مبارک باشه 🌹🌹🌹

سال نو ، نه پیشاپیش ....بل ، پساپیش مبارک بر همه دوستان 🌹🌹🌹🌷🌷🌷💐💐💐

۲۵ اسفند روز ملی پروین ...سفر اشک ...تقدیم به پروین دوستان عزیز 🌷

 

 
سفر اشک
 

قصه سفر اشک را از زبان پروین بخوانیم...

 

اشک طرف دیده را گردید و رفت

اوفتاد آهسته و غلتید و رفت

 

بر سپهر تیره هستی دمی

چون ستاره روشنی بخشید و رفت

 

گر چه دریای وجودش جای بود

عاقبت یکقطره خون نوشید و رفت

 

گشت اندر چشمه خون ناپدید

قیمت هر قطره را سنجید و رفت

 

من چو از جور فلک بگریستم

بر من و بر گریه ام خندید و رفت

 

رنجشی ما را نبود اندر میان

کس نمیداند چرا رنجید و رفت

 

تا دل از اندوه گرد آلود گشت

دامن پاکیزه را بر چید و رفت

 

موج و سیل و فتنه و آشوب خاست

بحر طوفانی شد و ترسید و رفت

 

همچو شبنم در گلستان وجود

بر گل رخساره ای تابید و رفت

 

مدتی در خانه دل کرد جای

مخزن اسرار جان را دید و رفت

 

رمزهای زندگانی را نوشت

دفتر و طومار خود پیچید و رفت

 

شد چو از پیچ و خم ره با خبر

مقصد تحقیق را پرسید و رفت

 

جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم

میوه ای از هر درختی چید و رفت

 

عقل دوراندیش با دل هر چه گفت

گوش داد و جمله را بشنید و رفت

 

تلخی و شیرینی هستی چشید

از حوادث با خبر گردید و رفت

 

قاصد معشوق بود از کوی عشق

چهره عشاق را بوسید و رفت

 

اوفتاد اندر ترازوی قضا

کاش میگفتند چند ارزید و رفت ...

پروین اعتصامی

یزید ...

در مورد  یزید  و جنایات او در تاریخ نقل هایی شده ...

از ...تا ...

ولی بعد از جنایت کربلا و اسارت گرفتن آل الله ....اجازه داد امام سجاد ع بالای منبر بره و سخنرانی کنه ...

به حضرت زینب س اجازه داد سخنرانی کنه ...

اجازه داد عزاداری کنند 

و ....

ولی الان میکشند و اجازه ی عزاداری هم نمی‌دهند و خانواده ای اگر پیگیری کنه ، حتی تهدید و نهایتا دستگیر و زندانی میشه ...

مثلا ، داریوش فروهر ....ایشان در جمهوری اسلامی ، وزیر دولت موقت بوده و همراه امام و انقلاب و ....

وقتی گروهی از افراد خودسر از درون سیستم امنیتی اطلاعاتی نظام ، به منزل ایشان می‌روند و بوضع فحیع جناب دکتر فروهر و همسرش را مثله ( تکه تکه ) می‌کنند ....

وقتی فرزند ایشان پیگیر این جنایت فجیع میشه ...اجازه ی برگزاری مراسم ختم و سالگرد و ...بایشان داده نمیشه ...

بعد از چندین سال مقاومت و مبارزه و پیگیری  ، نهایتا سال قبل اجازه ی برگزاری خیلی محدود مجلس ختم داده میشه ...

ستار بهشتی را بشهادت رساندند و اجازه ی برگزاری مراسم داده نمیشه و احیانا کسی هم بملاقات سرکار بانو گوهر عشقی ، مادر بزرگوار شهید ستار بهشتی ، برود ، تهدید و بعضاً دستگیر و بازجویی خواهد شد ...

سعید زینالی ...

کریم بیگی و ....

چرا جنایت باید در نظامی که خود را اسلامی میداند صورت گیرد و در صورت سهو و خطا ، چرا دلجویی از خانواده نمیشود ....

 

دین کامل ...

هیچ دینی کامل نیست ...

تمام ادیان در جنبه ی نظری قوی هستند و در عمل میلنگند ...

بنظر من ، فشرده و عصاره ی تمام ادیان در سه جمله نهفته ...

پندار نیک .... گفتار نیک ...کردار نیک ...

حال اگر این سه جمله را هم عصاره گیری کنیم ...

دین جدیدی متولد خواهد شد ...

کاملترین دین ...

انسانیت ...

دین انسانیت 🌹🌹🌹

رویا نوشته ی یک مادر ...

وقتی یک مادر با تمام وجود و با عشق می‌نویسد ...

همیشه تصور میکنم ، نوه ام ،  موهاش فرفری میشه و چشاش رنگی و دلم براش غنج میره

اون لحظه گویی مادری روی ابرها راه می‌ره و آبی آسمان و آبی دریا را یکجا در رویا میبینه ...🌹🌹🌹

آزاد هستیم ...فقط ...( برگرفته از اینستا گرام)

گفت آزاد شدی ، هر چه دلت خواست بگو
فقط هر نکته که بی مورد و بی جاست نگو


فی المثل از ملخ و عقرب و از مار بگو
ولی از مرغ و از آن گربه که زیباست نگو


یخمک و پشمک و‌کشک هست تماما آزاد
ولی از نرخ پنیر یا شکر و ماست نگو


ز ره و راهی و سالک ، یک نفس حرف بزن
ولی ازسنگ و زِ آن درد که در پاست نگو


بگو از آنکه بخفت و خبر از سیل نداشت
ولی از هر که نشست یا که بپا خاست نگو


نکته هر چند عیان است ، بیانش منما
و دگر نکته که مخفی و نه پیداست نگو


بگو از کوچه گذشتی ، بَرِ آن جوی نشستی
ولی از آن طرف کوچه که دعواست نگو


حرف دیروز مزن ، چونکه به امروز رسید
نقل امروز که خود دیشب فرداست نگو


مژده ، آزاد شدی ، هر چه دلت خواست بگو
فقط از صد کلمه ، یک کلمه راست نگو

( احتمالا شاعر عالی پیام ، هالو )

پ ن : خود نوشت ...

شد گدا معتبر و بی خبر از خلق و خدا

ز گدایی که شده معتبر ، از فقر نگو

شاه ما رفت و کنون شیخ و پری همسفرند

ز پری خواستی بگو هیچ سخن از شیخ نگو

ترمینال فرودگاه ...

دو روز قبل ، صبح اول وقت یکی از همکاران زنگ زد و خبر درگذشت یکی از دوستان صمیمی دوران دانش آموزی و نوجوانی و جوانی و دروان خدمت سربازی و جبهه و جنگ را ، اعلام کرد ...

امروز صبح ، اول وقت ، زنگ زدند و خبر فوت یکی از اقوام نزدیک که الحق انسان شریفی بود را اطلاع دادند ...

رفته بودم برای مراسم کفن و دفن و خاکسپاری و ....یادم اومد ، همه ی ما که امروز به تشیع ایشان آمدیم خود بزودی عازم این سفر هستیم ...

وسط شلوغی و سر و صدای قبرستان و‌ ...حس کردم اینجا ترمینال فرودگاه هست و هر از گاهی از بلند گو اعلام می‌شود فلان پرواز شماره ی ....آماده ی پرواز است ...

همزمان اعلام میشود پرواز شماره ی فلان به مقصد ....هم اکنون از روی باند برخواست .....

گروهی که پروازشان اعلام شده ، سریع بسوی گِیت می‌دوند و ...

گروهی که برای مشایعت  آمده‌اند ، بعد از پرواز مسافر ، به منازل برمیگردند ...

گروهی هم داخل سالن نشسته و منتظر می‌مانند که شماره پرواز آنها از بلند گو اعلام شود ...

امروز من جزو مشایعت کنندکان بودم ...

ولی بزودی شاید روی تخت بیمارستان یا بستر بیماری ، داخل سالن انتظار ، منتظر اعلام شدن شماره ی پرواز خود خواهم بود ...

هر چند این ترمینال از آن ترمینالها نیست که طبق برنامه و‌ نوبت و ... اعلام شود ...

ناگهان بانگی برآید ، خواجه رفت ...خواجه نیست ، خواجه کو ؟؟؟!!!

نقش های سخت...

در ادامه ی پست دیروز ( تولد نامه ...)

دوستی از مشکلات و سختی زندگی شکایت کرده بود ...

بایشان گفتم یک کارگردان بزرگ ، نقش های سخت را به هر کسی نمی‌دهد ...

دیروز ۱۴ اسفند ، بدترین روز زندگی ام ( توضیح در پست قبل )

.....چندی پیش شخصی بشکل کلاهبردارانه بنده را محکوم به بیست میلیون تومان کرد و چون حکم جلب برایم صادر شده بود ، ناچار پرداخت کردم و از طریق مراجع قانونی در حال پیگیری و ....هستم و پرونده جهت رسیدگی نهایی رفته تهران ...

آن شخص با توجه به آن مرحله ، مجددا به همان شکل و با همان سند غیر قانونی ، شکایتی مطرح کرد که در مرحله اول بنفع بنده و در نهایت مجددا به همان شکل رای بنفع ایشان صادر و چیزی حدود یکصد و سی میلیون تومان محکوم شدم ...

دادگاه و محکومیت و درگیری جدید و ....یکطرف ...

منظور من اینست که نامه ی محکومیت بعد از حدود چند ماه ..‌. دقیقا روز ۱۴ اسفند تحویل خانواده شد و غم نهان را تشدید کرد ...

ظاهراً کارگردان ،  نقش سخت تری را برایم در نظر دارد ...

 

تولد نامه ...

 هر ماه ....هر روز از ماه ...برای هر کسی می‌تونه مناسبتی داشته باشه ....

درست در روز و ماهی که یکی شاد  ِ شاد هست ...

ممکنه یکی در همان روز و لحظه ،  زار زار گریه کنه ...

ممکنه یکی بغل بغل گلخند و رقص و شعر و شور ...

یکی غرق سوگ و داغ و گداز و ناله و فغان و سوز ...

مثل یک بیمارستان ...

در یک بخش همه شاد هستند و خندان از تولد یک نوزاد ...

و

در بخش دیگه ، گروهی به سر و سینه میزنند در غم از دست دادن یک عزیز ...

اسفند ماه برای خیلی ها خاطرات خوش ، تولد ، عقد ، ازدواج ، سفر ، دیدار و ....

ولی برای من رنگ و بوی دیگه ای داره ...

۱۴ اسفند برای بسیاری از اون روزهای خاص و خاطره انگیز و شاد و بیاد ماندنی ست ....

برای من هم ۱۴ اسفند روز خاصی هست ...

روز تولد اولین فرزندم ...

تنها پسرم ...

فرزند ارشد ...

بقول قدیمی ها ...امید فردا ها و عصای روزهای پیری ...

۱۴ اسفند ۱۳۶۲...

امروز ۱۴ اسفند ۱۳۹۶ ...

۳۳ سال گذشت ...

امسال باید ورود به ۳۴ سالگی اش را جشن می‌گرفتم ...

 

 

ادامه نوشته

جای لیلی و مجنون عوض شد 😊

دوستی با عنوان همیشگی ‌... نقطه چنین گفت ...

بنویسید ....

الغرض مجنون برفت با دیگران

نام لیلی گشته است ورد زبان ...

جای لیلی و مجنون را باید عوض کرد ...

ما هم کردیم ...

جایی که خراب نمیشه ....

اختیار شعر و‌ نوشته ی خودمان را که داریم 😋😋😋👏👏👏

الغرض لیلی برفت با دیگران

نام مجنون گشته است ورد زبان

پ ن :

شایدم مجنون برفت با دیگران

اینچنین لیلی بشد ورد زبان 👏👏👏

درس های زندگی ( رضا شیر محمدی ) برگرفته از تلگرام...فوق العاده زیبا و آموزنده ...

باید که بگذارید و بگذرید ، آیا دوست ندارید که خداوند نیز از شما بگذرد ...( سوره نور آیه ۲۲)

بیسکویت های سوخته ....

بچه که بودم گاهی مادرم برای شام ، غذای ساده ی صبحانه ، آماده می‌کرد ...

یک شب که مادرم ، روز سخت و طولانی را گذرانده بود ، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرد ، تخم مرغ ، کره و بیسکوئیت های سوخته ....

وقتی مادرم بشقاب را جلوی پدرم گذاشت ...منتظر شدم ببینم آیا پدرم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده یا نه ...؟

پدرم دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد ...

ادامه نوشته

تو ...

تو را من میشناسم ، جنس نوری ...
تو یک زن ، یک فرشته ، جنس حوری ....

تو را من میشناسم ، نازنینی...
تو بر روی زمین ، زیبا ترینی ...


تو یک دنیا پر از حرفهای نابی ...
تو یک رویا ، تو زیبا عین خوابی ...

تو در غربت ، ولی دیر آشنایی ...
تو پُر حرمت ، به دیدار و نگاهی ...


کلام تو ، کلام ِ شوق و دیدار...
سلام تو ، دو‌چشمم گشته بیدار ....

تو هستی جنس آب و جنس خورشید ...
تویی از جنس رویا ، جنس اُمّید ...

تو بانوی ترانه ، جنس آهنگ ...
تو هستی نُت ، تو هستی چون شباهنگ ....

تو‌ دریایی ، تو کوهی ، تو ترانه ...
برای کوه و دریا ، تو بهانه ...

تو را من میشناسم ، کوه ِ دردی ...
تو یک مادر ، ولیکن عین مردی ...

تو یک آهو ، غزالی در بیابان ...
ز حرف من چرا گشتی پریشان ...

تو را من میشناسم ، بهترینی ...
تو از شهد و عسل ، شیرین ترینی ...‌

تو بانویی به خواب و فکر و رویا ...
بیاد تو شدم ، شیدای ِشیدا ...

کود غیر حیوانی ...

وقتی سخن از حاکمیت حُمَقا میشه ....

گروهی ناراحت میشوند و میآیند و کامنت های آنچنانی می‌دهند ...

البته الان هم معلوم نیست ....شاید ...

مهم نیست ...

چندی پیش در فضای مجازی خبری پخش شد ، مبنی بر اینکه ایران از ترکیه چند میلیون تن ، کود انسانی وارد کرده است ....

با خودم گفتم این خبر دیگه باید راست نباشه ....

بعد در کمال تعجب دیده شد که در صدا و سیما ی میلی ، اعلام شد که منبعد ( البته چون مردم متوجه شدند ) دیگر از این نوع کود وارد نمیشود ...

شب گذشته در برنامه ی دور همی ، مهران مدیری ، این خبر را اعلام کرد و با زبان خودش نقد کرد ....

راستی حماقت حاکمان بیش از این ؟؟؟

یکی نیست بگه احمق جان .‌..( اونهایی که مجوز صادر کردند ) 

اگر نیاز بود ، مگر مردم خودمان کودشان فرق داره ....

اینهمه بیکار و معتاد و ....

لااقل از همین راه ساده اشتغال ایجاد می‌شد و کلی ارز از مملکت خارج نمیشد ....

البته برای اثبات حماقت حاکمان فقط همین یک مورد نیست ....

 

این سخن بنظر شما از کیست ؟

در یک جامعه ، اگر مردم از اخلاق خوب برخوردار نبودند ....

اگر فساد در میان مردم رواج داشت ....

اگر مردم تعلیم و تربیت را درک نکردند ...

اگر سطح سواد در میان مردم پایین و ساقط بود ....

اگر رشد و آگاهی سیاسی بقدر لازم در مردم نبود ...

مردم آن جامعه را نمیشه ملامت کرد ....

حکومتهای آن جامعه را باید ملامت کرد ....

زمامدارانی که سررشته ی ثروت‌های مادی و معنوی ( جامعه )دست آنهاست ، باید مورد شماتت و مواخذه و عقوبت قرار بگیرند ....

 

پ ن ...

 عینا از روی کلمات و سخنان  کلیپ سخنرانی نماز جمعه ی ، رهبری ، زمانی که رهبر نبودند ، پیاده کردم ....

 

 

لقب بد ...برگرفته از تلگرام

اگه کسی به تو لقب بدی داد ...

لازم نیست بهت بربخوره ...
این لقب ...
به تو صدمه نمی زنه ...
برعکس نشون میده ...
خود گوینده از لحاظ اخلاقی
چقدر فقیره...!!!!!!

علل عدم پیشرفت ایران ...برگرفته از تلگرام

💎✨یک نفر از همراهان آقای سید محمد خاتمی که در سال ۱۹۹۹ به سنگاپور رفته بودند تعریف میکرد:

👈 بعد از دیدار با رییس جمهور سنگاپور، از ایشون خواستیم اگه امکان داره جلسه ای با آقای لی کو آن یو ،‌ داشته باشیم
👈آقای آن یو،‌ بازنشسته شده بود و هر از گاهی به عنوان مشاور در کاخ ریاست جمهوری حضور پیدا می کرد.

👈جلسه هماهنگ شد و ما به دیدن ایشان رفتیم.

👈بعد از سلام و احوالپرسی، آقای خاتمی گفت: نمیخواهیم وقت شما رو زیاد بگیریم، فقط یک سوال!!!.

👈به نظر شما ایران میتونه مثل سنگاپور رشد کنه و به چنین موفقیت عظیمی برسه؟!

👈آقای آن یو، یه کم فکر کرد و گفت: نه!!،‌ متاسفم.

👈آن فرد گفت: همه ما جا خوردیم و اصلا فکر نمیکردیم چینن جواب تند و به دور از دیپلماسی را از آقای آن یو بشنویم!.
برای همین رییس جمهور و تیمی که همراهشون بودیم در سکوت و شرم غرق شدیم!!.

👈آقای آن یو، بعد توضیحاتی میده که تمام حرف اصلی نوشته من این چند خط توضیحات ایشونه!!.
🌅 به نظرم این توضیح برای تمام کشورهای جهان سوم میتونه مثل یه نقشه گنچ باشه!!، البته به شرطی که به دنبال گنج باشیم!!!

👈آقای آن یو گفت:

۳ دلیل اصلی داره که شما نمیتونید مثل سنگاپور بشید!!!

۱. ایدئولوژی:
👈شما ایدئولوژی خاصی دارید و معتقدید، زندگی اصلی بعد از مرگ شروع میشه.
برای همین این دنیا و زندگی دنیوی را به اندازه کافی جدی نمیگیرید!! و دلتون را به جهان بعد از مرگ خوش کردید!!.
خوب معلومه کسی که این جهان را جدی نگیره برای مدیریت و سرآمدی در این جهان هم به اندازه کافی تلاش نمیکنه!
ولی ما اعتقاد داریم ، همین دنیا تنها چیزیه که داریم و به همین جهت تمام تلاشمون را میکنیم تا بهترین دنیا را برای خودمون بسازیم!!.

۲. رویکرد :
👈شما رویکرد متفاوتی نسبت به مسأله ها و مشکلات دارید!!.
وقتی ما با یک مشکل مواجه میشویم، مشورت میکنیم. اگر امکان حل اون مشکل و مسأله به نفع ما باشه،‌ پیش میریم و تمام تلاشمون را میکنیم. ولی اگه متوجه بشیم و تو مشاوره ها هم به این نتیجه برسیم که طرف مقابلمون برنده میشه،‌ دیگه مبارزه نمیکنیم!! و میریم با طرف مقابلمون مشکلمون رو با مسالمت حل میکنیم! و وقتمون را بیشتر از این صرف جنگیدن با کسی که در نهایت برنده خواهد بود، نمیکنیم!!.

👈ولی وقتی شما با یک مسأله مواجه میشوید، مثل ما مشورت میکنید. اگر به شما گفته بشه که در این مسأله شما برنده نخواهید شد و برنده نهایی طرف مقابل شماست ، به جای اینکه بروید و با طرفتون مشکل را با مسالمت حل کنید، با زور و پول و اعتقاد و نسل در نسل به مبارزه با اون طرف می روید!! و برای همین همیشه تعداد مشکلاتتون بیشتر از تعداد راه حل هاتونه!!!

👈آقای آن یو گفته بود: نسلی که برای خودش و نسلهای بعد از خودش به جای راه حل، مشکلات قدیمی را به ارث بذاره نمی تواند مثل سنگاپور رشد کنه!!!

۳. تصمیم گیری سیاسی و اقتصادی کشور در دست نظامیان:
👈آقای‌ آن یو در توضیح سومین دلیل عدم رشد کشورهای جهان سوم گفته:
نظامی ها بر اساس یک خط فکری خاص و بدون انعطاف حرکت میکنن. این روش برای جنگ و پاسداری از حریم کشور مناسبه، اما در تصمیم گیری ها ی سیاسی و اقتصادی نیازمند خطوط فکری متفاوت و انعطاف پذیری بسیار زیادیم.
هیچ کشوری را پیدا نمیکنید که سیاست و اقتصاد در دست نظامیان اون کشور باشه،‌ و اون کشور رشد قابل توجهی داشته باشه!!!!

تیم ورزشی اختناقی ...

فرض در میان طرفداران تیم های ورزشی ...تق به توق خورد و یکی از تیمها قدرت و حاکمیت را در دست گرفت ...

اوائل بگوید تمام رشته های ورزشی آزاد هستند برای تمرین و مسابقات و ....

بعد ها کم‌کم شروع کند ، فلان رشته ورزشی مختص سرمایه داران و‌مرفهین بی درد هست ، پس نباید اجرا شود ...

فلان رشته برای سلامتی ضرر دارد و ممنوع است ...

فلان رشته ی ورزشی بخاطر نوع پوشش ورزشکاران ، حرام است ...

در اختصاص بودجه ، بیشترین هزینه را برای رشته ی خودشان هزینه کنند و کمترین بودجه را به دیگر رشته ها اختصاص دهند و ... 

کم‌کم شروع کنند به بستن ورزشگاه‌ها و مراکز ورزشی رشته های دیگر را ...

بعد هم اعلام کنند فعالیت در هر یک از رشته های ورزشی که مورد تایید حکومت نیست ، ممنوع و غیر قانونی ست و مرتکبین با ضرب و شتم ، دستگیر و زندانی و بعضاً اعدام و ....شوند ...

شعارشان هم از اول این باشد که رشته فقط این رشته ....دشمن میشه برشته ...

هر کسی وارد حزب ورزشی آنها شد مورد تفقد و احترام و نام و‌ نان  و پست و مقام و قدرت و نفوذ و....میشود 

کسی که رشته های دیگر را برگزیند یا دشمن است یا جاسوس یا وابسته یا سرسپرده یا فریب خورده یا ....

کسانی که در فدراسیون حکومت هستند هر نوع اختلاس و دزدی و چپاول و ....را تحت عنوان پایبندی به لیدر این رشته ، براحتی انجام میدهند ....

عجب آشفته بازاری میشه ...

بقول فردوسی پور ...

چه می‌کنه این رشته ی خاص ....

این همه جاسوس و ضد انقلاب و وابسته و ....

راستی چی شده که نظام عدل الهی و نظام مبتنی بر حق و حقیقت و انسانیت و ....

این همه دشمن پیدا کرده ...

هر کسی اعتراض و نقد داره ....

یا جاسوس هست 

یا وابسته هست 

یا خود فروخته هست 

یا خودباخته هست 

یا مزدور هست 

راستی این همه کارگر ، بازنشسته ، فرهنگی ، استاد حوزه و دانشگاه ، فعالان حقوق بشر و حقوق زنان و حقوق کودک و فعالان محیط زیست ، دراویش و ....همه و همه جاسوس و وابسته اند ...؟؟؟

فرض پاسخ ، بله ....

خب ، چرا اینهمه افراد حاضر شدند برای دشمن جاسوسی کنند ...؟

چرا اینهمه هموطن ، دشمن شدند ...ناراضی شدند ، معترض شدند و ....

واقعا دشمنان اینهمه نیرو و جاسوس دارند ...؟؟؟

دشمنان قوی هستند 

یا 

دستگاههای امنیتی اطلاعاتی ما خیلی ضعیف هستند ؟

احتمالا جایی اشتباه رخ داده ....

بنظرم حاکمیت بد جور به فرافکنی افتاده ...

باور نکنید که همه ی بازنشستگان و کارگران و معلمان و .‌‌‌.....و هر که منتقد ومعترض است ، وابسته و جاسوس باشد ...

کافیست حاکمیت نگاهی به اندرون و عملکرد خویش داشته باشد ...

کارنامه ی چهل ساله و برون داد آن کاملا مشخص و در معرض دید و‌ نمایش ِوجدان عمومی قرار دارد ...

دلخوشی بیهوده ( عینا از پست یک دوست )

یادش به خیر چیزهایی را چند روز پیش نوشتم 

برای ....

ادامه نوشته

گاهی خودت را از دیگران بگیر ...برگرفته از پست یک دوست عزیز 🌹

 سال ها پیش وقتی که هنوز تو دنیای بزرگ ترها سر درنیاورده بودم 

 

همان وقت ها که شانه زدن ِ موهای فرفریم سخت ترین کار دنیا بود و خواب زورکی ِ بعد از ناهار شکنجه ای غیر منصفانه برایم به حساب می آمد ،
همان روزها که خندیدن با صدای بلند هنوز برایم ممنوع نشده بود ، بی محابا مهر می ورزیدم از هرچه دار و ندارم بود می بخشیدم . از پول ِ توجیبی ام برای خواهر ِ کوچکم مشتی آب نبات و خوردنی های مجاز و غیر مجاز می گرفتم ( از نظر مادرم لواشک و تمر از آن دست خوردنی های غیر مجاز بود ) ، می رفتم در کلاسش و با تمام خجالتی بودنم ، اجازه اش را برای چند لحظه می گرفتم .

می آمد در کلاس و من با عشقی مادرانه خوراکی ها را در جیب مانتو اش می ریختم و سفارش می کردم همه را بخورد . بدون ِ آن که ذره ای از خریدم را برای خود بردارم .بعد با عجله به سمت مدرسه م می رفتم و نفس زنان و با لپ هایی برافروخته به صف ِ عاشقان ِ علم و دانش می پیوستم .
در این جور وقت ها حس و حال ِ دن کیشوت گونه ای داشتم . شوالیه ای که توانسته بود با جسارت از پس ِ مأموریتی سخت بر آید . با سری افراشته از غرور وارد ِ کلاس می شدم و الی آخر
جالب این جا بود که سهمیه ی نان و پنیرخوبزی ِ خودم را هم با دوستم نصف می کردم البته گاهی هم در ایثار و فداکاری دست ِ ریزعلی خواجویی را از پشت می بستم و با تمام گرسنگی که داشتم همه ی نان و پنیر وسبزی را به سبزی ِ صفای دوستی می بخشیدم به دوستی که گفته بود ناهار نخورده ست . و تا زنگ آخر شکمم نوای " ماییم و نوای ِ بی نوایی " سر می داد و تمام ِ ترس ِ من از این بود که آن نوا را دوست نمک گیر شده ام بشنود و آبرویم برود .
اوایل این کارم را لطفی بزرگ می شمردند . اما مدت ها بعد من با یخچال خانه اشان تفاوت چندانی نداشتم . گو این که مریم از طرف جمعیت هلال احمر آن جاست و وظیفه اش خدمت رسانی به بچه هایی ست که زنگ تفریح گرسنه اشان می شود . اگر خدای ناکرده روزی تغذیه نداشتم این من بودم که مهمان نگاه ِ سرزنش بار ِ ایشان بودم 
خیلی بعدتر آموختم که مهربان بودن هم از آن دست ویژگی هایی ست که باید با سیاست خرج شود .
آموختم که باید گاهی خودم را از دیگران کم کنم 
آموختم همه چیز عادت می شود و بعضی چیزها چنان عادت می شوند که دیگر دیده نمی شوند که له می شوند لگدمال می شوند.
البته می دانم این برای کسی که عاشق عشق ورزی ست یعنی جان کندن . اما این جان کندن بهتر از لگدمال شدن ست . 
گاهی خودت را از دیگران بگیر 
خودت را کم کن 
تا قدر سایه ی مهرت را در برهوت خشک بی مهری ها دریابند. 
 

نیاز و راز ....آهنگی از داریوش اقبالی عزیز 🌷

هر گوشه ی این جهان تو را می جویم
در اوج سکوت هم تو را می گویم


ای جان جهان و جانم از تو سرشار
دست از طلب تو من مگر می شویم

هر لحظه با تو بودن یه شعر نا تمامه
خاموشی تو دریا , دریایی از کلامه


دیدار تو غزل ساز دست تو زخمه ی ساز
چشم تو شهر آواز دریچه ای به پرواز

راز و نیاز عاشق محتاج گفتگو نیست
وقت نماز عاشق قبله که روبرو نیست

وقتی که پاسخ عشق درگیر پیچ و تابه
بی آنکه من بپرسم دیدار تو جوابه


با دست هر نوازش صد حرف تازه داری
تصویر روشن عشق در قاب روزگاری

با تو بهانه ای هست آبی و دانه ای هست
از هر کجا که بن بست راهی به خانه ای هست

راز و نیاز عاشق محتاج گفتگو نیست
وقت نماز عاشق قبله که روبرو نیست

ما بی نیاز گفتن بی گفتن و شنیدن
در حال گفتگوییم در لحظه های دیدن


تو با دل صبورت در ماندن و عبورت
با من به گفتگویی در غیبت حضورت

با تو بهانه ای هست آبی و دانه ای هست
از هر کجا که بن بست راهی به خانه ای هست

راز و نیاز عاشق محتاج گفتگو نیست
وقت نماز عاشق قبله که روبرو نیست

هشتم اسفند ماه ...

دوست عزیز و محترم ، بدون آدرس وب ، هشتمین روز از آخرین ماه از آخرین فصل سال را بمناسبت سالروز امور تربیتی تبریک گفتند ....

بنده نیز متقابلاً این روز را به همه ی پرورش دهندگان ذهن و روح و استعدادهای فرزندان این مرز و بوم ، تبریک میگویم ...

البته بسیاری از مربیان چون بنده ، فقط به ابلاغ مربی بودیم و شاید ضد تربیت عمل کردیم ...

البته شاید نه ...یقینا ...چون این همه مسئول غیر مسئول ، اینهمه دزد و اختلاس کننده و ....از زیر دست امثال بنده رفتند ....

خب ، نتوانستیم درست تربیت کنیم ...

آقا ، اعتراف میکنم این همه آدم کش ، شکنجه گر ، ظالم ، دزد ، اختلاس کننده و ....محصول تربیت این چهل سال است .... 

مدافعان حرم ...

خب ....تا الان گفته میشد کسانی که به سوریه می‌روند با داعش که محصول آمریکا و اسرائیل هستند می‌جنگند که آمده اند ، حریم حضرت زینب را نابود کنند و رزمندگان ما با تمام قوا و صرف میلیاردها و توان بالای نظامی و موشکی و ....رفتند و کشتند و کشته شدند و ....شدند شهید مدافع حرم و داعش هم شکست سختی خورد و متواری شد ....

خب .... گفتند ، اگر با داعش در سوریه نمی جنگیدیم حتما با آنها در همدان و تهران و ....باید میجنگیدیم ...

این هم قبول ...

ولی الان که حاکم ظالم سوریه ، مردم خودش را در غوطه ی شرقی در خاک و خون غوطه ور می‌کنه و روزانه چند صد نفر زن و مرد و‌کودک را بمباران می‌کنه ....حالا چرا هنوز ما آنجا نیرو داریم و‌ حمایت میکنیم .... کشتن زن و بچه های سوری هم با بمباران شیمیایی و بمب های آنچنانی و .....دفاع از حریم حضرت زینب محسوب میشه ....

حضرت زینب راضی هست بنام او حدود دو میلیون سوری آواره و نزدیک ششصد ، هفتصد هزار نفر کشته شوند ...؟

راستی ...حضور ما در یمن و کمک به حوثی ها و هزینه های چندین میلیاردی و ....چه توجیهی داره ...نکنه مدافعان کعبه هستیم ...

نه ..چون حوثی ها با موشک ما ، عربستان را موشک باران میکنند ....

 

پیامبر خاموش ...برگرفته  از پست یک دوست ...

http://www.zanam.blogfa.com

 

 گاهی کسی باید باشد که فقط گوش کند ترا 

کسی که ، جنس سکوتش با سکوت فضای تو یکی نباشد 

کسی که ، بودنش با بقیه ی بودن ها فرق داشته باشد 

کسی که ، نبودنش با نبودن های دیگران فرق دارد 

این طور باش 

مرا بپذیر

فقط مرا در قاب زیبای چشمانت عکس کن 

بگو که هستی 

پیامبرم باش و بی هیچ حرفی معجزه کن  

زیبا نوشت ...

دوست بسیار بسیار عزیز و محترم در پستی چنین نوشت ...

««  رشتــه ای بر گردنم افکنده دوست

می کشد هرجا که خاطر خواه اوست

رشته بر گردن نه از بی مهری اســت
 
رشته ی عشق است و بر گردن نکوست ...»»

پ ن ...

راستی چقدر زیباست ...

آن دوست که  رشته ای بر گردنت انداخته و هر جا خاطر خواه اوست ، تو را میکشد ....

یقین ، خاطرخواه توست ....

خوشا آنکه جانان ، خاطر خواه اوست ...🌹🌹🌹

امیر کبیر ... افول ملتها ....( بر گرفته از اینستاگرام )

دوران افول و عقب ماندگی ملتها از زمانی شروع شد که .‌‌‌

جای اندیشیدن ......تقلید !!!

جای تلاش و کوشش ....دعا !!!

جای فکر کردن به آرزوهای بزرگ  .... قناعت 

جای اراده برای رفتن و رسیدن ....قسمت 

و جای تصمیم عقلانی را استخاره گرفت ....

پ ن

و جای صداقت حاکمان را دروغ و ریا و قدرت طلبی و ....

جهل و خرافات ...

اینکه پیامبران معمولا دچار مشکل می‌شدند ....چون آمده بودند که با خرافات که ریشه در جهل دارد مبارزه کنند و انحراف ایجاد شده در ادیان را که محصول روحانیت و مبلغان و کاهنان و ....بود را در مسیر درست قرار دهند ...

ولی چرا روحانیت طرفداران زیادی از قاطبه ی عموم و عوام پیدا می‌کند ...؟؟؟

شهید مطهری نظرش این است که پیامبران با اعتقادات خرافی مبارزه می‌کنند ولی مردم مقابله و مبارزه می‌کردند با هر نوع تغییر ، خصوصا که تغییر در تضاد با اعتقادات و باورهای اجدادی آنها باشد ...

ولی روحانیون نه تنها با خرافات مبارزه نمی‌کنند ، بلکه به آن دامن میزنند و شاخ و برگ میدهند  و ....

بعنوان نمونه ....چرا آقایون و حضرات و آیت الله ها ، هرگز به امامزاده ها و امام رضا ع و ....دخیل نمی‌بندند ...چرا هرگز شنیده و دیده نشد ، فلان آیت الله ، بیماری سختی داشت و خود را به ضریح امام بست و شفا گرفت ....

چرا آیات عظام با هر بیماری به متخصص ترین پزشک مراجعه می‌کنند 

چرا به آلمان و انگلستان و ....میروند برای معالجه ...‌

ولی مردم را حواله می‌دهند به امامزاده ها و حرم امامان ...

اصلا توجه کردید که امامان وقتی زنده بودند ، مشکل مردم را رایگان حل می‌کردند ولی الان برای شفا باید پول انداخت داخل ضریح ؟؟؟

 

تهاجم به هموطن ؟؟؟!!!

🔵 بخشی از نوشته مهرداد خدیر در روزنامه عصر ایران:

🔺در سفر لبنان، خبرنگار یک روزنامه اصول‌گرا از نماینده حزب‌الله لبنان پرسید با این دختران کنار ساحل نشسته برخورد نمی‌کنید؟ اشاره او به دختران جوان و زیبایی بود که موهای خود را به باد سپرده بودند.

🔺مترجم از ترجمه عذر خواست و توضیح داد که پرسش بی‌ربط و سوءتفاهم برانگیز است.

🔺خبرنگار اما اصرار کرد و جوان لبنانی با شگفتی تمام گفت: با کی برخورد کنیم؟ با دختران خودمان؟ به چه جرمی و چرا؟

🔺 اینقدر سؤال برای او عجیب بود که همه مداخله کردیم تا بحث پایان یابد ....

🔺 در مخیله او که با اسرائیل جنگیده بود نمی‌گنجید که باید برود سراغ هموطن خود!

حکایت آشنایی ست ...

قانون اضافی و نامناسب، عامل اصلی فساد مالی و مافياست

در یکی از شهرهای ایتالیا جوانی بود به نام آلفردو
آلفردو، دکه کوچکی داشت که در آن عرق سگی میفروخت.
او هر بطری عرق را به قیمت دو لیر میفروخت.
هزینه تولید عرق سگی چیزی حدود 1.8 لیره بود.

برای همین آلفردو در ازای فروش هر بطری عرق سگی چیزی حدود 0.2 لیره سود میبرد. او در روز 200 بطری عرق میفروخت و لذا درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی میگذرانید.

روزی از روزها دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که در آن خرید و فروش عرق سگی ممنوع اعلام میشد.
اینگونه بود که فردای آن روز ماموران پلیس به مغازه او هجوم آوردند و مغازه او را پلمپ کردند.

آلفردو بیچاره تنها و سرگردان به پارک پناه برد.
او در پارک ناراحت و غمگین شروع به راه رفتن کرد و بر بخت بد خود بسی گریست و گریست.
در حالی که سرش را به درختی تکیه داده بود داشت هق هق میزد و از زمین و زمان دل چرکین بود ، ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت؛
هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم. بد جوری تو خماری موندم رفیق. امروز تمام عرق فروشی های شهر رو تعطیل کردند و من هم نمیدونم باید از کجا عرق گیر بیارم.
تو چیزی تو خونه ات داری به من بدی ؟ من حاضرم به جای دو لیره ، بهت 10 لیره پول بدم.

آلفردو در بهت فرو رفت.
سریع به خانه رفت و در زیر زمین به جست و جو پرداخت. تعدادی بطری عرق سگی پیدا کرد . یکی از آنها را در یک کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دوباره به پارک برگشت و بطری را دست مشتری داد و ده لیره را گرفت. او در پایان به مشتری گفت :
اگه باز هم خواستی بیا همینجا.
به دوستان قابل اعتمادت هم بگو. اسم رمز هم این باشه :
"آقا ببخشید ! شما دیروز بازی رو دیدید؟"

در روزهای بعد هم آلفردو به پارک میرفت.
هر روز تعداد بیشتری پیدایشان میشد.
در هفته اول مشتری های او به ده تن رسیده بود. در هفته دوم مشتری های او سی تن شده بودند.

در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود.
او خانه ای جدید خرید. برای مادرش خدمتکار گرفت که لازم نباشد کار کند. با ویتوریا ی جوان نامزد کرد و برای او گردنبند طلا خرید. دوستان جدیدی پیدا کرد

کم کم شهرتش فزونی گرفت طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه دارد عرق سگی میفروشد.

این گونه بود که ماموری را برای تحقیقات روانه کرد.
مامور فردایش به اداره برگشت و گفت نه قربان . آلفردو هیچ قانون شکنی ای انجام نداده است
مامور دیگری را فرستاند و او هم همین را گفت .
مامور دیگر هم همین را گفت و اینگونه بود که خیال رئیس پلیس راحت شد که مشکلی در کار نیست.

آن ماموران برای حق السکوت روزانه 5 لیره از آلفردو شیتیل میگرفتند و هر از گاهی هم از خود آلفردو عرق میخریدند. آلفردو در این مدت حسابی به این ماموران رشوه داد . کم کم خود رئیس پلیس هم شروع به رشوه گرفتن کرد.

گذشت تا اینکه بنیتو موسولینی به گسترش یک باند مافیایی در کشور مشکوک شد.
او اختیارات سازمان جاسوسی را برای نفوذ در مافیا افزایش داد اما افسوس که دیگر دیر شده بود.

آلفردو حتی افرادی را در بین خود مقامات فاشیست خریده بود که از قضا یکی از آنها رئیس اطلاعات موسولینی بود. این شخص از کل کشور برای آلفردو اطلاعات می آورد. مرتب هم موسولینی را در مورد مافیا گیج میکرد. در نهایت آلفردو با متفقین متحد شده و زمینه سقوط موسولینی را فراهم کرد. بعد از روی کار آمد نظام جدید ، نخست وزیران توسط آلفردو نصب و عزل میشدند.

چند بار چند تن از سیاستمداران مستقل تلاش کردند که خرید و فروش عرق سگی را بار دیگر آزاد گرداندند اما همگی به شکل فجیعی ترور شدند.

عموم تصور میکنند که مافیا در فقدان قانون است که رشد میکند
حال آنکه دقیقا جریان برعکس است.

مافیا از قانون تغذیه میکند. منتهی یک قانون اضافی...

مهتاب شب ...

بی تو مهتاب شب از کوچه گذشتم ، من دوش ...

خفتگان خفته و بیدار نبودند و خموش...

لاف دوستی زده بودند همه پیران و جوان ...

تا سحر محرم اسراری ندیدم هیچ گوش...

سکوت گفت و سخن شنید...

گفت از سکوت ...

سکوتی بی سرانجامم نشسته غصه در کامم

چنان رستم از اين دنيا که خورشيد لب بامم

نه شوری در سرم دارم نه شوقی در دل تنگم

ولی گاهی به ياد او ميان گريه می خندم

نرفتی از دل و يادم نه از عشق تو دل کندم

ببين بعد تو چند سال هنوز بی رنگ بی رنگم

اگر چه چشم تب دارت ز ديدار دلم سيره

ولی پای خيال من هنوزم پيش تو گيره

غروب کوچمون بي تو هنوزم سرد و دلگيره

سراغی از من عاشق ولی يادت نمی گيره

هنوزم از تو سر مستم هنوزم عاشقت هستم

من از دنيای تو دورم به رويای تو دل بستم

هوای گرم آغوشم صدای سرد و خاموشم

تو را چون لاله می بوسم تو را چون باده مي نوشم

چنین سخن شنید ...

سکوتی تو ، سرانجامی ، پر از شوق و پر از شوری

برای راه بی پایان ، تو خورشیدی ، پر از نوری

سراسر شور ، همه پر شوق ، چرا گاهی تو‌ دلتنگی

میان هق هق گریه ، به روی غصه می خندی

تویی در دل ، تویی در یاد ، تو عشقی در رگ و‌جانی

هنوز هم بعد از این دوران ، به یاد و خاطرم مانی

به عمق چشم تب دارم ، تو چون خوابی تو چون رویا

خیال و خواب ِدیدارت ، تمنائی ست در این دنیا....

درون کوچه ی سردم ، تو چون خورشید تابانی ...

برایم ای دل عاشق ، همیشه ، تا ابد مانی .‌.‌‌.

تو سرمستی ، توئی عاشق ، هنوز در خاطرم هستی ...

اگر از من کنون دوری ، همیشه در برم هستی ...

در آغوش تو من گرمم ، صدای هر نفس هستی ...

تو را وقتی که می‌بوسم ، شراب هستی در آن مستی ...

نی ام

گفت که من مجنون نی ام ، لیلی نی ام

مرغ پر بسته نی ام ، قرقی نی ام

گفت که با مرغ سحر خوش خفته ام

خفته ام دیگر به تو ، میلی نی ام

خموشی ...


من ز خوبرویی چو تو میلی به یاری داشتم

بی زبان بودم ولی ، تکیه کلامی داشتم


گاه خموشم در سکوت فریاد و‌ غوغا می‌کنم

درخموشی و سکوت ، سِری و رازی داشتم

پیروزی یا شادی ...برگرفته از تلگرام ...

 اگر بین برنده شدن و شاد بودن
مجبور به انتخاب شدی،
همیشه شادی را انتخاب کن.

چون شادبودن به صورت خودکار
از تو یک برنده می سازد..

همه چیز را فهمیدیم ...

وقتی دیدم درشکه را اسب میکشد و انعام را درشکه چی میبرد و به چشمان اسب چشم بند زده ، بر دهانش پوزبند تا کم ببیند و کم بخورد و دم نزند! همه چیز را فهمیدم... 

صادق هدایت 

مزرعه ی حیوانات ( قلعه ی حیوانات ) برگرفته از ویکی پدیا

خلاصه داستان

 

داستان با توصیف شبی شروع می‌شود که خوکی به نام میجر پیر (Old Major) حیوانات را جمع کرده و از ظلمی که انسان بر حیوانات روا داشته برای آنان سخن می‌گوید و حیوانات را به شورش علیه انسان دعوت می‌کند. وی سپس یک سرود قدیمی به نام جانوران انگلستان را به آنان یاد می‌دهد که بعداً به سرودی انقلابی در بین حیوانات مزرعه تبدیل می‌شود. پس از چندی حیوانات در پی شورشی مالک مزرعه به نام آقای جونز را از مزرعه بیرون کرده و خود اداره آن را به دست می‌گیرند. پس از این انقلاب حیوانی، خوکها (که از هوش بالاتری نسبت به سایر حیوانات برخوردارند) نقش رهبری حیوانات مزرعه را به دست می‌گیرند. اما پس از چندی در بین خود حیوانات یک سری توطئه و کودتا انجام می‌گیرد؛ ناپلئون که یکی از دو خوک پرنفوذ مزرعه است با استفاده از سگ‌های درنده‌ای که مخفیانه تربیت کرده سنوبال، دیگر خوک پرنفوذ مزرعه را فراری داده و خود به رهبر بلامنازع مزرعه تبدیل می‌شود. پس از آن سنوبال عامل جونز معرفی شده و تمام اتفاقات بد و خرابکاری‌هایی که در مزرعه صورت می‌گیرد به وی یا عوامل او در داخل مزرعه نسبت داده می‌شود و به فرمان ناپلئون عده زیادی از حیوانات به جرم همکاری با سنوبال توسط سگ‌ها اعدام می‌شوند. در ادامه داستان خوک‌ها به‌تدریج تمامی قوانین حیوانات را زیر پا می‌گذارند. قانون اساسی حیوانات معروف به «هفت فرمان» به تدریج محو و تحریف می‌شود، خواندن سرود جانوران انگلستان قدغن می‌گردد، حیوانات با غذای روزانه کم مجبور به کار زیاد می‌شوند، در حالیکه خوک‌ها فقط فرمانروایی می‌کنند و غذای زیادی می‌خورند و از تمام امکانات رفاهی استفاده می‌کنند و حتی یاد می‌گیرند که چطور روی دوپا راه بروند و با انسان‌ها معامله کنند.

از جمله برنامه‌های ناپلئون، ساخت «آسیاب بادی» است که قرار است برای بهبود کیفیت زندگی حیوانات ساخته شود. نقشه اولیه این آسیاب توسط سنوبال طرح‌ریزی شده بوده و در ابتدا ناپلئون به مخالفت با آن برمی‌خیزد ولی بعدتر با بیرون راندن سنوبال، ایده ساخت آن را پی می‌گیرد اما به دلیل بی کفایتی ناپلئون، ساخت آن به شکل مطلوبی پیش نمی‌رود. در پایان، ساخته شدن این آسیاب، که با فداکاری‌ها و زجر و تحمل فراوان حیوانات مزرعه امکان‌پذیر می‌شود، نه تنها به بهبود وضعیت زندگی حیوانات منجر نمی‌شود، که خود به اسبابی برای بهره‌کشی بیشتر از حیوانات بدل می‌گردد.

من و تو ۳

من و‌تو به هم رسیدیم...

توی جاده های رؤیا ‌...

تن من سرد و‌ تن تو ...

همچو پرنیان ِ زیبا ....

من و تو به هم رسیدیم ...

توی خواب و شعر و قصه ...

من پر از سوال و پرسش ...

در میان داغ و غصه ...

من و‌ تو به هم رسیدیم...

توی نقاشی و بازی ...

من پر از سکوت و بی حرف ...

تو معمایی ، تو رازی ...

من و‌ تو به هم رسیدیم...

مثل ابر و باد و بارون ...

من چو برف و تو چو آتش ...

می شوم بخار ، چه آسون ...

من و تو ۲ ...

من و‌تو به هم رسیدیم ...

سر شب به شهر وحشت ...

نه توان زنده ماندن ...

نه زبان قصه گفتن ...

کوله بار من تبسم ...

در نگاه تو تجسم ...

قصه گفتم از رهایی ...

از زمان آشنایی ...

خیره گشتم به نگاهت ...

مست و مخمور ِگناهت ...

تا ابد به گفتگویت ...

شهر به شهر به جستجویت ...

دست و پا و سینه ات را ...

من ندیدم سایه ات را ...

شهر وحشت پر ز وحشت ...

با تو تنها ، بی تو وحشت ...

شب پر از سکوت و خلوت...

بی پناه و غرق عزلت ...

مرد پیر شب گرفتار ...

تا سحر نمانده بیدار ...

باز شب است و شهر وحشت ...

باز سکوت و قهر و وحشت ...

من و تو ...

من و‌تو به هم رسیدیم ...

نیمه شب ، تو شهر غربت ...

سایه ی ما روی دیوار ...

وحشت از به هم رسیدن ...

تن من زخمی و پر خون ‌...

پای تو خسته تر از من ...

تو نمک پاش به دل من ...

من سکوت و هیچ نگفتن ...

من شدم همه هیاهو ...

در سکوت و خلوت تو ...

با سکوت نگفتمت من ...

داغ روزهای جدایی ...

من فقط سکوت و فریاد ...

همچو فریاد ِ یه ماهی ...

چوبه ی دار ِ من اما ...

با طناب گیسوانت ...

تا سحر نه دست و پایی...

نه توان ناله هایی ...

با سکوت خلوت تو ...

مرگ من ، مرا رهایی ...

من و‌ تو به هم رسیدیم ...

توی کوچه های آن شهر ...

توی کوچه های بن بست...

توی تاریکی و ظلمت ...