خوش باش و خموش باش و به گفتار میازار تو آن یار دل آرا که در محفل دوستان خموش همچو گلی بی ثمر و عاشق باران و به دریا و به کوه بی سخن و محو تماشای خداوند حکیمی که به درگاه خودش نور و صدای ازلی را به تمنای هزار نقش خیال پرده نشین کرده به آهنگ صدای گل و بلبل به هزار دشت و به بستان و گلستان و هزار قصه ی بی پرده و نیکو به ته جنگل بارانی و یک کلبه ی چوبی و یکی قایق بی پارو که شکسته و یکی زورق بنشسته به گل در وسط موج خروشان خیالات پریشان و دو آهوی خرامان که یکی طعنه زده بر گل و ریحان و یکی همچو شه و یوسف کنعان و همه در ره دلدار و هوای هوس مرغ گرفتار به قفس بی نفس و پای فتاده به سر و زانوی زخمی به دو سه خار مغیلان و لب تشنه به باران و همه دست زنان هلهله و شاد و به سر در پی دلدار و همان آهوی مست و غزل و شعر و می و میخانه و ساقی و خراباتی مست و یکی جاهل بازار و به بازار و خیابان و به صد کوچه ی بن بست و هزاران نفر و ساغر و بتخانه و مسجد همه آلوده به بازی و سیاهی و دو سه صد حیله و نیرنگ و تباهی و یکی لشکر بی مزد و سواران همه با پای پیاده به ته باغ پر از شاخه ی بی بر همگی در ره رفتن به سراغ می و میخانه و پروانه و بلبل شده شمعی به خیال روشن و خاموش و هوا سرد و مه آلود و افق چون شفق و رنگ برنگ و دو سه تا قوس و قزح بی تب و تاب و همه وا رفته چو موم در دم کوره چو عسل در لب کوزه یا یکی جام پر از جام شراب و همه چون زهر هلاهل شده شیرین و دلارام و بخواب رفته و دیده غزلی بر لب معشوق خیالی که چون دخترکی موی پریشان و به باد گیسوی بی موی چو آب و به هوای دو سه بوسه ز لب دلبر ساقی ِ میخانه ی عشق و طرب و ذکر خداوند و به آن عرش کبیر و به نظر چشم پر از شادی و خندان و لب غنچه ی مینوی خیالی و یکی طره ی پر چین و شکن رنگ انار و دل دیوانه ی مست و غزل و این همه آواز طربناک و یکی خواب بت و بت شکن و شیر و شهنشاه و امیر ِ دل عاشق به بیابان بلا در وسط شط پر از شیر و عسل از می ناب و دف و تنبور و می و نی بسکوت و لب پر راز و هزار ناله ی جانسوز و یکی رقص تهمتن همه در شوق نگاه دل و دلبر خم ابروی دو دلدار و دو دلبر بصدای گل و بلبل به غزلخوانی و آواز و ترانه لب دریای خیال و لب ساحل چو همایْ مستْ ز می ناب دو‌ چشمان خمار و دل بی تاب ز گناه ِ ازلی از گل گندم به سبو جرعه ی گیسوی سیاه و گل مژگان و پناه بر شه شاهان و به بتخانه ی مستان ِ نظر در نظر از یاد خیال رفته به بازار و خریدار دل و عشوه ی طناز یکی قاصدک و مرغ سحر ناله ی مستانه ی عاشق به تمنای نگاهش همه در سوز کلام و به نظر همچو یکی مرغک بی جان و باران زمستان و بهار همره دلدار و یکی قوی سفید در بغل اردک بی بال و پری در وسط برکه ی بی آب و هوا ابری و خورشید به نگاهی شده چون آدم برفی وسط دشت و بیابان و به کوهی که ستیغ دارد و از اوج به زمینش نظری دیو سفید را که شده پای دلش بند زمین و به زمان هیچ نظری را به کجا خیره ی مستان و سحر تا به سحر در ره میخانه ی مستی و خماری و همه در ذکر خداوند کریم و به یکی سجده ی نیکو که زند بوسه به لبهای خیالش ...