به نام خدایی که عاشق نیست ...

مدتی حس و حال نوشتن نبود و وبلاگ غبار غربت و فراموشی گرفته بود و غیر فعال شده بود و جسته و گریخته سروده ها را به کانال تلگرامی * منتقل میکنم ...
منتها مطلبی چند وقتیه ذهنم رو مشغول کرده و از جایی که وب نوشته جورایی پژواک اندیشه هست و مدتی هم عنوان وبلاگم پژواک اندیشه بود و از طرفی دیشب در مراسم سالگرد درگذشت یکی از آشنایان بحثی با یکی از دوستان در رابطه با عدالت خدا داشتم ، بنظرم رسید هر دو مطلب را اینجا بنگارم ...
و اما عدالت خدا ...
نکته اول و مهم که ذکر آن لازم ست اینکه عادل نبودن لزوما بمعنای ظالم بودن نیست و در همین راستا بنده خدا را عادل نمیدانم چون لازمه ی یک خداوند عالِم ، قادر ، صانع ، خالق بخشنده و مهربان و... الزاما عدالت نیست ...
نقل هست حاتم طایی دارای مکنت و مال و منال و باغ و ... فراوان بود و هر روز عده کثیری در باغ و زمینهای ایشان کار میکردند و عصر هنگام مزد خود را کامل دریافت میکردند و علاوه بر مزد حاتم طبق رسم جوانمردی و بخشندگی خویش چیزی اضافه بر مزد به آنان میداد و همه راضی و خشنود و خوشحال و ثنا گوی حاتم طایی بودند ...
گاها بعضی بودند که به هر دلیل دیرتر برای کار کردن رجوع میکردند و حتی گاهی دم دمای تعطیل شدن و دست از کار کشیدن کارگران و زمان پرداخت دستمزد ها ...
همه کسانی که از صبح بر سر کار بودند دستمزد و پاداش را طبق معمول دریافت میکردند و آنان هم که دیرتر آمده بودند از سخاوت حاتم بهره مند میشدند و مزد میگرفتند ...
نقل هست برخی اعتراض یا سوال میکردند و دلیل این رفتار بزرگمنشانه ی حاتم را میپرسیدند یا جویا میشدند...
حاتم با خوشرویی جواب یا توضیح میداد مگر از مزد آنان که از صبح کار کردند چیزی کم کردم ؟ آیا علاوه بر مزد پاداش به آنان ندادم ؟
خب ، به دیگران از سر لطف و بخشندگی خود میبخشم...
بقول علی ع ، کریمیان از اطعام لذت میبرند و لئیمان از طعام ...
با همین توضیح ذات خداوند لزوما بیش از آن که لزوم بر عادل بودن داشته باشد صفت بخشندگی اش ساری و جاری ست بر تمام عالم هستی و مخلوقات بدون اینکه عدم عدالت بمعنای ظالم بودن باشد ...
و اما مبحث دوم ...
و یقین خدا عاشق نیست ...
شاید خدا در مقام معشوق ، درکی از ذات و ماهیت و جنس عشق داشته باشد ولی چون خود بنا به ذات بی نیاز و کامل هیچ وابستگی حسی و عاطفی به هیچ موجود و مخلوقی ندارد چه از جنس دوست داشتن و چه با عنصر زیبای عشق ، او عاشق نیست ...
لذا خدا درکی از حال عاشق ندارد ...
خدا عاشق نبوده و نیست که به وصال معشوق نرسد و در فراق یار دل غمین باشد و در آرزوی وصال روز شمار و گاه شمار باشد و لحظه شمار و چشم بر در و گوش بر زنگ و ...
و خدا چون عاشق نیست ، نمیداند چه بر روزگار عاشق و معشوق میگذرد و در قاموس خلقت تدبیری نیندیشید که قانون عشق بر جهان هستی و بر روابط آدمیان حاکم باشد و شرط وصال لزوما عشق باشد و وصال و طلب ...
وضع قانون عشق ، عاشق و معشوق لزوما بوصال هم برسند و اگر بناست دو نفر همسفر زندگی باشند لزوما عاشق باشند و بدون عشق وصال ناشدنی ...
چه بسیار عاشق و معشوق که در آرزوی لحظه ای وصال عمر بپایان میرسانند بدون درک حتی دمی و لحظه ای چشیدن طعم شیرین و زیبای وصال و چه فراوان آنان که تمام عمر در کنار هم عمر سپری میکنند و بدون ذره ای عشق زندگی بپایان میرسانند...
چه آه ها و چه حسرت ها ...
کاش خدا عاشق بود ...
کاش این ۳ قانون طلایی را حاکم و جاری کرده بود ...
عاشق شو ، عاشق بمان ، عاشق بمیر ...
آنگاه حال شهریار را درک میکرد ، آمدی جانا ولی حالا چرا ...
* سال ۹۱/۹۲ بلاگفا دچار مشکل ساختاری شده بود و کلا از دسترس خارج شد و بعد ازقریب یکسال اکثر وبلاگها کلا حذف شد و یا اکثر پستها از بین رفت لذا بنظرم رسید سروده ها را به کانال تلگرامی ( کافه کتاب خیال)
https://t.me/jooya147
منتقل کنم که در صورت بروز مشکل جدید ( بروز آن محتمل هست ) سابقه ازبین نرفته باشد .
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...