
... دید موسی یک دلی را توی را
...سر نهاده دل ، سر اما توی چاه
...ناله ها داشت و فغان و آه و آه
...نعره میزد ای خدا و ای اله
...گر کریمی تو منم عبدالکریم
...این چه سِرِّیست این چه حکمت ای حکیم
...کرده ای خلق تو مرا با نام دل
...فارغ و آزاد ، رها از آب و گِل
...بی تَدَبُّر بی تعقل بی شعور
...یکسره جار هستم و جنجال و شور
...من مُکَلَّف بر همه آداب نٖی ام
...همچو عقل مبادی بر آداب نٖی ام
...خلقتم عشق ست و آواز و خوشی
...خسته ام از عقل و از این ناخوشی
...من نمیخواهم شوم منقاد عقل
...تو مرا کردی ولی منقاد عقل
...روز و شب گوید مرا ای بی خِرَد
...نزد اهل دل مرا آبرو بَرَد
...من نمیخواهم چنین حکمت چنین
...جای دل در آسمان ست ، نی زمین
...خود تو گفتی آی تبارک خلقتی
...خلقتی ساختم مبارک خلقتی
...آن مبارک عقل نبوده است یقین
...عاقل ست موسی ولی کو اینچنین
...عاقلان در فکر خیر هستند و شَرّ
...تاجران هستند و در سود و ضرر
...آتش عالم ز عقل ِ این بشر
...کمتر از عقل چیست امان از این خطر
...خشم موسی شعله ور شد زین کلام
...کرد گره مشت و به دل داد این پیام
...توبه کن زین جهل و این گفتار خویش
...همچو عاقل کن حساب کردار خویش
...گر شوی عاشق رَوی سوی خیال
...میشوی درمانده از روی وصال
...شد غمین دل در سکوت و شد حزین
...ماتمی گسترده شد روی زمین
...زین کلام موسی به خود شد پر غرور
...ناگهان عالم سراسر سوت و کور
...دل چو مُرد و چون گلی پژمرده شد
...عالم و افلاک و عرش ، دلمرده شد
...آمد از عرش سوی موسی این ندا
...مام تو پوشد سیاه در این عزا
...کُشتی عشق و شد جهان ماتم سرا
...قاتل عشق و وفایی من نمیخواهم ترا
...توبه کن موسی کنون زین کار خویش
...دل بدست آر از دل و انکار خویش
...گشته حیران زین کلام موسی به طور
...توبه کرد موسی و طور شد غرق نور
...کرد موسی عقل خویش را یک نگاه
...دید که بی دل عمر او گشته تباه
...دل به موسی کرد نگاه و خیره شد
...عشق و مهر بر جان موسی چیره شد
...دل به موسی گفت به جان و دل مگیر
...بر دل و عاشق مشو همچون نکیر
...رفت و موسی عاشقی را پیشه کرد
...عقل درخت و قلب خود را ریشه کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۱ ساعت 11:12 توسط آقا جون (جویا ) ...
|