کاش ...
کاش که در قله ی قاف بودمی
یا که چو گندم به غلاف بودمی
کاش که در این میکده ی عشق و شور
بی سر و بی دل به شراب بودمی
کاش که در این باغ چو مرغی اسیر
بی نفس از هر چه قفس بودمی
کاش شوم مست شراب و قمار
در هوس از یار ، خراب بودمی
کاش که یار در بر من خفته بود
از نفس یار خمار بودمی
کاش فقط جاده و راه بود و بس
در سفر و سوی خدا بودمی
کاش چو مجنون و چو فرهاد و جم
در پی معشوق به دیار بودمی
کاش که نفس گرچه فرو رفت که رفت
بی نفس از هر چه قفس بودمی
کاش که در کوی رفیق پر زنان
از قفس آزاد و رها بودمی
کاش که آن کودک دل زنده بود
همره کودک به سفر بودمی
کاش که به دل آرزو داشتن نبود
همره او روز و شبان بودمی
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 2:25 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...