کاش که در قله ی قاف بودمی
یا که چو گندم به غلاف بودمی

کاش که در این میکده ی عشق و شور
بی سر و بی دل به شراب بودمی

کاش که در این باغ چو مرغی اسیر
بی نفس از هر چه قفس بودمی

کاش شوم مست شراب و قمار
در هوس از یار ، خراب بودمی

کاش که یار در بر من خفته بود
از نفس یار خمار بودمی

کاش فقط جاده و راه بود و بس
در سفر و سوی خدا بودمی

کاش چو مجنون و چو فرهاد و جم
در پی معشوق به دیار بودمی

کاش که نفس گرچه فرو رفت که رفت
بی نفس از هر چه قفس بودمی


کاش که در کوی رفیق پر زنان
از قفس آزاد و رها بودمی