من و‌تو به هم رسیدیم ...

سر شب به شهر وحشت ...

نه توان زنده ماندن ...

نه زبان قصه گفتن ...

کوله بار من تبسم ...

در نگاه تو تجسم ...

قصه گفتم از رهایی ...

از زمان آشنایی ...

خیره گشتم به نگاهت ...

مست و مخمور ِگناهت ...

تا ابد به گفتگویت ...

شهر به شهر به جستجویت ...

دست و پا و سینه ات را ...

من ندیدم سایه ات را ...

شهر وحشت پر ز وحشت ...

با تو تنها ، بی تو وحشت ...

شب پر از سکوت و خلوت...

بی پناه و غرق عزلت ...

مرد پیر شب گرفتار ...

تا سحر نمانده بیدار ...

باز شب است و شهر وحشت ...

باز سکوت و قهر و وحشت ...