سفر اشک
 

قصه سفر اشک را از زبان پروین بخوانیم...

 

اشک طرف دیده را گردید و رفت

اوفتاد آهسته و غلتید و رفت

 

بر سپهر تیره هستی دمی

چون ستاره روشنی بخشید و رفت

 

گر چه دریای وجودش جای بود

عاقبت یکقطره خون نوشید و رفت

 

گشت اندر چشمه خون ناپدید

قیمت هر قطره را سنجید و رفت

 

من چو از جور فلک بگریستم

بر من و بر گریه ام خندید و رفت

 

رنجشی ما را نبود اندر میان

کس نمیداند چرا رنجید و رفت

 

تا دل از اندوه گرد آلود گشت

دامن پاکیزه را بر چید و رفت

 

موج و سیل و فتنه و آشوب خاست

بحر طوفانی شد و ترسید و رفت

 

همچو شبنم در گلستان وجود

بر گل رخساره ای تابید و رفت

 

مدتی در خانه دل کرد جای

مخزن اسرار جان را دید و رفت

 

رمزهای زندگانی را نوشت

دفتر و طومار خود پیچید و رفت

 

شد چو از پیچ و خم ره با خبر

مقصد تحقیق را پرسید و رفت

 

جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم

میوه ای از هر درختی چید و رفت

 

عقل دوراندیش با دل هر چه گفت

گوش داد و جمله را بشنید و رفت

 

تلخی و شیرینی هستی چشید

از حوادث با خبر گردید و رفت

 

قاصد معشوق بود از کوی عشق

چهره عشاق را بوسید و رفت

 

اوفتاد اندر ترازوی قضا

کاش میگفتند چند ارزید و رفت ...

پروین اعتصامی