لیلی و .....
یک شبی مجنون کنار جوی نشست
شِبْه ِلیلی را بدید آرام نشست
او که دید لیلی نبود بود اژدها
دیر زمانی روی مجنون مینشست
آری مجنون اژدها را کرد برون
از میان دل ، درون و اندرون
ناگهان چشمش گشود لیلی نبود
مار هفت خط بود که در او بود درون
لیلی و مجنون همی شعر است و شور
اژدها کی بوده با فکر و شعور
هر که لیلی بود ومجنون این میان
بی شعور بود یا که چشمش بوده کور
الغرض این قصه ها گردید تمام
اژدها لیلی و لیلی شد تمام
در مجازستان که هستی باش بهوش
دفتر هست پایان ، حکایات نا تمام
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 20:54 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...