اقبال لاهوری

اقبال لاهوری

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم

موج ز خود رفته ئی تیز خرامید و گفت

هستم اگر میروم گر نروم نیستم

ساحل افتاده گفت: گر چه بسي زيستم
هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم؟

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت:
هستم اگر مي روم گر نروم نيستم

موج ز خود رفته رفت
ساحل افتاده ماند

اين، تن فرسوده را،
پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،
سوي افق ها كشاند

ساحل تنها، به درد
در پي او ناله كرد:

موج سبكبال من،
بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست!
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست!
هستم اگر مي روم

خوشتر ازين پند نيست!
بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست

اقبال لاهوری