
تیشه در دست تو مزدور، بما مربوطست!

چهارده قرن به خونش بر جان پروردیم
لغز دشنه و ساطور بما مربوطست!

تو منال از غم تور، ای سر و جانت همه صید!
پهن کردی اگر این تور، بما مربوطست!

تو از آبشخور فکرت به حد مرگ بنوش
زان کنی عربده و اور بما مربوطست!

دین من گفت که ظلمت پی تکثیر آمد
هین!به پا داشتن نور بما مربوطست!

پشت دیوار خرد، سنگر جهال شده ست
دفع هر فتنه به هرجور بما مربوطست...

به تو‌ چه ... بینش پژوه

من اگر باده خورم باده پرستم به توچه.....
گر که با ماه رخی تنگ نشستم به توچه.....
خود خدا گفته در توبه همیشه باز است.....
تو خدایی مگرم توبه شکستم به توچه.....
ای که از کاسه ی قرآن خدا داغ تری.....
از محمد تو مسلمان ترعلی تر زعلی...... 
یا تودانی زنی خود به علی چپ کوچه......
یا که از عقل زبنیاد نداری خبری.....
آیه ی روشن قرآن نشنیدی خبرت.....
که چنین ساخته ایی دین خدارو سپرت...... 
ای ریا کار مشو رو به خدا هی خم و راست..... 
این نماز است؟؟؟الهی بزند بر کمرت.....
تو که آلوده به ده بند گناهان کبیر....
تو که در خلوت خود رحم نکردی به صغیر..... 
رو به آینه خودت را بنشین  موعظه  کن....
ای تو کفتار منش، گرگ صفت ، روبه پیر....
باش خاموش که بودین همه زین بدتر به توچه....
بتوچه کس چه کند هر چه کند کس به توچه.....
نه تو در گور منه می زده میخوابانن... 
نه مرا گور تو، گور پدرت پس به توچه......

 

پ  ن

دوست محترمی اشاره ی درستی کرد 

موذه در املا غلط تایپ شده 

و

موعظه صحیح است 

البته بنده چون عینا از گوگل سرچ و کپی کردم 

به این غلط املائی توجه نکردم ....

 

کارخانه ی حکومت ...

یادم میاد 

یکی از اقوام که در کارخانه ی نوشابه سازی کار می‌کرد 

می‌گفت 

شما اگر بدانید در کارخانه و داخل ظروف نوشابه 

چه کثیف و آلوده و ‌... هست 

هرگز نوشابه نمی خوردید

یکنفر دیگر که در کارخانه ی رب کار می‌کرد

گفت 

اگر بدانید در رب چی می‌ریزند 

و

چجوری درست میشه 

هرگز رب نمی‌خوردید

یکنفر دیگر می‌گفت 

اگر بدانید در کارخانه سوسیس و کالباس چه خبره 

امکان نداشت سوسیس و کالباس را بخورید 

همینطور هر کسی که در کارخانه ی لبنیات و بستنی و ....

کار میکنند 

همین دست حرفها را می‌زنند ...

حالا شده حکایت حکومت 

کسی که در بانک کار می‌کنه 

میگه شما نمی‌دونید در بانک چه بخور بخوریه

اونی که در قوه قضائیه کار می‌کنه 

می‌گه اگر بدونید اینجا چه خبره 

یکی کارمند دارایی ست همین حرف را می‌زنه

هر کسی از دستگاهی که اونجا کار می‌کنه خبر داره 

ظاهراً​ همه جا آسمان یکرنگه

فقط کسی از جایی که کار می‌کنه 

خبر داره 

و خبر از جاهای دیگه نداره ....

 

کجا باید پاسخ داد ....

دوست عزیز ی در پست نارنج کامنت گذاشت 

بنده هم 

ضمن احترام بایشان

و

تایید کامنتشان

پاسخی دادم 

الان سه باره کامنت گذاشتند 

به این مضمون 

البته چون خصوصی ارسال شد 

و

آدرس وب هم نداشت 

بنظر عقلا 

کجا می‌شد پاسخ داد 

یا نباید پاسخ می‌دادم 

که

بی ادبی و بی حرمتی بود 

اگر هم پاسخ بخواهم بدهم 

چون پیام خصوصی ارسال شده 

امکان تایید و پاسخ دادن نیست 

لذا 

ضمن کپی کامنت ایشان 

پاسخ بدهم 

 

یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۶ ساعت: 15:50 توسط:ترنج
واقعا چقدر راحت حرفتون رو میندازید.
بی وب نیستید 
فعلا در پی دلدار 
به هر کوچه دوانید 
و 
چون سیل روانید...

معنی اینا چیه؟
دلدار،سیل،ینی چی؟
 وب سایت   ایمیل   [خصوصی]  
نارنج ...

این دوست عزیز پرسیده 

دلدار 

سیل

یعنی چی ؟

البته سیل که نیاز به معرفی ندارد

در آذربایجان حسابی خودش را نشان داد و خیلی ها را عزا دار کرد 

دلدار 

یعنی 

دل داشته باشه 

اهل دل باشه 

اهل دل را بشناسه

حرمت دل را حفظ کنه 

دل داشته باشه و قدر دل را بدونه 

دلدار 

یعنی .....

و اینکه گفتند 

راحت 

حرف

خود را 

میندازید

من حرف خود را نینداختم

محترمانه تقدیم کردم 

البته اگر آدرس وب را بدهند 

یقینا حضورا خدمت خواهم رسید ...

جواد خیابانی ...۲

این نکته هم مهم بود 

خیابانی عزیز گفت 

اینکه دایم دنبال مال و منال و ویلا و زمین و ... هستیم 

آخرش باید برویم داخل یک متر خاک ....

و

گفت همین الان آماده‌ی مردن هستم 

جالب توصیف کرد 

گفت 

در شکم مادر بودیم 

فکر می‌کردیم به دنیا می آییم و خوشبخت می‌شویم 

نشدیم

فکر کردیم مدرسه می‌رویم و خوشبخت می‌شویم 

رفتیم و نشدیم 

بعد دانشگاه 

ازدواج 

همسر 

فرزند 

نوه 

خانه 

ماشین 

و....

می‌بینیم نه 

خوشبخت نشدیم انگار

و اینجاست که خوشبختی را در جهانی دیگر می‌بینیم ...

 

نارنج ...

امروز در حال قدم زدن در خیابان شهر

بوی خوش بهار نارنج

همه جا را پر کرده بود

هوا سرد و گرم میشه

ولی دیگه بهار شده

و

نشانه ی خوب بهار

درختان نارنج و شکوفه ی های قشنگ نارنج

با بوی عطر خوش بهار نارنج

کاش هیچ درخت نارنج خشک نشه ....

جواد خیابانی ...

امروز در برنامه ی 

دور همی 

مهمان ویژه آقای خیابانی بود 

شیفته ی شخصیت آقا جواد شدم 

از چند جهت

شدیداً احساساتی و شریف و انسان دوست و همنوع خواه و ....ست

از اینکه حتی اشتباهاتش در گزارش موجب شادی مردم میشه خوشحال و راضی ست 

مهران مدیری پرسید 

اگر قدرت داشتی جلوی یک اتفاق را بگیری 

چه می‌کردی 

با هیجانی خاص و در حالی که 

شدیداً احساساتی بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود 

گفت 

جلوی زلزله ی بم ، رودبار و ... را می‌گرفتم 

خیابانی گفت از بچگی کار می‌کردم 

و

در ورزشگاه

تخمه ، ساندویج و ... می‌فروختم 

و

وقتی گزارشگران ورزشی را می‌دیدم 

با خود می‌گفتم 

من باید روزی آنجا باشم 

و تلاش کردم و رسیدم 

همت بلند 

و

پشتکار 

و...

نسبت به دیگر همکاران فوق العاده فروتن و متواضع بود 

اصلا حس حسادت نسبت به دیگر گزارشگران نداشت 

نکته ی جالبی در مورد 

عشق 

و

دوست داشتن 

گفت

اینکه ما از بالا و آسمان‌ها 

غافل شدیم 

و

چسبیده ایم

به زمین و‌ملک و سرمایه و ویلا و تفریح و پست و مقام و ....

نکته ی حساسی گفت 

مدیری پرسید چه آرزویی داری 

خیابانی گفت

اینکه فقر ریشه کن شود 

اینکه در کشور من فقیر وجود نداشته باشد 

اینکه حق مردم ایران زندگی ای خیلی بهتر از این است 

اینکه مردم ایران روی ثروت انباشته ی الهی زندگی می‌کنند 

پس 

استحقاق زندگی بهتر را دارند 

و ...

یقینا اگر این برنامه ی دورهمی را تکرار کنند​ 

می‌بینم ...

 

 

 

۷ قانون زندگی ...برگرفته از تلگرام یک دوست ...

هفت قانون زیر را به یاد داشته باشید:
1- با گذشتۀ خود کنار بیائید تا حال شما را خراب نکند.
2- آنچه دیگران در مورد شما فکر میکنند به شما ارتباطی‌ ندارد.
3- گذشت زمان تقریبا داروی هر دردی است، به زمان کمی‌ فرصت دهید.
4- کسی‌ دلیل و مسئول خوشبختی‌ شما نیست، خودتان مسئولید.
5- زندگی‌ خود را با دیگران مقایسه نکنید، ما هیچ خبر نداریم که زندگی‌ آنها برای چه و چگونه است.
6- زیاد فکر نکنید، اشکالی ندارد که جواب بعضی‌ چیز‌ها را ندانیم.
7- لبخند بزنید، شما مسئول حل تمام مشکلات دنیا نیستید.

مراکز زیاد ترک اعتیاد ...

وقتی تعداد مراکز ترک اعتیاد در شهرها بسیار زیاد شده
یعنی
تعداد معتادان زیاد شده
تعداد زیاد معتاد
که قریب باتفاق آنها
افراد زیر ۴۰ سال هستند
یعنی متولدین بعد از انقلاب
و تربیت یافتگان
این نظام هستند
این در واقع یعنی چه ؟

ارزش واقعی ...

چیزی که کم باشد ارزشمند می‌شود
اگر تمام سنگهای روی زمین از جنس طلا بودند
کسی طالب داشتن زیور آلات از جنس طلا نبود

الان سنگ های معمولی قیمتی بودند
و
یک انگشتر یا گردنبند
با نگین سنگ معمولی
قیمتی و گران بود
و
خیلی ها همین سنگها و سنگ ریزه ها را که امروزه کنار رودخانه ها و معادن و ...بوفور یافت می‌شود
و ارزشی ندارد را
داخل گاو صندوق نگاه می‌داشتند

انسانیت ... برگرفته از تلگرام یک دوست ...

خاطره جالبی از :

#چارلی_چاپلین

با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط؛
یک زن و شوهر با 4تا بچشون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه،
قیمت بلیط ها رو بهشون اعلام کرد،
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد
و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود
که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند...!

ناگهان پدرم دست در جیبش کرد
و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد
و روی زمین انداخت،سپس خم شد
و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد
زد و گفت: ببخشید آقا،
این پول از جیب شما افتاده!

مرد که متوجه موضوع شده بود،
بهت زده به پدرم نگاه کردو گفت:
متشکرم آقا...!

مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش
بچه هايش شرمنده نشود،
کمک پدر را پذیرفت،بعد از ينکه بچه ها
بهمراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدن،
ما آهسته از صف خارج شدیم
و بدون دیدن سیرک به طرف خانه برگشتیم
و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم!

"آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم"
ثروتمند زندگی کنیم،
بجای آنکه ثروتمند بمیریم!
انسانیت نهایت دین داریست....!

دروغناک ...

دروغ زیبا ، دروغ واقعی
گفته اند دروغ باید بقدری زیبا ، بزرگ ، قابل باور باشد
که خود گوینده هم باور کند
ملا نصرالدین برای خرید نان رفت نانوایی دید خیلی شلوغ است و ممکن است نان تمام شود و به او نرسد
بفکرش رسید کاری کند صف خلوت شود
ناگهان داد زد نانوایی پایین محله ، نان صلواتی و رایگان پخش میشه
در عرض چند دقیقه مشتریان یکی یکی رفتند که نان رایگان بگیرند
ملا خوشحال شد
وقتی دید کسی نیست
با خود فکر کرد
وقتی همه ی مردم رفتند نان رایگان بگیرند
چرا من پول بدهم
بهتر است من هم سریع بروم تا نان مفتی را از دست ندهم ...

برخی ...

برخی 

شایسته ی 

هیچ چیز 

نیستند 

بگذار تا بپوسند 

در ذهن

پوچ‌و‌مسموم

 

باشند 

به دور باطل 

در سرنوشتی 

محتوم

 

انتخاب ...

دیگه انتخاب کردن 

از ویژگی‌های 

انسان 

است

هیچ موجودی 

دارای

اختیار 

همراه با عقل 

نیست ...

انتخاب ...

همیشه بین دو 

 

انتخاب

مانده ایم

 

ناچاریم یکی را انتخاب کنیم 

 

وقتی موندی سر دو راهی 

نمی‌تونی تا همیشه 

سر دو راه یا سه راه یا چند راه بمونی 

 

باید یکی

فقط

یک راه 

را انتخاب کنی 

 

از انتخاب ناچاری 

 

ولی کدام انتخاب ؟؟؟

 

آزادی ......

 

ماندن 

یا

رفتن ؟

 

نمی‌توانی 

هم

بمانی

هم

بروی

 

ناچاری انتخاب کنی

که

بمانی

یا 

بروی

 

زمانی برای انتخاب بزرگ ....

ماندن و رفتن ....

همیشه 

زمانی

برای رفتن

و

بهانه ای 

برای ماندن

وجود دارد ...

لیلی و .....

یک شبی مجنون کنار جوی نشست

شِبْه ِلیلی را بدید آرام نشست

او که دید لیلی نبود بود اژدها

دیر زمانی روی مجنون می‌نشست

آری مجنون اژدها را کرد برون

از میان دل ، درون و اندرون

ناگهان چشمش گشود لیلی نبود

مار هفت خط بود که در او بود درون

لیلی و مجنون همی شعر است و شور

اژدها کی بوده با فکر و شعور

هر که لیلی بود و‌مجنون این میان

بی شعور بود یا که چشمش بوده کور

الغرض این قصه ها گردید تمام

اژدها لیلی و لیلی شد تمام

در مجازستان که هستی باش بهوش

دفتر هست پایان ، حکایات نا تمام

شادی و غم ...

الان از تلویزیون وطنی 

شبکه سلامت 

برنامه ای داره پخش میشه 

در مورد تاثیر

شادی و خنده

در سلامت

روح و ذهن و روان و جسم 

و نقش خنده و ترشح آنزیمها و هورمونهایی 

که در نابودی بسیاری از بیماریها 

موثر است 

و موحب سلامت روان و طول عمر و...

و

نقش مُخٙرِّب ِ

غم ، اندوه ، گریه و ...

در 

ایجاد بیماری‌های 

روحی ، روانی و جسمی 

انتخاب با خودمان 

شاد زیستن را بیاموزیم 

مپسندید ...

مپسندید ، مپسندید که چنین خوار و‌پریشان گردم

مپسندید ، مپسندید که غمین گردم و‌گریان گردم

مپسندید که چو مجنون بشوم مست و خراب

مپسندید ، مپسندید که بیچاره تر از جمع گدایان گردم

۲۲

امروز ۲۲ فروردین 

زاد روز تولد 

نوه ی عزیزم 

آقا ماتیار جان است 

گویی خدای مهربان 

او را فدیه داده 

او آمد که جای خالی دایی عزیز تر از جان را پر کند

شکر خدا

دست بر قضا روز میلاد علی ع هم هست 

روز پر خیر و مبارکی ست 

خران ...

ما خریم که آن خران بر ما سواری می‌کنند

تا نباشیم خر ، چطور بر ما سواری می‌کنند

خر اگر خواهیم شویم ، چون خر چموش

خر گهی جفتک زند ، هرگز نمی‌ماند خموش

خندوانه ...گریه وانه ...

اوایل برنامه ی خندوانه بد نبود 

بهانه ای بود برای شاد بودن و خندیدن و خنداندن 

کم‌کم کلیشه ای شد 

دیشب در کمال تعجب ....

نمیدانم چرا برخی برای دیده شدن 

چرا دست به هر کاری می‌زنند 

خب شهید احترامش بجا 

ارج و قرب و مقام و ... جای خود 

همسر و فرزند شهید هم محترم 

ولی همسر شهید را بیاورید برنامه ی خندوانه 

در حضور فرزند نه ساله ی شهید

آن هم دختر بچه 

مادر شروع کند از لحظه ی ترور و چگونه کشته شدن

همسر و بابای این بچه 

و اینکه تیر به کجاها خورد و ....

و بعد بچه را هم به یادآوری لحظات آخر با بابا بودن انداختن 

و ....

کلا فضای برنامه فقط مانده بود که همه بزنند زیر گریه 

خب اگر قرار است از شهید و نحوه ی شهادت و کشته شدن و خون و‌گریه و ....گفته بشه 

خب بشه

ولی نه در برنامه‌ی‌ خندوانه 

در یک برنامه ی خبری ، تحلیلی و ...

نمرات مظلوم ...

در مدت قریب ۳۰ سال معلمی 

خاطرات زیادی دارم 

ولی این خاطره امروز با دیدن یکی از همکاران قدیمی 

در خیابان یادم آمد 

در میان نمرات ۰ الی ۲۰ 

دو نمره عنوان مظلوم گرفته بودند 

اولی نمره ی ۱۹

معمولا خود معلمان 

دانش آموزان 

اولیا دانش آموزان

و

مسئولین مدرسه 

همه و همه 

ناخواسته انتظار دارند 

اگر دانش آموز ی نمره ی ۱۹ گرفت 

یعنی دیگه همه چیز را بلده 

و

باید کمک کرد و نمره ی همه کسی پسند 

یعنی نمره ی ۲۰ داده شود 

که معمولا هم اینگونه می‌شد

و

کمتر نمره ی ۱۹ در کارنامه لحاظ می‌شد 

و

اگر هم عملا نمره ی ۱۹ داده می‌شد 

باز همه آنرا بچشم ۲۰ می‌دیدند 

دومین نمره ی مظلوم 

۹ بود 

من که یادم نمی‌آید دانش آموزی نمره ی ۹ گرفته باشد 

و

اتوماتیک تبدیل به ۱۰ نشده باشد 

فقط این همکار محترم که امروز بعد از سال‌ها دیدم 

هر وقت دانش آموزی نمره ی ۹ می‌گرفت 

شاه می‌آمد

خان می‌آمد

نمره ی ۹ را تغییر نمی‌داد

و

می‌گفت نمره ی ۹ خیلی مظلوم واقع شده .... 

خاطره ای از پدر خدا بیامرزم ...

بمناسبت روز پدر
خاطره ای از پدر خدا بیامرزم
روزی با پدر خدابیامرز عزیز
نشسته بودیم
سر حال بود
می‌گفت و‌میخندید
یادم نیست چه مناسبتی پیش آمد
که
این خاطره را برایم تعریف کرد
بابای خدا بیامرزم
گفت
دوره ی جوانی و‌اوائل خدمت که پاسبان بود و شغل آشپز ی داشت

ناگفته نماند پدرم پرسنل نیروی انتظامی قبل از انقلاب بود و با درجه سرگردی بازنشسته شد
روزی باتفاق فرمانده وقت که سرهنگ شهربانی بود و گروهی از مهمانان از جمله رییس آموزش و پرورش شهر و خانواده ها و زنان و دختران و ...به پلاژ ساحلی رفته بودند
بابای خدا بیامرزم تعریف می‌کرد
برای ناهار قرار بود کباب کوبیده بپزم
همه ی کارها را انجام دادم و‌گوشت و ... را آماده کردم
و چون دیدم تا ناهار فرصت زیاد باقی است باتفاق راننده ی رییس آموزش و پرورش رفتیم داخل دریا و مشغول​ شنا شدیم
ناگهان دیدیم لب ساحل گروهی جمع شده‌اند و با سوت و اشاره آنها را صدا می‌زنند
پدرم گفت فهمیدم اتفاقی افتاده
سریع آمدم بیرون و لباس پوشیدم و رفتم ببینم چه خبر است
گفتند سرهنگ دنبال تو می‌گرده و خیلی عصبانی ست
پدرم گفت رفتم پیش سرهنگ و دیدم عصبانی ست و شروع کرد داد و بیداد و فحش دادن
ناگفته نماند پدر من آن لحظه لباس فرم بر تن داشت و سرهنگ لباس شخصی
ناگهان سرهنگ یک سیلی زد زیر گوش پدرم
بابای خدا بیامرزم گفت بمحض اینکه سرهنگ زد زیر گوشم من شروع کردم داد و بیداد و دویدن با لباس طرف دریا و گفتم من خودم را غرق می‌کنم
و
باصطلاح شروع کرد شهر را شلوغ کردن
همه جمع شدند و سرهنگ هم که فکرش را نمی‌کرد یکه خورد
خلاصه جمع شدند و پا در میانی کردند که غائله ختم شود
سرهنگ جهت دلجویی و اینکه پیش مهمانها خیلی بد نشود و ناهار که دعوت سرهنگ بودند بموقع درست شود
از پدرم قصد دلجویی داشت
پدر گفت
من برای فحش و ناسزا و سیلی و ... ناراحت نیستم
چون من لباس نظامی بر تن داشتم ولی شما لباس شخصی
و اینجا هم مکان عمومی
مردم که دیدند نمی‌دانند که شما سرهنگ بودی و مرا زدی
فکر می‌کنند یک آدم شخصی دست روی مامور دولت بلند کرده و ..
خلاصه
پدرم قهر کرد و گفت باشه
ولی من کباب درست نمی‌کنم
همه چی آماده است خودتان دست بکار شوید
خانمهای همراه گفتند اشکال ندارد
ما درست میکنیم
پدرم گفت من فقط گوشت را آماده کردم و پیاز را رنده کرده و مخلفات و .‌‌...
آتش را آماده کردم
و
رفتم کناری نشستم
خانمها شروع کردند سیخ زدن و روی آتش گذاشتن
حباب روی آتش نرفته
پلو می‌شد و می‌ریخت توی آتش
هر کسی چیزی می‌گفت
یکی آرد ریخت و گفت درست شد
ولی نشد
یکی نمک زیاد کرد و گفت شد
ولی نشد
یکی جوش شیرین اضافه کرد و گفت شد
ولی نشد
خلاصه نشد که نشد
کسی متوجه نشد که چی شد
که نشد که نشد
بابای خدا بیامرزم می‌گفت
من در دل فقط می‌خندیدم و باصطلاح دلم خنک شد
و به کسی نگفتم که چی شد
آنها متوجه نشدند
که
موسی پاسبان
آب پیاز را نگرفت ....

 

کی گفته ....؟

جبر و اختیار درس می‌دادم 

جبرییون معتقد بودند انسان از خود اختیار ندارد 

شاهد مثال 

این شعر بود 

من می خورم و خوردن من حق ز ازل می‌دانست 

گر می نخورم 

علم خدا جهل بُوٙد

 

و

من می‌گفتم 

من می نخورم 

نخوردنم

حق ز ازل

می‌دانست 

گر می بخورم

علم خدا جهل بُوٙد

 

البته هر دو گفته ذاتا غلط است 

 

حال گفته می‌شود 

از دل برود 

هر آنکه 

از 

دیده برفت

 

چرا نگوییم

 

در دل بشود 

هر آنکه از 

دیده برفت

کاش ...

کاش فقط 

 

گاهی 

یک عذر خواهی

ناقابل ....

بدون بحث و‌جدل 

گاهی کاه کوه ...

گاهی فقط یک عذر خواهی کوچک

از بوجود آمدن 

کوهی از مشکلات 

جلوگیری می‌کنه 

 

گاهی فقط باید جسارت داشت 

یا 

تدبیر 

فقط یک کلمه 

گاهی فقط یک کلمه...

از ...

از دل برود

هر آنکه 

از 

دیده برفت 

 

بقول داریوش عزیز 

 

اونکه رفته 

دیگه 

هیچوقت نمیاد... 

 

ختم دادگاه ...

بالاخره ساعت ۱۱/۳۰ داخل دفتر دادگاه شدم 

صحبتهایی با رییس دادگاه کردم

لایحه دفاعیه تقدیم کردم 

مقرر شد دادگاه از دفتر خانه مربوطه که در جریان تخلف شاکی و ژرف دعوا ، قرار دارد ، استعلام بگیرد 

که بنظر می‌رسد بر مبنای گواهی دفتر خانه مربوطه 

و اعلام تخلف و کتمان حقیقت و اخذ گواهی غیر قانونی 

پرونده در مرحله اول بنفع من بسته شود 

البته در هر صورت امکان تقاضای تجدید نظر برای طرفین وجود دارد 

بعد از ثبت پرونده حدود ۱۲ از دادگاه خارج شدم

مجازستان و دنیای واقعی ...

تفاوت دنیای مجازی و دنیای واقعی

امروز صبح در راهرو دادگاه جهت یک پرونده‌ی قضایی منتظر نشسته بودم
جلسه طبق ابلاغیه ساعت ده اعلام شده بود
ولی
الان که ساعت ۱۱ شده هنوز نوبت نشده و همچنان در راهرو نشسته ام
کاری هم نمی‌شود کرد که زمان رسیدگی دیرتر یا زود تر شود

حس کردم اینجا تنهایی تنها هستم

تمام دوستان و مخاطبان که در دنیای مجازی اظهار لطف میکنند و حتی دعا کردند که در این پرونده قضایی (البته اگر حق با من باشد ) موفق و پیروز شوم
هیچ حضوری نداشته و‌نمیتوانند داشته باشند و
عملا کمکی از کسی بر نمی‌آید
در راهرو همچنان که منتظر نشسته ای ممکن است دوستی ، آشنایی و ... از کنارت رد شود و سلام و احوالپرسی کند و از مشکل سوال و حتی راهنمایی کند
ولی بمحض اینکه احضار شدی و باید داخل دفتر دادگاه بشوی و در محضر قاضی از خود دفاع کنی
هیچ کسی نمیتواند حضور داشته باشد و کوچک‌ترین کمکی نداری
و
تنهای تنها هستی

فقط تو هستی
و
قاضی
و
متخاصم که روبرو نشسته
و
فقط شکست تو را در دل آرزو میکند

در همین حس و حالِ تنهایی
یاد مرگ افتادم
دیدم چقدر این دنیا هم در نوع خود مجازی ست
همه در راهروی دنیا منتظر هستیم که صدایمان کنند و برویم و به پرونده ی اعمالمان رسیدگی بشه
زمان مرگ را نمی‌شود لحظه ای تاخیر انداخت
تا زمانی که صدایمان نکردند اطرافیان ممکن است بتوانند با حضور در اطراف و رسیدگی به مشکلات و دلجویی و ... نوعی کمک باشند
ولی درست زمانی که مرگ فرا رسید و احضار شدیم حتی نزدیک ترین افراد هم نمی‌توانند کوچک‌ترین قدمی برایمان بردارند
تنها می‌توانند دعا کنند که ...

پ ن :

اول : این هم بگذرد

دوم : این مطالب را الان که ساعت تقریبا ۱۱/۲۰ صبح شنبه ۱۹ فروردین
در راهرو دادگاه شهر می‌نویسم
ولی زمان پست کردن یقینا در زمانی دیگر و بعد از اتمام دادگاه خواهد بود

سوم : هنوز نوبت نشده و با کمک تکنولوژی نت همراه که عاملی برای تقویت دنیای مجازیست ، مطلب را پست کردم

بپرهیزید...

بپرهیزید ز نادانهای چون جاهل

نگاه دارید میان خود کمی حائل

که نادانها نمیدانند که نادانند

ترا احمق گمان دارند و‌میدانند

سلام بر ...

سلام بر مرغ و بر ماهی

سلام بر کفتر چاهی

سلام بر سنگ و انگشتر

سلام بر قلب و بر مادر

سلام بر نیمه های شب

سلام بر ناله ها در شب

سلام بر ابر و بر باران

سلام بر مادری نالان

سلام بر خنده و شادی‌

سلام بر شهر و آبادی

سلام بر خالق و مخلوق

سلام بر عاشق و معشوق

شراب و ...

خوشا شعر و شراب و آه جان سوز ...

دمادم نوش شراب ، در هر شب و روز ...

خوشا آنان که اهل شعر و شورند ...

ز جامهای شراب دنبال نورند ...

خوشا آن دل دمادم اهل ِ شور ی ...

ز روی دلبرش غرق ، غرق ِ نور ی ...

خوشا آنان که مست از آن شرابند ...

که بی مستی چه بیهوده سرابند ...

شکوفه نارنج

دیروز در مسیر پیاده رفتن به مسجد 

برای اولین بار 

در سال جدید 

چشمانم به 

شکوفه های نارنج افتاد 

ظاهراً سالی پر نارنج خواهد بود 

چه شود این سال ۹۶

شنبه ی سفید یا سیاه ...

 

دیروز خیلی درگیری اداری و دادگاه و ..‌. داشتم 

شنبه هم دادگاه اصلی دارم 

چند سال قبل یک واحد مسکونی از یکنفر خریدم

بعد درگیر مشکلات قضایی و شکایت و ... شدیم 

نهایتا من ایشان را محکوم به زدن سند و تحویل ملک کردم 

سند زده شد و‌ملک را تحویل گرفتم

او هم طبق قانون حکم گرفت و‌ کل مبلغ را یکجا بحساب ریختم و مشکل تمام شد

ولی ایشان دست به ترفند ی شبه کلاهبرداری زد

از دفترخانه ای در ساری نامه ای گرفت مبنی بر عدم انجام معامله  در آن دفتر خانه 

در حالی که صورتجلسه داشتیم که دفتر خانه ی ما بدلایلی در تهران باشد 

ایشان با همین نامه یک مرحله بنده را محکوم به پرداخت ۲۰ میلیون کرد و گرفت 

و از دفتر خانه نامه ای گرفتم برای دادگاه صادر کننده ی حکم مبنی بر اینکه چون آن آقا نامه ی صورتجلسه و توافق فی‌مابین جهت تغییر دفتر خانه از ساری به تهران را کتمان کرد و باطلاع مسیول دفتر خانه نرساند ، دفتر خانه اشتباها و بر اثر نیرنگ و فریب ، چنین گواهی صادر کرده است  

لذا گواهی دفتر خانه غیر قانونی می‌باشد که هنوز در دست بررسی ست 

ولی نامبرده بر اساس همان حکم مجددا ادعا ی مبلغ ۱۲۱ میلیون نموده 

برای صبح شنبه ۱۹ فروردین دادگاه داریم 

با توجه به نامه ی دفتر خانه بنظر می‌رسد این مرحله ایشان موفق نشود 

به هر حال پناه بر حضرت دوست 

می کشد ما را به هر جا میل اوست 

شنبه سفید خواهد بود یا سیاه 

بعدا صدایش در می آید ....

بزرگواران ...

انسانهای بزرگ

با روح و همت بلند

همیشه

حرف آخر را

آخر

می‌زنند

 

ولی

آنان که خیلی بزرگوارترند

و

روحی عالی  

و متعالی 

دارند 

گاهی در آخر هم 

حرف آخر را

نمی‌زنند 

 از ابزار شناخت دوستان و اطرافیان 

گفته اند همسفر شدن هست 

ولی اگر همسفر شدن میسر نشد 

یکی از بهترین راههای شناختن دوست

ملاحظه ی گفتار و رفتار او 

در زمان عصبانی بودن است 

اگر دوستی در زمان عصبانیت

توهین نکرد 

خویشتن دار بود 

حرمت و حریم را حفظ کرد

شایسته ی

دوستی و دوست داشتن 

می‌باشد 

 

بی تو ...

بی تو من با لب تشنه ، لب دریا چه کنم ...

با همه بی رمقی ، این همه راه را چه کنم ...

تو یکی کوه بلندی ، قله ات دور و غریب ...

من که مفلوجم و‌ بی پا ، تا ثریا چه کنم ...

زندگی ...

زندگی

در اختیار داشتن

کارت‌های خوب نیست

بلکه زندگی

 خوب بازی کردن


با کارت‌های بد است

گابریل مارسیا ...

مجازستان عجیب و ...

واقعا جالب و عجیب است 

در محیط واقعی 

در جامعه ، کوچه ، خیابان ، اداره ، نانوایی و ...

با هر که برخورد می‌کنی 

نه اعصاب داره نه حال و حوصله و ...

سر چهار راه و تقاطع 

هیچ کسی بهت راه نمیده

همه دعوا دارند 

حتی در پیاده رو می‌بینی 

اگر تنه ات به کسی بخوره 

فرقی نداره زن باشه یا مرد 

میگه ، مگه کوری ، نمی‌بینی ، حواست کجاست و ...

 

ولی

 

حالا بیا داخل دنیای مجازی 

همه مودب ، مهربان ، صمیمی ، دوست داشتنی 

اصلا کسی حرف بد بلد نیست 

خانم می‌نویسه

ببین که مرغ چگونه از قفس پرید 

مخاطبان مرد

همه 

به به ، چه چه ، چه قشنگ و زیبا و ...

چه شاعرانه و چه زیبا و ... سرودی

یک عکس از جاده خاکی و گلی می‌ذاره 

که در عالم واقعی از اون همه گل و لای بدت میاد و حوصله ات سر می‌ره اونطرف بری 

و اگر هم ناچار رفتی کفش و لباستان گل و کثیف میشه

حالا مخاطبان آقا جمع میشن 

به به بانو جان ، چه عکس زیبایی 

خودتان گرفتید 

خانم هم خوشحال و خرسند 

جواب می‌دهد 

بله ...

و البته گاهی 

بالعکس 

چیزی را آقایی می‌نویسه 

خانمها یکی یکی می‌نویسند 

چه ادبیاتی ، چه عارفانه و ....

 

راستی اینهمه مهر و لطف و صفا و دوستی و مهربانی و صداقت و تعریف و تمجید و ....که در مجازستان وجود دارد 

چرا 

در عالم واقعی بچشم نمی‌خوره 

نکنه حوریان و ملایک و فرشتگان و همه ی خوبان در مجازستان جمع شده اند

و

دیو و‌جن و نابکاران و ... در عالم واقعی ؟؟؟

یادش بخیر ، سیزده بدر ...

یادش بخیر 

 

بچه بودیم

سیزده فروردین 

می‌رفتیم توی باغ و صحرا و ...


دخترا سبزه گره می‌زدند


ما اذیت می‌کردیم


می‌رفتیم گره را باز می‌کردیم

 

دخترها متوجه می‌شدند 

و
ما را دنبال می‌کردند

گره می‌زدند و می‌گفتند


سیزده بدر


سال دیگه


بچه بغل


خونه ی شووهر ...

نشانه ی اشرار

امام هادی ع

هر که با اشرار همنشین باشد 

نشان از شرارت درونش دارد

وحشتناک ترین کلیپ ...

خیلی از صحنه ها و فیلم‌ها و کلیپ ها 

وحشت ناک و ناراحت کننده و اذیت شونده است 

ولی منظور من صحنه هاب آنچنانی نیست 

کلیپی دیدم از ابی

این آخرین باره من ازت می‌خوام برگردی به خونه ...

این آخرین باره من ازت می‌خوام عاقل شی دیوونه ....

آهنگش را که گوش میکردم 

حس و حال عجیبی داشتم

ولی کلیپ تصویری دیوونه کننده بود 

آبی داره روی پشت بوم این آهنگ رو می‌خونه 

در خاطراتش

روی بوم خونه ی مقابل 

لبه ی بوم 

عشق قدیمی اش

بطرز خطرناکی ایستاده ....

ابی همینجور می‌خونه و نگاهش به عشقش هست 

ظاهراً عشقش قصد خودکشی داره 

ابی می‌خونه و نرم نرم 

قدم قدم نزدیک میشه

همینجور می‌خونه و چشم در چشم میشن

ظاهراً عشقش تحت تاثیر عشق خالص ابی قرار می‌گیره

پشیمون میشه

دست دراز می‌کنه 

ابی هم همینجور که می‌خونه 

دستش رو دراز می‌کنه 

در آخرین لحظه 

عشق ابی یک قدم بسمت ابی بر میداره

قدم برداشتن همان و ....

ابی فریادی میزنه از عمق وجود 

از عمیق ترین قسمت روح و وجودش ....

تصورش هم سخته ....

ادب مجویید ز من ....برگرفته از پست یک دوست خوب ...

ز ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺍﺩﺏ
 ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺪﺍﺭﯾﺪ

 

کهﺑﺲ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻭ
 ﺣﯿﺮﺍﻧﻢ ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ

 

+مولانـا

کاش ...

کاش که در قله ی قاف بودمی
یا که چو گندم به غلاف بودمی

کاش که در این میکده ی عشق و شور
بی سر و بی دل به شراب بودمی

کاش که در این باغ چو مرغی اسیر
بی نفس از هر چه قفس بودمی

کاش شوم مست شراب و قمار
در هوس از یار ، خراب بودمی

کاش که یار در بر من خفته بود
از نفس یار خمار بودمی

کاش فقط جاده و راه بود و بس
در سفر و سوی خدا بودمی

کاش چو مجنون و چو فرهاد و جم
در پی معشوق به دیار بودمی

کاش که نفس گرچه فرو رفت که رفت
بی نفس از هر چه قفس بودمی


کاش که در کوی رفیق پر زنان
از قفس آزاد و رها بودمی

ریکاوری

باز

اکبر عبدی

در برنامه ی دور همی

گفت

یکی از بزرگترین راهنمایی ها در عمر هنری اش

موقعی که برادرش فوت کرد ، بود

یکی از کارگردان‌ها 

به او گفت 

تو حس نداری

باید مدتی هیچ کار نکنی 

باید ریکاوری کنی 

باید خودت را دوباره 

بازسازی کنی

مدتی نباید کار کنی 

و ....

عاشق ِ عاشق شدن

اکبر عبدی را خدا حفظ کنه

و

همه هنرمندان

و

همه آدم‌های خوب

و

همه انسانها را

در برنامه ی دور همی

در جواب مدیری

در مورد چرا و چگونه عاشق شدن و ...گفت

من عاشق ِ عاشق شدنش شدم

چون صادقانه دوستم داشت

و

در راه اثبات عشق صادقانه اش

صادقانه تلاش کرد

گاهی فقط صداقت لازمه ...

گاهی اثبات عشق صادقانه....

نترسانیدم...

نترسانید نترسانید مرا از صحبت گل 

نترسانید نترسانیدم  ز آوازهای بلبل 

مگو با من مرو در باغ و بستان 

مگو مشنو صدای مرغ حیران 

طنز ناک واقعی ...

دوستی چند سال قبل تعریف کرد

بعد از فوت پدرش 

ظاهراً در مراسم چهلم 

بعد از اتمام مراسم 

و

اطعام دهی

موقع خداحافظی 

یکی از دوستان پدرش 

در حالی که لب و لوچه ی چرب شده از غذا را پاک میکرد

به ایشان گفت

ببخشید احمد آقا 

چه خبر از بابا

 

مدتیه بابا را نمیبینم 

 

حالا امروز در مسجد اذان با بلند گوش پخش شد

داهل شبستان هم اذان دوم گفته شد 

پیشنماز اقامه را گفت

نیت کرد و تکبیرةالاحرام گفت

مامومین در حال نیت کردن

یک نفر که معلوم نبود حواسش کجاست 

بلند می‌گه اذان شد ؟

اولین ها ...

امروز

در اولین روز بهار و فروردین

 آمدم مسجد جامع

دیدم اولین نماز ظهر در سال جدید هست

بفکرم افتاد خیلی چیزها در زندگی 

اولین بار بوده 

و

روز و زمان و لحظه ای 

بعنوان اولین تجربه ی 

خوب یا بد 

زشت یا زیبا

لذت بخش یا تنفر انگیز 

و....

اتفاق افتاده‌اند

بعد بمرور و با تکرار و عادت 

برایمان عادی شده

شادی ها ، خوشی ها ، لذتها ، ترسها و ....

حکایت زندگی و بسیاری از کارها و رفتارهای مان

همان حکایت

خشت اول چو نهاد معمار کج

تا ثریا می‌رود دیوار کج ...

سعی کنیم دیوارهای فکری و ذهنی و باورها و پندارها و گفتارها و رفتارها و ...

را درست بنا کنیم